کد خبر 520257
۱۳۹۹/۰۸/۲۰ ۰۹:۴۷
خوشبختم که فیلم شطرنج باد احیا شد و این را بیشتر هدیه‌ای می‌دانم به تاریخ سینمای جهان

شطرنج باد و سینمایی بربادرفته

ساعت 24-زمانی که خبر ترمیم، نمایش و نقد و ارزیابی و ارزش دادن منتقدان جهانی را درباره «شطرنج باد» خواندم، از یک سو بسیار خوشحال شدم و از سویی دیگر بسیار اندوهگین. این حس متناقض نه تنها به سرنوشت این فیلم که به روایت آن و سازنده‌اش و سینمای ایران و جامعه‌ای برمی‌گردد که در آن زندگی می‌کنیم. سینما، خود ِ زندگی است و تمثیل باستانی و کلاسیک بازیگران اجتماعی یا همان «لعبتکان و فلک ِ لعبت‌باز» کمتر جایی بهتر از سرنوشت این فیلم خود را نشان می‌دهد.
شطرنج باد و سینمایی بربادرفته
دست‌کم این فیلم می‌تواند نه برای یک جامعه‌شناس همچون من -‌ولو بسیار علاقه‌مند به سینما- بلکه برای کسی که بر آسیب‌شناسی این جامعه و جامعه جهانی در برهه کنونی متمرکز است، ارزش بسیار بالایی داشته باشد.
دوران را می‌شناسیم اما شاید بد نباشد که به آن اشاره‌ای بکنیم؛ دورانی که در آن بزرگ‌ترین قدرت‌های اقتصادی و نظامی و سیاسی در پیشرفته‌ترین کشورهای جهان در دست ابله‌ترین، زورگوترین، مستبدترین، فاسدترین، بی‌آبروترین و ترسوترین آدم‌ها قرار گرفته -‌و در این میان تکلیف جهان سوم که معلوم است!‌- و همه ‌چیز گویی در حالتی معلق! همه ارزش‌ها و همه دستاوردهایی که برای آنها میلیون‌ها انسان جان خود را از دست داده‌اند و کل انسانیت با مسوولیتی دسته‌جمعی جهان و معجزه حیات را تا مرزهای نابودی پیش برده‌اند.
در این حال و در تمثیل فیلم گویی آب‌انبار کثیف و تاریک و شخصیت بدکاره و کثیف آن، نه تنها تمام خانه که کل جهان را تصرف کرده‌اند و این البته رویه منفی قضیه است که هم به آن و هم به رویه مثبت خواهیم پرداخت. اما هدفم آن بود که از ابتدا خواننده را با شیوه نگریستنم در این مقاله به فیلم روشن کنم و آن را کاملا از مقاله‌ای که چند سال پیش درباره آن نوشتم و بیشتر یک مقاله تحلیلی درباره ساختار آن است با آنچه در اینجا می‌آید، تفکیک کنم.
تکلیف «شطرنج باد»، هم از تکلیف سینمای ایران جداست و هم از تکلیف جامعه‌ای که 40 سال پیش، فیلم را به باد فراموشی سپرد و حال مثل یک آدم خواب‌زده یا خود را به خواب‌زده، وانمود می‌کند که به «کشف»ی جدید نایل آمده. این «کشف»ها همیشه مرا به یاد «کشف» امریکا و «کشف» آفریقا می‌اندازد. یعنی زیباسازی فرآیندهای مرگ و اندوه و جنایت و غارت و چپاول با کلمه‌ای که خود را به «شناخت» و «اندیشه» و حتی «عشق» نزدیک می‌کند: گویی آفریقاییان و بومیان قاره‌ای که به آن نام غریبه‌ای غارتگر یعنی امریکا را دادند، سال‌ها و سال‌ها نشسته بودند تا «کشف» شوند و چه خوشا به حال‌شان که کشف شدند. گویی خواسته باشیم فراموش کنیم که آفریقای امروز در چه مصیبتی به‌سر می‌برد و امریکا در چه مصیبتی دیگر یا حتی با وقاحتی که تنها می‌توان از غارتگران از دست رفته انتظار داشت، تمام این مصیبت‌ها را هم در «خون» و «نژاد» و «سرنوشت» و در یک کلام در دستی استعلایی بدانیم که معلوم نیست چرا چنین سیلی محکمی بر آنها زده است. آیا از موضوع دور شده‌ایم؟ آیا با شعارهایی سیاسی و به دور از متن و حاشیه فیلم قرار گرفته‌ایم؟ ابدا؛ متن و حاشیه «شطرنج باد» دقیقا همان چیزی است که در سطور بالا خواندید. البته اگر سینما را با آگهی تجاری و تبلیغ ماست و پنیر و گوجه‌فرنگی اشتباه نگیریم. شطرنج باد سراسر درد است و اندوه، کارگردانش، شاعری است که بارها و بارها گفته است که مساله‌اش در سینما همانند استادش روبر برسون، نوشتن با قلمی سینماتوگرافیک و فلسفی است. اما مگر می‌توانست یا می‌تواند حتی امروز بعد از 40 سال تراژدی بزرگی را که فیلم را در ریزترین لایه‌هایش ساخته است، به فراموشی بسپارد؟
حکایت «شطرنج باد»، هم حکایت ما است، هم حکایت دیگرانی که به ما می‌گویند «ما که هستیم»، هم ما هستیم در نگاه خودمان و هم ما هستیم در نگاه دیگرانی که اصرار دارند ثابت کنند ما را بهتر از خودمان می‌شناسند. همان دیگرانی که 40 سال سکوت کردند و حال به زبان آمده‌اند، اما منصف باشیم و بگوییم که دیگران حرف‌های خود را تنها از اندیشه خود ابداع نکرده‌اند، همیشه داوطلبان زیادی برای تن دادن به پستی و فرومایگی وجود داشته و وجود خواهد داشت. از این ‌رو به جای آنکه به سراغ کسانی برویم که سال‌های سال با رویکرد اگزوتیک، برای ما تعیین کرده‌اند که «ما کیستیم؟» و چه تصویر حقیری باید از خود نشان بدهیم تا جایزه بگیریم و دستی بر سرمان بکشند و جایی در گوشه سفرهای بزرگ به ما بدهند که ته‌مانده‌های سفره را بخوریم، شاید بد نباشد که به خود بپردازیم.
می‌دانم که در ایران «سیاست» همیشه بهترین بهانه برای توجیه همه‌ چیز است؛ این رویکردی است که در صد سال اخیر کمترین تغییری نکرده، از قاجار تا امروز سیاست به مثابه یک امر عجیب و غریب که گویی از آسمان بر زمین افتاده بهانه‌ای بوده است برای رنگ عوض کردن‌ها و خود را به کاهلی و جاهلی و بلاهت زدن و مچ‌گیری از این و آن و بی‌آبرویی در چند دهم ثانیه. اما آنچه گفتم در دفاع از سیاست نیست: من اصولا سیاست را ذاتا «موقعیتی» می‌دانم که چه خود بخواهد و چه خود نخواهد غایتش نمی‌تواند جز در«بازتولید» خودش باشد و اشتباه را کسانی می‌کنند که اجازه تصاحب فرهنگ را به سیاست می‌دهند، یا راهش را هموار می‌کنند یا خود را می‌فروشند و آنها که انتظار معجزه‌ای دارند که سیاستمداران -‌حال هر که می‌خواهند باشند- برای‌شان فراهم کنند. هیچ معجزه‌ای در کار نیست. شطرنج باد، با همان خانه قدیمی و همان تقسیم‌بندی‌های نسبتا ساده درونی‌اش، با همان چند بازیگر اجتماعی و با همان عناصر بصری حیرت‌آور و زیبایش، چنان تصویر دقیقی از جامعه ما ترسیم می‌کند که کمتر فیلمسازی در طول تاریخ سینما این کار را کرده است.
وقتی فیلم، به ویژه پس از نوسازی و ارایه جدیدش با زیباترین نورپردازی‌ها و به ویژه نقاشی کلاسیک فلاماند مقایسه می‌شود، این یک تعارف نیست، این به معنای آن است که پتانسیل عظیمی 50 سال پیش وجود داشت که می‌توانست به یک سینمای ملی ِ قدرتمند هنری‌-‌اجتماعی تبدیل شود و نه به آنچه امروز داریم که در یک سویش «گداگرافی»هایی قرار دارد که جوایز را در جشنواره‌ها با رویکردهای سیاسی درو می‌کنند و تصویری دروغین -‌و برخلاف تصور نه چندان سیاه‌- از جامعه ایران ارایه می‌دهند و در سوی دیگرش یک سینمای تجاری به مراتب فاسدتر و زشت‌تر از هر آن‌چیزی که می‌توان با بار منفی «فیلمفارسی» نامید. سینمای ایران در طول این مدت از یک‌سو بدل به ابزاری شد برای یارگیری (گاه حتی تله‌گذاری شده) سیاسی و از سوی دیگر جایی برای شست‌وشوی هر ‌چه روشن‌تر پول‌های کثیف و پناهگاهی مطمئن (همچون هنرهای تجسمی) برای تازه به دوران رسیده‌ها و کسانی که آخرین مساله‌شان در زندگی نیز تمایلی به افزودن بر زیبایی در اندیشه و خلاقیت و زیبایی نیست.
سینایی‌ها و طیاب‌ها مردند، بی‌آنکه بتوانند پتانسیل قدرتمند خود را در ایجاد یک سینمای هنری و حتی تجاری با ارزش در سطح کشورنشان دهند و آنها نیز که زنده ماندند و همیشه سایه‌شان بر سر فرهنگ بماند، با خون دل زیر فشار حسادت و تنگ‌نظری، بروکراسی، شاید یک‌دهم از آنچه را می‌توانستند انجام بدهند، انجام دادند. نباید کسی را گول زد؛ غرابه‌های زیرزمین نم‌کشیده و تاریک پر از «تیزاب» سوزان بود و نه «شراب» خوشگوار؛ نباید کسی را گول زد: تجدد ایرانی از ابتدا زنی زیبا اما فلج بود که بر یک صندلی چرخ‌دار شکوهمند می‌نشست و گربه‌ای را به بغل می‌گرفت و ادای روزنامه و کتاب خواندن
در می‌آورد، اما حقارت واقعی‌اش را وقتی می‌دیدی که بددهنی‌های سنت را ناشنیده می‌گرفت و اجازه می‌داد هر کسی از پاسبان و مفتش و هر بی‌سرو پای دیگری بتواند بر همان صندلی بنشیند و ادای اشراف‌زاده‌های بورژوا را در بیاورد، در حالی که برادران سازنده -‌بازار و صنعت‌- گریبان یکدیگر را گرفته بودند و سرانجام آنی که تصورش «جهانی شدن» بود، به جایش نثار جهان دیگر شد و آن یک آماده هر گونه پستی و کاسه‌لیسی که در میدان بماند و تا می‌تواند غارت کند. سرانجام روزی باد و کنیزک، همه درها و پنجره‌ها را گشودند تا توفانی که از راه می‌رسید و شعله‌های آتش را دایم بیشتر می‌کرد، مهره‌های شطرنج را در یک آوارگی اندیشه، برهم بریزد و خانه با درهای باز، همان زمان که فاتحه‌اش را می‌خواندند به حال خویش رها شود و دوربین روی شهری که به صورت معجزه‌آسایی از دوران قاجار به دوران «مدرن» رسیده بود، برگردد.
زن‌های «رخت‌شوی» رخت‌شان را می‌شستند و بدگویی‌های‌شان را می‌کردند: سنت را درون غرابه‌ای انداخته بودند که بپوسد، اما سر از خزینه
در آورده بود و عربده‌های مستانه می‌کشید؛ مدرنیته بر زمین پلکان از اوج اشرافی تالار مجلل، به زباله‌دان ِ آب‌انبار ِ کثیف، خودش را می‌کشید تا در آغوش سنت‌، هر دو جان بدهند و برنده بازی که همان کلفت بود، حتی در انتظار جایزه‌اش نماند و خانه را با درهای باز رها کند. درهای باز سکانس آخر شطرنج باد، مرا بیش از هرچیز به یاد درهای فلزی باز و مضحکی می‌انداخت که در بیابان کار گذاشته بودند و اطراف‌شان کاملا گشوده بود. مغول‌های پرویز کیمیایی از میانش عبور می‌کردند تا همه ‌چیز را به تاراج ببرند؛ آن‌هم همه ‌چیز در یک بیابان بی‌چیزی. وقتی خبر خوش برنده شدن شطرنج باد را در فستیوالی جهانی خواندم خوشحال شدم، زیرا دست‌کم یک‌بار منتقدان و فیلم‌شناسان را دیدم که فهمیده‌اند ما هم مثل همه مردم جهان چشم و گوش و دهان داریم که ما هم بوهای لطیف خوش را از بوهای چندش‌آور تشخیص می‌دهیم؛ فهمیدند چه استعدادها که در این سرزمین بر باد نرفتند. اینکه ایران می‌توانست امروز سینمایی داشته باشد با صدها فیلم چون شطرنج باد، نه با تعداد معدودی فیلم از سینماگرانی که ترک دیار خود کرده‌اند، یا در گوشه‌ای نیمه افسرده نشسته‌اند یا عطای جهان را به لقایش بخشیده‌اند و سفر به جهان باقی را بر باقی ماندن در جهان فانی ترجیح داده‌اند. فکر کردم به هزاران استعداد از دست رفته در همه زمینه‌ها، میلیون‌ها قطعه عکس و نسخ خطی و آثار باستانی نابود شده، فکر کردم به همه امیدهای نومید شده، به همه چشمان گریان. فکر کردم به استاد بزرگ‌مان دکتر باستانی پاریزی که چند سال پیش در لار وقتی «کلید طلایی شهر» را به او تقدیم کردند، با تشکر و فروتنی و طنز بی‌نظیرش گفت: بسیار ممنون که این کلید زیبا را به ما دادید، نمُردیم و کلید طلایی یک شهر را هم گرفتیم، اما با این پشت شکسته و این کوه بزرگ مشکلات مقابل‌مان، نمی‌دانم، شاید بهتر باشد کلید را به خودتان ببخشیم.
خوشبختم که فیلم شطرنج باد احیا شد و این را بیشتر هدیه‌ای می‌دانم به تاریخ سینمای جهان و نه به شخص اصلانی که نیازی به چنین چیزی نداشت، این را هدیه‌ای می‌دانم به جهانی فیلم: تا آنها که بیش از 50 سال است تلاش می‌کنند به ما بگویند کیستیم و چگونه باید باشیم و کدام‌مان هنر داریم و کدام‌مان نداریم، درسی بگیرند و در میان «منقدان» داخلی هم شاید اندکی بفهمند که نیازی به دیدن بهترین نسخه فیلم نبود و نیست تا بفهمی اثری ارزش دارد و آن را نه فقط ستایش، بلکه تحلیل کنی، کاری که من بارها و به صورت تفصیلی کرده‌ام. این مبارک باد بیشتر برای جهان و تاریخ سینما است تا چشمانی که بیشتر به دنبال عجایب و غرایبی در «شرق دور دست» خود می‌گردند. اصلانی در این روزگار سخت، بسیار کوشید و باز هم می‌کوشد و هرچند می‌توانست میراثی صدها بار بیشتر از آنچه تاکنون بر جای گذاشته بر جای گذارد، اما هرگز اندکی اخم به رویش نیاورد و با صبوری، جهانی از بی‌عقلی و عفونت و ناتوانی و فضاحت و تنگ‌نظری را تحمل کرد. شطرنج باد، روایت همه ما است: آنچه کردیم و آنچه خواهیم کرد؛ آنچه دیدیم و آنچه خواهیم دید.

دوران را می‌شناسیم اما شاید بد نباشد که به آن اشاره‌ای بکنیم؛ دورانی که در آن بزرگ‌ترین قدرت‌های اقتصادی و نظامی و سیاسی در پیشرفته‌ترین کشورهای جهان در دست ابله‌ترین، زورگوترین، مستبدترین، فاسدترین، بی‌آبروترین و ترسوترین آدم‌ها قرار گرفته-‌و در این میان تکلیف جهان سوم که معلوم است!‌- و همه ‌چیز گویی در حالتی معلق! همه ارزش‌ها و همه دستاوردهایی که برای آنها میلیون‌ها انسان جان خود را از دست داده‌اند و کل انسانیت با مسوولیتی دسته‌جمعی جهان و معجزه حیات را تا مرزهای نابودی پیش برده‌اند.
خوشبختم که فیلم شطرنج باد احیا شد و این را بیشتر هدیه‌ای می‌دانم به تاریخ سینمای جهان و نه به شخص اصلانی که نیازی به چنین چیزی نداشت، این را هدیه‌ای می‌دانم به جهانی فیلم: تا آنها که بیش از 50 سال است تلاش می‌کنند به ما بگویند کیستیم و چگونه باید باشیم و کدام‌مان هنر داریم و کدام‌مان نداریم، درسی بگیرند و در میان «منقدان» داخلی هم شاید اندکی بفهمند که نیازی به دیدن بهترین نسخه فیلم نبود و نیست تا بفهمی اثری ارزش دارد و آن را نه فقط ستایش، بلکه تحلیل کنی، کاری که من بارها و به صورت تفصیلی کرده‌ام. این مبارک باد بیشتر برای جهان و تاریخ سینما است تا چشمانی که بیشتر به دنبال عجایب و غرایبی در «شرق دور دست» خود می‌گردند.

نظرات کاربران

نظر شما

ساعت 24 از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین معذور است.

هنوز نظری برای این خبر تایید نشده است.

ویترین

سام
چینی زرین

ویژه
تریبون

تازه ترین اخبار
بیشتر

تبلیغات متنی

بانک