۳ پیروزی، یک شکست و ۴ نتیجه مبهم برای ارتش آمریکا
به گزارش ساعت ۲۴، آمریکایی هایی که معمولاً پیروزی های نسل های گذشته شان را پاس می دارند، فراموش کرده اند که چرا جنگ جهانی دوم پایانی تا این اندازه خوش داشت. ارتش آمریکا پیروزی چشمگیری بر فاشیم داشت و توانست هیتلر، موسولینی و توجو را به زباله دان تاریخ بفرستد. اما صرف پیروزی نظامی تضمین کننده این نبود که آلمان، ایتالیا و ژاپن بتوانند از دل درگیری ها، به عنوان لیبرال دموکراسی هایی ظهور کنند که به توسعه و حقوق بشر در داخل و یک نظم لیبرال جهانی پایبند باشند. بر عکس، این حضور ارتش آمریکا، کمک های اقتصادی آمریکا و تعهد سیاسی سیاست گذاران آمریکایی برای بازسازی این کشورها بود که توانست صلحی پایدار به ارمغان بیاورد. شاید بتوان آمریکایی های عادی را برای این فراموشی بخشید، اما رهبران سیاسی و نظامی این کشور را نمی توان از این بابت مورد عفو قرار داد.
در طول چهار دهه جنگ سرد، رقابت ابر قدرت ها به دلایل مختلف موجب عدم بروز جنگ شد. بر خلاف نظر ژنرال آمریکای، داگلاس مک آرتور که می گفت «هیچ جایگزینی برای پیروزی وجود ندارد» دو تن از رؤسای جمهور آمریکا، یعنی ترومن و آیزنهاور اهداف آمریکا را در کره محدود ساختند، چرا که چین می خواست شبه جزیره کره به خاک خود الحاق کند و آمریکا هم نمی خواست درگیری در کره به اهداف مهمتر استراتژیکش در اروپا لطمه ای بزند.
سیزده سال بعد، رییس جمهور لیندون جانسون هم با تنگنایی مشابه رو به رو شد. در سال ۱۹۶۴، زمانی که ویتنام جنوبی تحت حملات کمونیست ها قرار گرفته بود، جانسون که ورود به جنگ را هدر دادن پولی می دید که ترجیح می داد آن را در برنامه های داخلی اش خرج کند، از نوشداروی تکنولوژی مدرن نظامی استفاده کرد. او تلاش کرد با استفاده از نیروی هوایی، ویتنام شمالی را به پای میز مذاکره بکشاند. زمانی که عملیات «رولینگ تاندر» شکست خورد، رییس جمهور و مشاورانش تصمیم گرفتند استراتژی ای را پی بگیرند که اهداف آمریکا را با هزینه ای معقول تر در دسترس قرار دهد. دولت آمریکا محتاطانه تصمیم گرفت وارد حمله نظامی زمینی شود. ماحصل هر چه که بود، به کشته شدن ۵۸ هزار آمریکایی در پایان جنگ ویتنام انجامید، هزینه ای که به دلیل فرسایشی شدن جنگ و عدم وفاق داخلی برای تداوم آن بر آمریکا بار شد.
به گزارش ساعت ۲۴، جنگ هایی که جرج بوش پدر به راه انداخت البته نتیجه بهتری داشتند. او در سال ۱۹۸۹ به پاناما و در سال ۱۹۹۱ به عراق حمله کرد. از میان دلایل موفقیت او می توان به اهداف دست یافتنی و پله پله، حمایت داخلی و بین المللی گسترده، استفاده منکوب کننده از قدرت نظامی و تعهد آمریکا به حضور در منطقه پس از پایان درگیری ها اشاره کرد. این را هم البته باید افزود که کویتی ها خوشحال بودند که نیروهای ائتلاف آنها را از شر صدام حسین خلاص کرده اند و پانامایی ها هم به هر حال راضی بودند که دیکتاتوری مانوئل نوریگا پایانی به خود می بیند.
جنگ هایی که به دنبال حمله نظامی تروریست ها به ایالات متحده در یازده سپتامبر سال ۲۰۰۱ شروع شدند اما به خوبی جنگ های قبلی تمام نشدند. در افغانستان، عراق و لیبی آمریکا به آسانی رژیم هایی را سرنگون کرد، اما آنچه به جا ماند دریایی از هرج و مرج، خون و هزینه های گزاف بود. دولت های جرج بوش و باراک اوباما هیچ کدام نتوانستند راه حلی برای ایجاد ثبات در این کشورها بیابند. در پایان سال ۲۰۰۶، طالبان باز هم در افغانستان شروع به جولان دادن کرد و عراق هم وارد منازعات قومی و قبیله ای گسترده شد. این ها، هر دو شکست هایی برای آمریکا و پیروزی هایی برای آنهایی بودند که خاورمیانه و جنوب آسیا را نا امن می خواستند.
ارتش ایالات متحده آمریکا امروز در معرض این خطر قرار دارد که به ارتش آلمان در قرن بیستم شباهت پیدا کند: ارتشی که از نظر عملیاتی و تاکتیکی بی نظیر بود اما در دو جنگ جهانی در نیمه اول قرن بیستم شکست خورد، آن هم تنها به این دلیل که رهبران آلمانی نمی توانستند به درستی تصمیمات استراتژیک بگیرند.
به گزارش ساعت ۲۴، ارتش آمریکا در افغانستان و عراق همان اشتباهاتی را مرتکب شد که در ویتنام از آنها درس نگرفته بود. این شکست ها نتیجه ناتوانی آمریکا از درک زمینه های تاریخی ای بودند که موجب می شدند شورش هایی در فردای بدون جنگ این کشورها رخ دهد. آمریکایی ها نمی توانستند فاکتورهای فرهنگی و سیاسی را در میان مردمان کشورهای دیگر به درستی درک کنند.
منبع: اندیشکده هوور