قدرت دایه مقاومت خویش است
تنها «قدرتهایی که زیست در مجاورت مقاومت را میدانند و میدانند چگونه از تکثیر و تعمیق و تشدید هویتهای برنامهدار و ره بردن آنان به هویتهای برنامهدار (به تعبیر کاستلز) ممانعت کنند و نیز میدانند جامعه، به مثابه یک تمامیت و کلیت بسته و منجمد غیرممکن است و از این رو، جامعه را یک بدن بدون اندام (به تعبیر اسپینوزا) میفهمند که دربارهاش نمیدانیم چه میتواند بکند.
یا آن را یک ارگان میدانند نه یک ارگانیسم یا یک «هنوز - نه» میدانند که در آن با همزمانی ناهماهنگ اشیا یا موجودات، حادثی بودن تعلق آنها به یکدیگر، پراکندگی کثرت سیماها، گونهها، نیروها، اشکال، تنشها و شورمندیها (غرایز، رانهها، تمایلات و تکانهها) مواجه هستیم، میتوانند تداوم و استمرار خود را تدبیر و تضمین کنند. در جامعه امروز ما، عدهای از اهالی قدرت، جامعه و مردمانش را شبیه خویش میپسندند. روایت و حکایت اینان، حکایت آن فرد است که داشت از معشوق خویش نقاشی میکشید و تلاش داشت معشوقش شبیه نقاشیاش شود، نه بالعکس. به دیگر بیان اینان بر این میل و ارادهاند تا جامعه را به صورت و سیرت خویش بگردانند. زهرِ منیتشان بر کیمیای محبت غلبه دارد، لذا جز خود نمیبینند و برنمیتابند. بسیار مایلند که گفتِ دیگران (جامعه مردمان) از گفت آنان رهبر و بیگفت آنان مضطر شود.
در سودای آنند که گفتشان بر گفت دیگران راکب شود، گفتِ دیگران را گفتِ آنان تزئین کند و تمامی آحاد جامعه بپذیرند که گفتِ آنان بر گفتشان سبق دارد و شرافت. از مردمان، قرب نوافل را طلب میکنند. کس را تا کس است، در عالم آنان بار نیست. به ظاهر از حقایق و دقایق عالم میگویند و بر هر پدیدهای حکمی جاری میسازند، لیک در باطن صفیر و دامند و هیچ حکمی را بر احوال و رفتار خویش نمیپسندند.
کار پاکان را قیاس از خود میگیرند، سحر خود را معجزه مینمایانند. نقش باغبان جامعه را زیبنده خود میدانند و حق جدا کردن نهالها و گیاهان «مفید» از «هرز» و تکثیر و پرورش گیاهان مفید و از بین بردن گیاهان هرز را وظیفه ذاتی خود میدانند. اینان، همچنین نقش جراح / درمانگر جامعه و تشخیص ضابطه سلامت و طبیعی بودن و تعریف و ترسیم مرز میان سلامت و بیماری را از قدیم نقش خویش میپندارند.
از این رو، هیچ منطقهالفراغی برای تفاوتها و تمایزها باقی نمیگذارند و هر کس را که به طریقت و شریعت آنان درنیاید، سوی تفته دوزخی پرتاب میکنند. اینان نمیدانند یا نمیخواهند بدانند که زین سو که میروند یکی دریای هولهایلست و خشم توفانها؛ و دیری نخواهد پایید که بیش از گذشته در میان مردمان آنچه میخواهند نمیبینند و آنچه میبینند نمیخواهند. محمد رضا تاجیک - اعتماد