زن جوان: فقط چک امضا میکردم!
مدتی بعد روزی که روی نیمکت یکی از پارکهای مشهد نشسته بودم با زن جوانی آشنا شدم. «شهین» که ظاهری مهربان و خوش برخورد داشت، کنارم نشست و من هم قصه پرغصه زندگی ام را برایش بازگو کردم. او هم با متانت سنگ صبورم شد و به درد دل هایم گوش داد. وقتی داستان زندگی ام به پایان رسید رو به من کرد و گفت: ناراحت نباش، همسرم شغل مناسبی دارد و میتواند به تو کمک کند! در همین هنگام بود که شوهر شهین سوار بر یک خودروی گران قیمت از راه رسید و بی درنگ شهین مرا به عنوان دوست جدیدش به «محسن» معرفی کرد. این گونه بود که رفت و آمد من به منزل آنها آغاز شد. مدتی بعد، محسن و شهین مرا به شرکتی بردند که قرار بود در آن جا کار کنم. میگفتند در این شرکت تجاری فعالیتهای اقتصادی و بازرگانی انجام میشود و من هر روز با افراد شیک و باکلاسی رو به رو میشدم. محسن امور مالی شرکت را به من سپرد و برایم حساب بانکی افتتاح کرد و دسته چک گرفت. از آن روز به بعد برای پیش فروش واحدهای تجاری و مسکونی فقط چکها را امضا میکردم یا مهر شرکت به مشتریان میدادم، اما یک روز صبح وقتی به محل کارم آمدم، قفلها عوض و آن شرکت تخلیه شده بود. دو دستی بر سرم کوبیدم چرا که محسن و شهین متواری شده بودند و طلبکاران چک به دست دنبال من میگشتند تا این که دستگیر شدم و ...