قطر و امارات کوچک در نبرد قدرتی بزرگ
چهار سال بعد ، وضعیت برعکس شده است. منطقه خلیج فارس یک توازن ژئوپلیتیک نوین را تجربه می کند. قطر به لطف قدرت سیاست خارجی خود که بسیار فراتر از اندازه جغرافیایی کوچک آن است ، جایگاه جدیدی به دست آورده. و در مقابل این امارات است که شکست های متعددی را در چالش های منطقه ای تجربه می کند. این داده جدید را می توان بیش از هر چیز با رویکردهای منطقه ای متضاد این دو کشور توضیح داد. قطر سیاست خارجی مستقلی را دنبال می کند که از چشم انداز استراتژیک بلندمدتی الهام می گیرد ، در حالی که امارات ، تاکتیک های را اتخاذ می کند که کوتاه مدت هستند.
پرونده افغانستان
پرونده افغانستان به خوبی نمایانگر بازگشت قطر به جایگاه خویش است. دوحه که مدت ها نقش میانجیگری های در درگیری های منطقه داشت ، در سال ٢٠١٣ تصمیم گرفت - و این در آن زمان تصمیمی بحث برانگیز بود - که پذیرای طالبان شود و سپس واسطه مذاکرات صلح آنها با ایالات متحده باشد. امروز پس از خروج آمریکا از افغانستان ، قطرجایگاهی اجتناب ناپذیر برای هرگونه گفتگوئی با طالبان دارد. این کشور ایجاد پل های هوائی را تسهیل کرد که برای تخلیه تعداد زیادی از آمریکایی ها و افغان های در معرض خطر، ضروری بود. و در کنار ترکیه ، پذیرفت که فرودگاه کابل را به نمایندگی از قدرت جدید در کابل اداره کند. روابط غرب و طالبان اکنون از جمله به دوحه وابسته است.این نقطه عطفی مهم برای منافع قطر است که از نظر جغرافیایی بسیار فراتر از دلمشغولی های رقبای آن در خلیج فارس است. در گذشته ، منازعات بین کشورهای حاشیه خلیج فارس و ایران به سیاست انرژی در خاورمیانه و تأمین امنیت ذخایر نفت و گاز این منطقه خلاصه می شد. قضیه افغانستان کاملاً متفاوت است: افغانستان به مثابه میدان دو دهه مداخله گرایی غرب علیه جهادگرایی ، یادآور بزرگترین آسیب های ناشی از تروریسم و اسلام گرایی به قدرت های غربی است. و در اینجاست که بسیار دور از تنگه هرمز ، نفوذ قطر دوباره ظاهر می شود.
نقش قطر در افغانستان طنز آمیز است: دوحه که مدتها متهم به نزدیکی بیش از حد به اسلام گرایی و در نتیجه تروریسم بود ، امروز دقیقاً به خاطر نقش میانجی که با طالبان بازی می کند، مورد قدردانی است. جامعه بین المللی اکنون روی این کشور برای کنترل و احتمالاً تعدیل این شکل بسیار محافظه کارانه ایدئولوژی اسلام گرا حساب می کند.یکی دیگر از عواملی که به قطر اجازه ظهور مجدد داده است ، ناهماهنگی درونی محور ضد انقلاب است. در سالهای بلافاصله پس از بهار عربی ، حاکمان سعودی و اماراتی با ریتمی مشابه سیاستهای خارجی خود را در بسیاری از زمینه ها متحول و هماهنگ کردند. با این حال ، به تازگی ، محمد بن سلمان ، رویکرد عربستان سعودی را بازتعریف کرده و آموخته است که با فاصله گرفتن از امارات متحده عربی عمل گرایانه تر عمل کند.دلایل چنین اختلافاتی بسیار است. اغلب اوقات رژیم سعودی از حاکمان اماراتی پشتیبانی کرده اند بدون آنکه در ازای آن، از آنها قدردانی شده باشد. ریاض منابع عظیمی را برای تأمین مالی ماجراهای ضدانقلابی بزرگ متقبل شده است ، در حالی که انتقادات شدیدی را در مورد حقوق بشر دریافت می کند. علاوه بر این ، سعودی ها از تصمیم امارات برای عادی سازی روابط با اسرائیل غافلگیر شدند ، زیرا به خوبی می دانستند که نمی توانند همان کار را انجام دهند. در وهله اول به این دلیل که جمعیت عربستان بسیار بیشتر است و مخالفان داخلی بسیار قوی تری دارد. اما همچنین به این دلیل که رهبری سعودی بار نمادین حفاظت از مهد اسلام را بر دوش می کشد.تولد دورباره قطر به واسطه سیاست خارجی اش به این معنا نیست که تعهدات ایدئولوژیکی آن تغییر کرده است. دوحه ترویج دهنده لیبرالیسم نیست و از بهار عربی دیگر حمایت نمی کند. این کشور اگرچه بخشی از ضد انقلاب نیست ، اما یک کشور انقلابی هم نیست و فقط یک بازیگر عملگرا است که جهت تاریخ را درک کرده. اما اگر قطر می خواهد دستاوردهای خود را تداوم بخشد ، باید در داخل به حداقل گشایشی در فضای سیاسی دست یازد.به همین ترتیب ، تزلزل امارات در سیاست خارجی به معنی تضعیف آن در داخل کشور نیست. حکومت امارات به داشتن مدیریت دولتی کارآمد و ظرفیت های نهادین خوبی می بالد که مجموعه قابل توجهی از مشاغل و کارگران را از سراسر جهان جذب می کنند. ذخایر انرژی آن قابل توجه است. علاوه بر این ، اگرچه سیستم سیاسی آن به اندازه عربستان سعودی بسته است ، اما با توجه به کوچکتر بودن جامعه و تکیه بر روشها فن آوری های کنترل ، کمتر در برابر مخالفان داخلی و اعتراضات عمومی آسیب پذیر است. بنابراین ، شکست های منطقه ای آن لزوماً باعث هزیمت های داخلی نمی شود.با این وجود ، بازسازی استراتژیک قطر پیامدهای مهمی برای تحولات منطقه ای دارد. اول از همه اینکه قوانین بازی بین قطر و امارات متحده عربی اکنون تغییر کرده است و دو کشور به دنبال مناطق جدیدی برای رقابت هستند. به عنوان مثال ، سیاست قطر در حمایت از قدرت نرم خود بر منابع آموزشی ، رسانه ای و فرهنگی تکیه می کند ، همانطور که امارات این کار را پیش از این انجام داده است. اما قطر هنوز آنچه را که امارات متحده عربی انجام داده، نیاموخته است: تبدیل دستاوردها به نتایج اقتصادی سودآور. به عنوان مثال از طریق تسلط بر مدیریت بندر ، سرمایه گذاری و همچنین دسترسی به بخشهای مهم اقتصادی در جهان.پیامد دوم آنکه امارات اکنون روی پکن شرط بندی می کند. حضور چین در خاورمیانه بیشتر بر مبنای توافقات اقتصادی است تا ابزارها و پیوندهای نظامی مانند ایالات متحده. و در خلیج فارس ، امارات متحده عربی می خواهد که به نقطه ورود چین به منطقه تبدیل شود و نقشی اساسی در دیپلماسی واکسن پکن به عهده گرفت و به تولید و توزیع واکسن های کووید -١٩ چینی در بقیه جهان عرب کمک کرد. گام منطقی بعدی این است که پاسخگوی منافع چین در خلیج فارس به عنوان نماینده اصلی «جاده ابریشم جدید» باشد ،امری که به توافق های پیچیده تری در زمینه تدارکات ، حمل و نقل و زنجیره های تأمین نیازها دارد.به طور خلاصه ، دو کشور کوچک خلیج فارس با جاه طلبی هائی عظیم ، وارد دوره جدیدی از رقابت ژئوپلیتیک می شوند. و نتایج این رویارویی غیرقابل پیش بینی است.
نویسنده هشام علوی -ترجمه از فرانسه شروین احمدی – لوموند فارسی