کد خبر 40399
۱۳۹۳/۱۰/۱۳ ۱۲:۱۲
به مناسبت سالروز درگذشت نیمایوشیج؛

خواب در چشم ترم می شکند...

ساعت24- سیزدهم دی سالروز درگذشت نیمایوشیج پدر شعر فارسی است، شاعر فرهیخته ای که تحولی شگرف را در دنیای ادب و فرهنگ فارسی پدید آورد و گشاینده ی فصلی نو در شعر ایران زمین شد.
علی اسفندیاری مشهور به نیمایوشیج در بیست و یکم آبان ۱۲۷۶ هجری خورشیدی در منطقه ی کوهستانی روستای یوش مازندران دیده به جهان گشود.

وی دوره ی کودکی را در زادگاه خویش سپری کرد و اسب سواری و تیراندازی را با تلاش و کوشش فراوان آموخت و خواندن و نوشتن را نزد روحانی آن دیار فراگرفت. او در ۱۲ سالگی به همراه خانواده راهی تهران شد و نخست در دبستان حیات جاوید و پس از آن در مدرسه ی سن لویی به تحصیل پرداخت.

نیمایوشیج که استعداد فراوانی در شعر سرودن داشت، با تشویق یکی از معلم هایش با نام نظام وفا، شعر گفتن به سبک خراسانی را آغاز و مدتی بعد به پاس قدردانی از این آموزگار، شعر مشهور افسانه را به وی تقدیم کرد. اثری که بسیاری آن را سنگ بنای شعر نو در زبان فارسی قلمداد می کنند.

نیمایوشیج درباره ی چگونگی شاعر شدنش گفته است:«... در ۱۵سالگی می رفتم مورخ شوم،گاهی نقاش می شدم... خوشبختانه هر نوع قوه خلاقه در من وجود داشت، ولی مراقبت و تشویق یک معلم خوش رفتار، که نظام وفا شاعر به نام امروز باشد، مرا به خط شعر گفتن انداخت.»

او در این دوره همزمان با یادگیری زبان فرانسه، ادبیات اروپا را فراگرفت و در این مسیر پیشرفت های فراوانی کرد. علی اسفندیاری در ۱۳۰۰ هجری خورشیدی نام خود را به

«نیما» به معنی قوس و کمان بزرگ تغییر داد و امضای خود را با همین عنوان در انتهای شعرهایش به کار می برد و در همین سال، شعر نخست خود را با نام «قصه ی رنگ پریده، خون سرد» سرود.

وی نخستین اثر منظوم خود را در قالب مثنوی، در هفته نامه ی قرن بیستم میرزاده عشقی به چاپ رساند. این منظومه که از سبک شعرهای کهن و قدیمی پیروی نمی کرد، سبب مخالفت برخی از شاعران سنتی و پیرو سبک قدیم شد. در این اثر، شاعر سرگذشت خود را با اشاره به مسایل و مشکلات اجتماعی شرح داده است.

نیمایوشیج در ۱۳۰۱ هجری خورشیدی، بخشی از شعر «افسانه» را در مجله ی قرن بیستم با مدیریت میرزاده عشقی انتشار داد و در این باره نوشت:«این ساختمان که افسانه من در آن، جا گرفته است و یک طرز مکالمه طبیعی و آزاد را نشان می دهد، شاید برای دفعه اول، پسندیده تو نباشد و شاید تو آن را به اندازه من نپسندی...اما یگانه مقصود من، همین آزادی در زبان و طولانی ساختن مطلب بوده است. به علاوه انتخاب یک رویه مناسب تر برای مکالمه که سابقا هم مولانا، محتشم کاشانی و دیگران به آن نزدیک شده اند.»

شعر افسانه ی این شاعر معاصر را می توان شالوده ی شعر نوین ایران دانست. اثری که از مشهورترین سروده های وی به شمار می رود.

پدر شعر نو فارسی در ۱۳۰۷ هجری خورشیدی به همراه خانواده به شهر بابل و یک سال بعد به رشت رفت و مدتی در دبیرستان حکیم نظامی آستارا به تدریس ادبیات فارسی مشغول شد و پس از ۲ سال به تهران بازگشت. این شاعر بزرگ در ۱۳۱۶ هجری خورشیدی در دبیرستان صنعتی به امر آموزش ادبیات پرداخت. در این هنگامه او با توجه به شرایط اجتماعی، شعرهای خواب زمستانی و جغدی پیر را منتشر ساخت.

شاعر افسانه در جریان کودتای بیست و هشتم مرداد ۱۳۳۲ هجری خورشیدی، شعر «دل فولادم» را به رشته ی تحریر در آورد. نوشته های نیمایوشیج را می توان در قالب شعر، مقاله های مختلف و نامه های وی بررسی کرد. از آثار ارزشمند به یادگار مانده وی می توان حرف های همسایه، حکایات و خانواده ی سرباز، شعر من، مانلی و خانه ی سریویلی، فریادهای دیگر و عنکبوت رنگ، قلم انداز ،کندوهای شکسته (شامل پنج قصه ی کوتاه)، نامه های عاشقانه، شعر من، ناقوس، شبانه، آهو و پرنده ها و کندوهای قلم انداز را نام برد.

آنچه در شعرهای نیمایوشیج تازگی دارد، نگاه تازه او به طبیعت و جهان است. البته نگاه و دقت او به گیاهان، درختان و حتی حیوانات در شعرهایش در میان دیگر شاعران کمتر مشاهده می شود.

مهم ترین ویژگی شعرهای نیمایوشیج، کوتاه و بلند کردن مصراع هاست. وی وزن را برای شعر ضروری می دانست اما به برابر بودن طول مصراع ها اعتقاد نداشت و روشی نو و سبکی تازه خلق کرد که به سبک نیمایی مشهور شد.

سرانجام این شاعر فرهیخته و توانا در سیزدهم دی ۱۳۳۸ هجری خورشیدی این دنیای خاکی را ترک کرد و به دیار حق شتافت.

سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری، خانه ی این شاعر گرانقدر را در یوش به عنوان اثر ملی ثبت کرده که بازدید از آن برای همگان آزاد است.

به گزارش ساعت24 به نقل از ایرنا، اینک به بهانه ی سالروز درگذشت نیمایوشیج بر، گزیده ای از شعر «مهتاب» گذری کوتاه داریم:

می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب

نیست یک دم شکندخواب به چشم کس ولیک

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند

نگران با من ایستاده سحر

صبح می خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر

در جگر لیکن خاری

از ره این سفرم می شکند

نازک آرای تن ساق گلی

که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا به برم می شکند

دستهای سایم

تا دری بگشایم

بر عبث می پایم

که به در کس آید

در ودیوار به هم ریخته شان

بر سرم می شکند

می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب

مانده پای ابله از راه دور

بر دم دهکده مردی تنها

کوله بارش بر دوش

دست او بر در می گوید با خود

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم میشکند

\"\"

اخبار مرتبط

نظرات کاربران

نظر شما

ساعت 24 از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین معذور است.

هنوز نظری برای این خبر تایید نشده است.

ویترین

سام
چینی زرین

ویژه
تریبون

تازه ترین اخبار
بیشتر

تبلیغات متنی

بانک