جهان را رو به فروپاشی میبینم
نمایش «اسطرلاب» حدودا از سالهای 96 به اینسو شکل گرفته و زیست خودش را آغاز کرده؛ در این مدت چه فرآیندی، به ویژه در زمینه فرم تجربه کرده است؟ دیدگاه اولیهتان نسبت به کارگردانی این متن چه بود و بعدا در فضای تمرین و اجرا دستخوش چه تغییراتی شد؟
متن «اسطرلاب» سال 93 و 94 تا نیمه رفت ولی به دلایلی نیمهکاره ماند؛ علتهایی که بعدا خودشان دلیلی شدند برای تکامل نمایش. قصه از این قرار بود که سال 94 با کاری به نام «رفاقت» و سال 95 با نمایشی به نام «داستان خانواده»، یعنی دو سال متناوب در جشنواره تئاتر دانشگاهی رد شدیم و نتوانستیم فرم و شکل پیشنهادی خودمان را به نمایش بگذاریم. ویژگی جشنواره تئاتر دانشگاهی آن دوره این بود که بیشتر از گروهها میخواست پیشنهاددهنده یک فرم متفاوت تئاتری باشند. به هر حال کارهای من پذیرفته نشد ولی رصد کلیام نشان میداد نمایشهایی که در جشنواره «تجربه» یا «دانشگاهی» سروصدا میکنند بیشتر شبیه همان آثار دراماتیک قصهمحور و رئالیستی جریان بدنه تئاتر هستند. در نهایت تصمیم گرفتم همین «اسطرلاب» را کاملتر کنم و از آنجا که در تمرینها به دنبال کشف و شهود بودیم، تلاش کردیم اجرای غیررئالیستی از متن ارایه دهیم. در این مرحله کمی از فضای مرسوم فاصله گرفتیم ولی بعدا احساس کردم لازم است برای اجرای عموم به ساختار مدنظر متن بازگردم و اینبار با اصرار بیشتری به پیشنهادهای فرمی درون نمایشنامه توجه کنم.
با توجه به تجربه شخصیام از شیوه کار شما در یکی، دو نمایشی که روی صحنه آوردهاید، به نظر میرسد در کارگردانی تا حدی بیپروا عمل میکنید به شکلی که همه چیز میتواند به سادگی دستخوش تغییر شود. مثلا بازیگر میتواند تا شب قبل از اجرا نباشد و به یکباره بازگردد و به صحنه بیاید، یا طراحی صحنه به کل عوض شود. این بالاوپایین شدنهای سینوسی شدید بر اثر چه عاملی شکل میگیرند؟ طبیعت زنده بودن تئاتر، یا روحیه خودتان در مقام کارگردان؟
خیلی خوشحالم نام بیپروایی روی این تغییرات میگذارید. به نظرم تغییر بازیگر یا متحول شدن طراحی صحنه نمایش از یک اجرا به اجرای دیگر، یک زمانهایی ناگزیر رخ میدهد. زمانی فکر میکنید چیزی در اجرا وجود دارد که به آن علاقه ندارید ولی بنا بر تعهد به سالن یا جشنواره نمیتوانید در کار تغییر به وجود بیاورید. خوشبختانه من فعلا در شرایطی نیستم که بتوانم سرمایهگذاری زیادی در تئاتر خودم داشته باشم. طراحی صحنه هم تحت تاثیر همین وضعیت است که موجب میشود چیدمان صحنه من از یک سالن به سالن دیگر تفاوت کند. البته این چیزی نیست که به آن افتخار کنم و بیش از بیپروایی، برای من از سر ناچاری اتفاق میافتد. یعنی عناصری را لازم داریم ولی پول کافی برای به دست آوردنشان وجود ندارد. همین امر موجب تغییرات زیاد در بازه زمانی کوتاه میشود. این در حالی است که دیگر عناصر کار مانند بازیها یا متن و فرم اجرا تغییر چندانی نمیکنند. در عین حال کیفیت خوب همین عناصر است که دست من را برای ایجاد تغییرات ناگهانی باز میگذارد.
به هر حال ما به دنبال چند سال زیست مشترک، خانوادهای تشکیل دادهایم که اگر به هر دلیل کسی نخواهد به کیان و اساس شکلگیریاش احترام بگذارد، به ناچار آن فرد را کنار میگذاریم. من روی اتفاقهایی اینچنین به شدت پافشاری میکنم چون بسیار اهمیت دارد ایدهآلی که کارگردان یا سرپرست گروه سالها برایش زحمت کشیده و به تعریف رسیده، هرطور شده حفظ شود، ولو به قیمت تغییر بازیگر یک شب پیش از شروع اجرا.
اصولا «اسطرلاب» در چه فضای مضمونی شکل میگیرد؟ آیا آنطور که نشان میدهد چیزهایی مانند فروپاشی خانواده، به عنوان کوچکترین نهاد شکلدهنده اجتماع مدنظر است یا طرح درگیری اعضای خانواده بر سر میراث آبا اجدادی نمادی است از یک کشمکش بزرگتر و کلانتر؟
در وهله اول حتما مباحثی مثل فروپاشی خانواده یا دیگر نهادهای کوچک تشکیلدهنده اجتماع، آن هم بر سر منافع شخصی مطرح است. البته هر تماشاگری بنا بر نوع دریافت خود میتواند برداشت متفاوتی داشته باشد و کدهای جاگذاری شده در نمایش را باز کند. منتها چیزی که در فکر من میگذشت که انگار اتفاق نیفتاده، اشاره به این نکته بود که پشت هر ارتباطی در هر نقطه از جهان یک حقیقت تلخ وجود دارد و آن «منفعت شخصی» است. حالا امکان دارد این منفعت به شیرینی بوسه مادر باشد یا در ساحتی خبیثانه چیزی از جنس پول و ثروت. من در دورهای از زندگی قرار دارم که به لحاظ شخصی جهان را رو به فروپاشی میبینم.
فکر میکنید این فروپاشی که الان در «اسطرلاب» مطرح شده فقط در جریان خانوادههای ما رخ داده و آیا مثلا در تئاتر هم مشاهده میشود؟
ما اگر خانواده را کوچکترین نهاد اجتماعی موجود در جهان تصور کنیم تا به روابط بینالمللی بین کشورها یا جزییات موجود در ورزش، تئاتر و غیره، همهشان به ما نشانههای فروپاشی میدهند ولی برای اینکه کل ماجرا در کام مخاطب تبدیل به جام زهر نشود، تلاش کردیم با بعضی تکنیکها و افزودن جنسی از کمدی به کار، تلخی مساله را کاهش دهیم. در نهایت مخاطبی که مشغول خندیدن است احتمالا به چیزهایی میخندد که شباهت چندانی با کمدیهای مرسوم ندارد. سعی کردیم مضامین تلخ و زهرآگین را با شکل متفاوتی از کمدی بیان کنیم. نوعی کمدی که کنش بدنی چندانی نیاز ندارد و به واسطه کلام اتفاق میافتد، اما آن کلام هم چیز خندهداری نیست و با تمهیدی برای مخاطب جالب میشود. در نهایت امیدوارم تماشاگر به آنچه روی صحنه میبیند به چشم یک کمدی صرف نگاه نکند و همراه ما بروز یک بحران را شاهد باشد. تصور میکنم در زمانه پر از رنج ما، اینکه یک کارگردان، تلخیهای درون خودش را با همان کیفیت موجود به تماشاگر انتقال دهد، کار درستی نیست. من کمی قندوشکر روی تلخی درون خودم پاشیدم و با او به اشتراک گذاشتم تا قدری نفس راحت بکشم.
ظرف یکی، دو سال اخیر در انتخاب متن دو رویکرد داشتید، یکی که خودتان نوشتید و شد «اسطرلاب»، دیگری «داستان خانواده» نوشته بیلانا سربیلانوویچ که توسط شما ترجمه شد و پیش از فروپاشی تئاتر مستقل تهران در همین سالن روی صحنه رفت. تجربه کارگردانی کدامیک برایتان جذابتر بود و نتیجه موثرتری به دنبال داشت؟
بله من دو کار به سرانجام رسیده دارم؛ یکی «داستان خانواده» و دیگری «اسطرلاب»، به اعتبار همین دو تجربه باید بگویم کارگردانی کاری که نویسندهاش خودم هستم بسیار راحتتر بود. ما در «داستان خانواده» یکسال تمام بحث و جدل داشتیم که اصلا کانسپت چیست. بعد از مدتی آزمون و خطا حالا به این نتیجه رسیدیم که متن «داستان خانواده» و روابط انسانی درون آن میتواند به اشکال مختلف اجرا شود و هربار روی نکته خاصی تاکید شود، همهاش هم درست است ولی حتما تجربه نمایش «داستان خانواده» تجربه جذابتری است. به این علت که شما یک موقع متن خودتان را کارگردانی میکنید و اینجا با اطمینان میدانید نویسنده مقصود متفاوتی از دریافت شما نداشته، این کار را ساده میکند، حتی بعضی دوستانم از من میپرسیدند «تو چطور میتوانی متنی که خودت ننوشتی را کارگردانی کنی؟» به هرحال اگر معیار لذت مکاشفه باشد، حتما در متن خارجی بیشتر بود. از طرفی «داستان خانواده» که من خیلی به آن میبالم، (ازنظر دریافتها و مکاشفه شخصی میگویم نه کیفیت اجرا) نقدهای مثبتی هم دریافت کرد. فکر میکنم حتما برای کار بعدی یک متن خارجی روی صحنه خواهم برد. کاری از جنس «داستان خانواده» که ترجمه بخشی از آن به پایان رسیده است.
نکته مهم در خصوص نسخه تازه «اسطرلاب» تجربه به صحنه رفتن در سالن کوچک مرکز تئاتر مولوی و سپس اجرا در سالن بزرگ و اصطلاحا قاب عکسی ناظرزادهکرمانی تماشاخانه ایرانشهر است. کمی درباره تطبیق دادن نمایش با این دو صحنه توضیح دهید، کاری که در نظر برخی تاحدی عجیب و غریب به نظر میرسد. به این معنی که وقتی اجرایی برای یک سالن کوچک طراحی میشود، اجرایش در سالن بزرگتر یعنی نابود کردن همه چیز.
اجرا در سالن کوچک «مرکز تئاتر مولوی» حتما مسیر متفاوتی در مقایسه با تماشاخانه ایرانشهر طی میکند و این چندان هم ایدهآل نیست. به هزار دلیل که ما در بسیاری زمینهها نمیتوانیم ایدهآلهای خود را محقق کنیم، در این مورد هم از فرصت اجرا در سالن «ناظرزادهکرمانی» چشمپوشی نکردیم و تمام تجربه و نیروی خود را برای نزدیک شدن کار به مختصات صحنه بزرگتر صرف کردیم. به هرحال اگر تماشاگر سابقه اجراهای گروه ما را داشته باشد، به یاد میآورد که پیش از تعطیلی سالنها در سالن بزرگتر «تئاتر مستقل تهران» اجرا رفته بودیم و نسبت به این مقوله چندان احساس غریبی نداشتیم.
جز چالشهای طبیعی مربوط به کارگردانی، چه موارد غیرقابل انتظاری شما را در تمرین و اجرای نمایش با چالش مواجه کرد؟
ببینید! هر دو اجرای من به شکلی گلدرشت مفهوم و مساله خانواده را پیش میکشد. هر کارگردان یا سرپرست گروهی که تیمی را مدیریت میکند هم به اعضا خواهد گفت ما گروه نیستیم، ما خانوادهایم. اینها را برای باورپذیری بیشتر نگاه خودم میگویم. نگاه من این است که ما وقتی میتوانیم واقعا به نسخه اعلای اجرایی برسیم که تکتک اعضا در بهترین حالت و فرم خود قرار داشته باشند. دست یافتن به این امر هم حدودا 10 سال کوشش، همراهی و همدلی میطلبد. وقتی شما با ذهن افراد سروکار دارید، این بحث همدلی مهمتر هم میشود. به نظرم آنچه تاکنون روی صحنه آوردهام هم بیانکننده تعهدم است به آنچه میگویم. بنابراین چالش همین آمد و رفت افراد است؛ اگر قرار باشد فرد تازهای به گروه اضافه کنم باید تمام شرایط گروه را بپذیرد یا اگر به هر علت وارد شود و بعد متوجه شویم از جنس «خانواده» نیست، خیلی راحت تغییر به وجود میآورم، ولو یک شب پیش از اجرای اصلی باشد. کاری که انجام دادهام و میدهم.
به نظر شما لازم است گروههای تئاتری از جمله خودتان کمی بیشتر به وضعیت حاکم شده بر جامعه در نتیجه شیوع ویروس کرونا فکر کنید؟ این افکار چطور باید قابل لمس شوند؟
اینکه کرونا یک تغییرات اجتماعی به وجود آورده که تاثیراتش ماندگار میشود، یک نکته است اما اینکه ما خودمان را با واقعیتهای موجود منطبق کنیم، واقعیتی دیگر. فکر میکنم فعلا زمان کار تازه نیست، چون اجرای جدید به تمرین و مکاشفه طولانی مدت نیاز دارد. به نظر من هم هر هنرمندی باید در وضعیت کرونازده جامعه نسخه شخصی خودش را داشته باشد ولی دست یافتن به این نسخه کار سادهای نیست؛ به خصوص در اوضاعی که تئاتر ما از نظر حمایتی تجربه میکند. یکی از دلایل تصمیم به استمرار «اسطرلاب» همین بود که در شرایط پرریسک خروج تماشاگر از خانه، حداقل تلخی او را دوچندان نمیکرد و در عین حال به اصالت تئاتر پایبند بود.
ما اگر خانواده را کوچکترین نهاد اجتماعی موجود در جهان تصور کنیم تا به روابط بینالمللی بین کشورها یا جزییات موجود در ورزش، تئاتر و غیره، همهشان به ما نشانههای فروپاشی میدهند ولی برای اینکه کل ماجرا در کام مخاطب تبدیل به جام زهر نشود، تلاش کردیم با بعضی تکنیکها و افزودن جنسی از کمدی به کار، تلخی مساله را کاهش دهیم. در نهایت مخاطبی که مشغول خندیدن است احتمالا به چیزهایی میخندد که شباهت چندانی با کمدیهای مرسوم ندارد. سعی کردیم مضامین تلخ و زهرآگین را با شکل متفاوتی از کمدی بیان کنیم. نوعی کمدی که کنش بدنی چندانی نیاز ندارد و به واسطه کلام اتفاق میافتد، اما آن کلام هم چیز خندهداری نیست و با تمهیدی برای مخاطب جالب میشود. در نهایت امیدوارم تماشاگر به آنچه روی صحنه میبیند به چشم یک کمدی صرف نگاه نکند و همراه ما بروز یک بحران را شاهد باشد.