احمدي نژاد از كجا آمد؟
درس «هنری هازلیت» برای حسن روحانی
برنامه هاي اقتصادي نتايج ناخواسته اي دارند كه در ابتدا ديده نمي شوند
div align="justify">هنري هازليت، روزنامه نگار و نويسنده آمريكايي، براي اين پرسش پاسخي دارد. او در كتاب «اقتصاد در يك درس» كه عمده شهرتش را مديون نوشتن آن است، از عاملي مي گويد كه به پيدايش باورهاي غلط، در حيطه علم اقتصاد مي انجامد. او مي نويسد:«اين عامل، گرايش دائمي انسان ها به توجه صرف به اثرات بي درنگ يك سياست مشخص يا تمركز تنها بر اثرات آن بر يك گروه خاص وغفلت از پرس و جو درباره اين نكته است كه اين سياست در بلند مدت چه اثراتي را نه تنها بر آن گروه خاص، بلكه بر تمام گروه ها به جا خواهد گذاشت. اين خطاي بي اعتنايي به پيامدهاي ثانويه است. كل تفاوت ميان اقتصاد خوب و اقتصاد بد در اين جا نهفته است. اقتصاددان بد تنها آن چيزي را مي بيند كه فوراً چشم را مي زند، اما اقتصاددان خوب به فراتر از آن هم مي نگرد.»
يكي از انتقادات اقتصاددانان به سياستمداران اين است كه سياستمدار اصولاً كسي است كه به دنبال محبوبيت آني و گرفتن نتايج مشخص از طريق اجراي طرح هاي مشخص است. اقتصاددانان-البته آنهايي كه تواضع بيشتري دارند- معتقدند كه نمي توان به اين آساني نتايج اجراي برنامه ها را پيش بيني كرد. دليل بنيادين اين مساله هم اين است كه بر خلاف علوم طبيعي-مثل فيزيك يا شيمي- در حوزه اي كه متغيرهاي مربوطه آن نه اتم ها كه انسان ها هستند، نمي توان با قطعيت از يك نتيجه مشخص سخن گفت.
اما مدعاي هازليت، به طور دقيق اين نيست. آنچه هازليت در كتاب اقتصاد در يك درس قصد بيانش را دارد، گزاره اي بسيار ساده و در حد يك جمله است. بقيه كتاب، بسط اين ايده به مدد مثال ها و قالب هاي بياني مختلف است. آن ايده ساده اين است:« برنامه هاي اقتصادي نتايج ناخواسته اي دارند كه در ابتدا ديده نمي شوند.» به زبان خودماني و در بحث حاضر، اين يعني براي عده اي ممكن است رشد اقتصادي، نه به معناي ثروتمند تر شدن، كه به معناي فقر بيشتر باشد.
هر چه مي خواستيم، توسعه نمي خواستيم
گفتمان انقلاب اسلامي در دهه نخست آن كه كشور در آتش جنگي تحميلي مي سوخت، گفتمان توسعه نبود. ما ايراني ها هنوز نسبت خودمان را با توسعه روشن نكرده بوديم و شايد در آن روزهاي پر حادثه، اساساً زماني هم براي اين كار نداشتيم.
با پايان يافتن دوران دفاع مقدس، دولت هاشمي رفسنجاني تلاش گسترده اي را براي قدم گذاشتن در مسير توسعه آغاز كرد. ايران، در فرآيندي كه در كتاب هازليت هم آمده است، به مانند بسياري از كشورهاي از آتش جنگ برخاسته، به سرعت رشد اقتصادي اش را پس از يك دهه ركود، از سر گرفت. سير توسعه در دولتين اصلاحات هم ادامه پيدا كرد، اما همه چيز به همين سادگي نبود. توسعه اقتصادي دولت محور، فرآيندي اساساً گزينشي است. گروه هايي انتخاب مي شود و بار توسعه را بر دوش مي كشند و گروه هايي ديگر، زير چرخ هاي ماشين توسعه له مي شوند. هازليت اين مساله را كاملاً بديهي مي داند كه سياستگزاري هاي اقتصادي، به نفع عده اي و به ضرر عده اي ديگر تمام شوند و هشدار مي دهد كه اقتصاددانان بايد به اين اصل مهم توجه كنند. اما اگر «بعضي» از اقتصاددانان هستند كه به اين اصل بي توجه اند، «هيچ» سياستمداري نيست كه به آن توجه كافي كند.
نمايندگي طبقات فرودست
محمود احمدي نژاد بر موج سهم خواهي از فرآيند توسعه سوار شد و به ساحل رياست جمهوري رسيد. طبقاتي كه توسعه به ضرر آنها تمام شده بود، قهرمان خود را يافته بودند: مردي باهوش و به شدت فرصت شناس كه تير را به مركز سيبل زده بود.
احمدي نژاد نفت را سر سفره ها آورده بود، يارانه مي داد، استخدام دولتي را به حدي بي سابقه بالا برده بود و ساعات كار ادارات را كم كرده بود. اين روي زيباي سكه نفت ۱۴۰ دلاري، روي زشت روزهاي ركود اقتصادي و تحريم نفتي و بانكي را هم در آستين داشت و چرخ روزگار براي قهرمان، مثل قبل نمي چرخيد. اين اما قصه اي است كه در جايش بايد نقل شود.
در ۲۴ خرداد ۹۲، حسن روحاني رييس جمهور شد. او برآيند آرايش سياسي-اقتصادي روزهاي پسا-تحريم و كفگيري است كه به كف ديگ نفت خورده است. دولت او بنا به شواهد بي پول ترين دولت جمهوري اسلامي و احتمالاً يكي از بي پول ترين دولت هاي قرن اخير كشور است. براي يك چنين دولتي، هنري هازليت آمريكايي چه در چنته دارد؟
و اما درس!
دولت روحاني موقعيت دشواري دارد.او بايد همزمان هم هواي ثروتمندان را داشته باشد كه بيشتر ثروت توليد كنند و هم هواي كمتر بهره مندان را كه بيش از اين به حضيض فقر نروند. هر آلترناتيوي به غير از اين، براي آينده ايران مشكل ساز خواهد بود. در صورتي كه منافع طبقاتي كه توسعه اقتصادي زماني به ضررشان تمام شده بود، در نظر گرفته نشود، اين احتمال وجود دارد كه آنها دوباره به دامان پوپوليسم بغلطند.
روحاني نبايد به مسيري برود كه هاشمي رفت. راه هاشمي به عقيده نگارنده، در بلند مدت به نفع اقشار فرو دست هم تمام مي شد، اما به قول اقتصاددان بزرگ انگليسي، جان مينارد كينز، «در بلند مدت ما همه مرده ايم!»
يكي از انتقادات اقتصاددانان به سياستمداران اين است كه سياستمدار اصولاً كسي است كه به دنبال محبوبيت آني و گرفتن نتايج مشخص از طريق اجراي طرح هاي مشخص است. اقتصاددانان-البته آنهايي كه تواضع بيشتري دارند- معتقدند كه نمي توان به اين آساني نتايج اجراي برنامه ها را پيش بيني كرد. دليل بنيادين اين مساله هم اين است كه بر خلاف علوم طبيعي-مثل فيزيك يا شيمي- در حوزه اي كه متغيرهاي مربوطه آن نه اتم ها كه انسان ها هستند، نمي توان با قطعيت از يك نتيجه مشخص سخن گفت.
اما مدعاي هازليت، به طور دقيق اين نيست. آنچه هازليت در كتاب اقتصاد در يك درس قصد بيانش را دارد، گزاره اي بسيار ساده و در حد يك جمله است. بقيه كتاب، بسط اين ايده به مدد مثال ها و قالب هاي بياني مختلف است. آن ايده ساده اين است:« برنامه هاي اقتصادي نتايج ناخواسته اي دارند كه در ابتدا ديده نمي شوند.» به زبان خودماني و در بحث حاضر، اين يعني براي عده اي ممكن است رشد اقتصادي، نه به معناي ثروتمند تر شدن، كه به معناي فقر بيشتر باشد.
هر چه مي خواستيم، توسعه نمي خواستيم
گفتمان انقلاب اسلامي در دهه نخست آن كه كشور در آتش جنگي تحميلي مي سوخت، گفتمان توسعه نبود. ما ايراني ها هنوز نسبت خودمان را با توسعه روشن نكرده بوديم و شايد در آن روزهاي پر حادثه، اساساً زماني هم براي اين كار نداشتيم.
با پايان يافتن دوران دفاع مقدس، دولت هاشمي رفسنجاني تلاش گسترده اي را براي قدم گذاشتن در مسير توسعه آغاز كرد. ايران، در فرآيندي كه در كتاب هازليت هم آمده است، به مانند بسياري از كشورهاي از آتش جنگ برخاسته، به سرعت رشد اقتصادي اش را پس از يك دهه ركود، از سر گرفت. سير توسعه در دولتين اصلاحات هم ادامه پيدا كرد، اما همه چيز به همين سادگي نبود. توسعه اقتصادي دولت محور، فرآيندي اساساً گزينشي است. گروه هايي انتخاب مي شود و بار توسعه را بر دوش مي كشند و گروه هايي ديگر، زير چرخ هاي ماشين توسعه له مي شوند. هازليت اين مساله را كاملاً بديهي مي داند كه سياستگزاري هاي اقتصادي، به نفع عده اي و به ضرر عده اي ديگر تمام شوند و هشدار مي دهد كه اقتصاددانان بايد به اين اصل مهم توجه كنند. اما اگر «بعضي» از اقتصاددانان هستند كه به اين اصل بي توجه اند، «هيچ» سياستمداري نيست كه به آن توجه كافي كند.
نمايندگي طبقات فرودست
محمود احمدي نژاد بر موج سهم خواهي از فرآيند توسعه سوار شد و به ساحل رياست جمهوري رسيد. طبقاتي كه توسعه به ضرر آنها تمام شده بود، قهرمان خود را يافته بودند: مردي باهوش و به شدت فرصت شناس كه تير را به مركز سيبل زده بود.
احمدي نژاد نفت را سر سفره ها آورده بود، يارانه مي داد، استخدام دولتي را به حدي بي سابقه بالا برده بود و ساعات كار ادارات را كم كرده بود. اين روي زيباي سكه نفت ۱۴۰ دلاري، روي زشت روزهاي ركود اقتصادي و تحريم نفتي و بانكي را هم در آستين داشت و چرخ روزگار براي قهرمان، مثل قبل نمي چرخيد. اين اما قصه اي است كه در جايش بايد نقل شود.
در ۲۴ خرداد ۹۲، حسن روحاني رييس جمهور شد. او برآيند آرايش سياسي-اقتصادي روزهاي پسا-تحريم و كفگيري است كه به كف ديگ نفت خورده است. دولت او بنا به شواهد بي پول ترين دولت جمهوري اسلامي و احتمالاً يكي از بي پول ترين دولت هاي قرن اخير كشور است. براي يك چنين دولتي، هنري هازليت آمريكايي چه در چنته دارد؟
و اما درس!
دولت روحاني موقعيت دشواري دارد.او بايد همزمان هم هواي ثروتمندان را داشته باشد كه بيشتر ثروت توليد كنند و هم هواي كمتر بهره مندان را كه بيش از اين به حضيض فقر نروند. هر آلترناتيوي به غير از اين، براي آينده ايران مشكل ساز خواهد بود. در صورتي كه منافع طبقاتي كه توسعه اقتصادي زماني به ضررشان تمام شده بود، در نظر گرفته نشود، اين احتمال وجود دارد كه آنها دوباره به دامان پوپوليسم بغلطند.
روحاني نبايد به مسيري برود كه هاشمي رفت. راه هاشمي به عقيده نگارنده، در بلند مدت به نفع اقشار فرو دست هم تمام مي شد، اما به قول اقتصاددان بزرگ انگليسي، جان مينارد كينز، «در بلند مدت ما همه مرده ايم!»