داعش دلیل حمله عربستان به یمن است
ساعت 24 - با گذشت چند سال از آغاز به اصطلاح بهار عربی، در مصر حکومت سابق به شکلی جدید بازگشته و چند کشور دیگر دچار درگیری داخلی هستند. فقط تونس است که آرام در مسیری متفاوت حرکت میکند. آقای دکتر مهران کامروا مدیر مرکز مطالعات بینالملل دانشگاه جورج تاون در قطر معتقد است بهار عربی نتیجه به اصطلاح اقدامات ترویج دموکراسی توسط دولت جورج بوش نبود، بلکه نتیجه کاستیهای ساختاری حکومتهای عربی بود. وی این خیزشها را با واقعه تاریخی مشابه در سال 1848 در اروپا مقایسه میکند.
کامروا معتقد است ظهور داعش باعث شده است تا برخی کشورها احساس کنند باید با آن رقابت کنند. وی یک دلیل حمله عربستان را به یمن همین امر میداند. دیدگاههای وی را درباره تحولات کشورهای عربی، داعش و سیاست داخلی آمریکا میخوانیم.
در رابطه با بهار عربی برخی تحلیل ها دایر بر این است که یکی از عواملی که باعث وقوع ناآرامی در کشورهای عربی شد، اقداماتی بود که آمریکا در دوره جورج بوش تحت عنوان ترویج دموکراسی انجام داد. این تا چه حد به واقعیت نزدیک است؟
در خاورمیانه عمده مردم، مخصوصا طبقه متوسط و تحصیل کرده، می دانستند که بحث ترویج دموکراسی آمریکا تنها یک شعار است. درواقع منطق حاکم بر سیاست خارجه آمریکا، منافع این کشور است. رفتن آمریکا به عراق نه به خاطر ترویج دموکراسی، بلکه بخاطر تسخیر منابع نفتی بود. این را همه می دانند و فکر نمی کنم طبقه های شهری و متوسط از آمریکا قوت قلب می گرفتند. سیستم های استبدادی در خاورمیانه یک سری تضادها و ضعفهای اساسی داشتند که باعث شد وقتی که مردم با انسجام بیشتر تظاهرات کردند، سیستم متلاشی شود. مثلا اگر سیستم سیاسی مصر در زمان مبارک را در نظر بگیرید، خواهید دید که در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ میلادی، پشتوانه این سیستم ارتش بود. اما از دهه ۱۹۷۰ به بعد، به خصوص پس از جنگ ۱۹۷۳ به بعد، گروه های نظامی در پشت پرده قرار گرفتند. پس از آن سیستم مصر، به سیستمی اطلاعاتی تبدیل شد. یکی از ارکان اصلی سیستم اطلاعاتی ترس مردم است. میتوان گفت که سوریه و تا حدی تونس هم وضعیتی مشابه داشتند. یکی از قدرتهای اصلی دولت، ترس و واهمه مردم بود و وقتی از میزان این ترس کاسته شد، مردم به خود آمدند و توانستند کمی انسجام داشته باشند و تظاهرات کنند و سیستم ناگهان متلاشی شد. این همان عواملی است که در ایران در زمان شاه باعث شد انقلاب به وجود آید و ترس مردم از سیستم استبدادی شاه کم شود و مردم پذیرای رهبری جدید باشند. همین اتفاقات هم در مصر و تونس و لیبی رخ داد. دلایل اصلی این انقلاب ها یا بهار عرب در درون خود سیستمها بوده است. نمیتوان در بیرون سیستم و یا حتی در سیاست خارجه ایالات متحده به دنبال دلایل آن گشت.
آیا بهار عربی مشابهتی با وقایع تاریخی مشابه دارد؟
اگر به تاریخ سده نوزدهم نگاه کنیم، میبینیم که در سال ۱۸۴۸ یک سری بیثباتی منطقه ای در اروپا شروع شد. این بیثباتیها از انگلیس آغاز شد و به کشورهای دیگر قاره اروپا نیز سرایت کرد. چندین هزار نفر از مردم کشته شدند و سیستم های حکومتی متلاشی گشتند. در همان زمان هم از اصطلاح "بهار کشورها" Springs of Nations استفاده شد. بعد از اینکه بی ثباتیها به مرور کمتر شدند، سیستمهای استبدادی بازگشتند. چرا که شرایط اجتماعی، به خصوص شرایط اجتماعی طبقه متوسط عوض نشد. طی این انقلابهای ملی شرایط اجتماعی طبقه متوسط به طور خاص، و شرایط اجتماعی به طور کل عوض نشد و این بی ثباتی های باعث نشدند که سیستمهای دموکراتیک یا سیستمهای دگرگون شده روی کار بیایند. اما سیستمهای استبدادی با چهرههای مختلف دوباره برگشتند. که این بهار عربی در ۲۰۱۱ نیز همان پروسه را طی کرد. چون یکسری تحولات سیاسی در کشورها شروع شد و مانند یک دومینو به کشورهای مجاور سرایت کرد، اما سیستم اجتماعی و در حقیقت ضابطههای حکومت و مردم عوض نشد. این امر باعث شد که سیستمهای استبدادی، در برخی کشورها مثل مصر خیلی شدیدتر، برگردند. البته در تونس روندی کمی متفاوت را شاهد هستیم، این که گروههای اجتماعی با هم بحث و دیالوگ دارند. این بحث باعث می شود که یکسری قواعد بازی طرح شود و گروه های اجتماعی در تلاشاند این قواعد را در قانون اساسی درج کنند. در حال حاضر پروسه بسیار جالبی در تونس در حال وقوع است که البته هنوز کامل نشده و امکان دارد به چند مسیر مختلف منحرف شود. ولی این طور که به نظر میرسد، انتهای این مسیر تا حدی میتوان گفت دموکراتیک است اما هنوز هم معلوم نیست. جالب است که تونس دارد به مسیری می رود که لهستان و چکسلوواکی سابق در سال ۱۹۸۹ طی کردند. گروههای اجتماعی با هم بحث و تبادل نظر کردند و به توافق هایی رسیدند. سپس به وسیله انتخابات این توافقها را به دادگاه های مردمی بردند و از رای مردم خواستند تا به این توافقها مشروعیت بدهند. حال باید منتظر باشیم که ببینیم مسیری که تونس در آن قرار دارد هم به همان مسیر منجر می شود یا خیر.
در ابتدای بهار عربی به نظر می رسید که عربستان با این خیزشهای مردمی مخالف بود و سعی می کرد وضعیت موجود را حفظ کند. الان هم دست به اسلحه برده و در یمن مداخله نظامی کرده است.
چرا عربستان اصرار دارد وضعیت قبلی کشورهای عربی حفظ شود؟
دو تحول اتفاق افتاد. یکی تحول بزرگ یا زمینهای که به عربستان بسیار نزدیک بود. یک هم اینکه بهار عرب باعث شد که فرمولهای منطقهای و نظامهایی که عربستان با آنها روابط دیرینه داشت، مثل مصر و تونس به هم بخورند. سیستم حکومتی عربستان به گونهای است که با تحولات مخالف است و میخواهد موقعیتها را حفظ کند. این تحولاتی هم که اتفاق افتادند، باعث شدند که عربستان حامی "ضدانقلاب" شود. یعنی یک روند ضد تحولاتی را که در حال رخ دادن بود در پیش گرفت. حتی خود قطر هم تا سال ۲۰۱۰ بانک مرکزی مصر را پشتیبانی میکرد و ضمانتی ۱۰ میلیارد دلاری به حساب این بانک واریز کرد که مبارک بتواند بر سر کار بماند. اما زمانی که دید که سیستم درحال متلاشی شدن است، از تحولات انقلابی حمایت کرد. عربستان حاضر نشد از تحولات حمایت کند و تا حد ممکن تلاش کرد از این روند جلوگیری کند. تا این که تحولات به سواحل خلیج فارس رسید و در بحرین بهطور ملی قیامی علیه سیستم استبدادی آل خلیفه اتفاق افتاد. بحرین به نوعی حیاط خلوت عربستان به شمار میرفت و برای عربستان موفقیت قیام ملی در بحرین، گران تمام میشد. اگر این قیام در بحرین موفق می شد، بعید نبود که قیام به شرق عربستان هم سرایت کند. همانطور که می دانید، شرق عربستان هم یک منطقه غنی از نفت است و اکثر شیعیان عربستان هم در این منطقه زندگی میکنند. این یک تهدید اساسی برای آل سعود به شمار میرفت. این شد که عربستان به یمن حمله کرد. با نگاه به بهار عربی در می یابیم که چند روند اتفاق افتاده است. یکی پیدایش گروه های اجتماعی در تونس بود که با هم مبادله و مناظره می کنند و دیگر این بود که در مصر سیستم عوض شد، بازیگران عوض شدند اما ضابطههای نظام پابرجا ماندند. یعنی به طور موقت مرسی به جای مبارک آمد، ارتش او را کنار گذاشت و اکنون سیسی، سیستم مبارک را با شدت بیشتر ادامه می دهد. در بعضی کشورها جنگ داخلی شد. جنگ داخلی در کشورهایی رخ دادند که در آن های نظام سیاسی متلاشی شد و خلا سیاسی به وجود آمد، مثل لیبی، سوریه و یمن. گروهها نتوانستند با هم مذاکره کنند. این خلا باعث شد گروه های افراطی فرامرزی مثل داعش که اکثرا خارجی بودند هم بتوانند در این کشورها قد علم کنند و اهداف خود را جلو ببرند. با اینکه اعضای داعش در عراق اکثرا عراقی بودند اما گروه های غیر عراقی دیدند که می توانند از این خلا استفاده کنند. در سوریه خلا سیاسی باعث شد که غیرسوریها، از عربستان و کشورهای دیگر از این خلا استفاده کنند. در یمن هم همین اتفاق افتاد. چون یمن کشوری است که از لحاظ قومی پیچیده است و همیشه سیستمی استبدادی در آن جا بوده که روی هویت و اهداف مخصوص این اقوام به طور استبدادی ایستاده است و باعث به وجود آمدن یک نظام سیاسی ملی شد. بنابراین وقتی سیستم حکومتی از بین رفت، خلائی به وجود آمد که باعث شد گروههایی مثل ثارالله یا حوثیها بتوانند اهداف خود را جلو ببرند. عربستان همیشه نسبت به یمن حساسیت مخصوصی داشته است چرا که فکر میکند، یمن می تواند تهدید بزرگی باشد. زخمی است که می تواند به عربستان لطمه بزرگی بزند. چون کنترل یمن بسیار مشکل است و در آن گروه های افراطی زیاد هستند. به علاوه جغرافیای یمن به گونهای است که بهعلت کوهستانی بودن به سختی می شود حکومت مرکزی برای کنترل آن داشت. پس عربستان نگران تحولات و خلا سیاسی یمن بود. این ترس زمانی داشت شکل می گرفت که در سیستم حکومتی خود عربستان تحولاتی در حال شکل گیری بود. پادشاه قبلی عربستان فوت کرد و یکسری افراد جوانتر و افرادی با دید امنیتی متفاوت روی کار آمدند. درباره دیدگاه امنیتی عربستان باید بگویم که در عربستان و هم چنین امارات و به طور کمتر در قطر و کویت، در درون محافل سیاسی و حکومتی بحثی در سه چهار سال اخیر به وجود آمده است. بحث درباره این است که تا چه حد باید مسائل امنیتی خود را به دست آمریکا بسپارند و اینکه آیا میلیاردها دلاری که از آمریکا و کشورهای اروپایی تسلیحات خریداری می شود، می تواند باعث شود این کشورها بتوانند در مواقع احتیاج از آمریکا کمک بگیرند. این بحث محافل حکومتی در زمانی پدیدار شده است که در آمریکا دو پدیده جدید داریم: اول، محوریت آسیای شرقی است که بهاین معناست که آمریکا باید به آسیای شرقی اهمیت بیشتری بدهد. دیگری هم مذاکره با ایران است. از جمله دلایل مذاکره با ایران می توان به پیدایش گروه های افراطی مثل داعش اشاره کرد. البته باید یادآور شد که تنش بین ایران و آمریکا بعد از ۳۷ سال به حدی رسیده است که نمی توان آن را به این ترتیب ادامه داد و ادامه این تنش شاید منجر به جنگ گرم هم بشود. همان طور که می دانید، تنش بین ایران و آمریکا برای کشورهای خلیج فارس موقعیتی استثنایی بوده است که از این وضعیت بهره ببرند و میلیاردها دلار از آمریکا وسایل نظامی بخرند و در منطقه سرمایه گذاریهای کلان داشته باشند. این محوریت آسیای شرقی و مذاکره آمریکا با ایران باعث تشدید ترس کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس از بهار عربی شد. توافق هستهای هم مزیدی بر این واهمهها بود. همان طور که میدانید بعد از اسرائیل، عربستان دومین کشوری است که مصمم است بین ایران و آمریکا توافقی پیش نیاید. بههرحال این مسائل باعث شد در عربستان نظام جدید روی کار آمده تصمیم بگیرد تحولات امنیتی منطقه را خودش کنترل کند. چرا که آمریکا یا مشغول مذاکره با ایران است و یا سرگرم مسائل آسیای شرقی است. به همین دلیل بود که عربستان به طور عجولانه و بدون تدارکات لازم به یمن حمله کرد. البته دو هفته بعد از حمله هوایی دریافتند که فقط از طریق هوایی نمی توانند یمن را کنترل کنند و از پاکستان خواستند برایشان سرباز بفرستد که پاکستان این درخواست را قبول نکرد. سپس از مصر خواستند که نیروی زمینیشان را تامین کند که مصر هم نپذیرفت. نحوه رد این درخواست از جانب پاکستان هم به نوبه خود جالب بود. وزیر خارجه پاکستان اعلام کرد که حاضر به همکاری با کشور متحدشان، عربستان است اما طبق قانون درباره این مسئله مجلس تصمیم میگیرد. بنابراین مجلس پاکستان بود که این درخواست را رد کرد. پاکستان با استفاده از یک مانور سیاست داخلی، خود را کنار کشید. مصر هم اعلام کرد که بهخاطر بی ثباتی حکومت نظامی در وضعیتی نیست که بتواند برای عربستان سرباز بفرستد. بههرحال حمله عربستان بسیار عجولانه بود. ناگفته نماند که بین عربستان و امارات هم رقابتی نظامی وجود دارد و هر دو کشور می خواستند ثابت کنند که توانایی های نظامی زیادی دارند. امارات هم به همین علت وارد ائتلاف حمله به یمن شد.
همان طور که میدانید، این ائتلاف نظامی در خلیج فارس کم سابقه بوده است و حتی در مقابله با اسرائیل هم تاکنون رخ نداده است. یعنی این کشورها تا این حد احساس تهدید کردهاند که اختلافات داخلی خود را فراموش کرده و یک ائتلاف تشکیل داده اند که حتی قطر و کویت هم در آن شرکت دارند؟
می دانید که عمان جزو این ائتلاف نیست. چیزی که باید در نظر گرفت این است که شورای همکاری خلیج فارس درزمان بحران، در بحبوحه جنگ ایران و عراق، به وجود آمد و فقط در زمان بحران منسجم می شود. وقتی بحرانی وجود ندارد کشورهای شورای همکاری خلیج فارس با هم رقابت و حتی خصومت دارند. مثل قطر و عربستان. عربستان و بحرین تا فوریه امسال به خاطر کمک های مالی و سیاسی قطر به اخوان المسلمین، سفرای خود را از دوحه فراخواندند. پس این کشورها در همه شرایط ائتلاف نمیکنند و باید حتما شرایط ویژهای به وجود بیاید. بعد ازبهبود روابط عربستان و قطر، قطر مایل نیست که با عربستان مخالفت کند و به همین علت می بینیم که از لحاظ لفظی یا دیپلماتیک از این حمله پشتیبانی می کند اما از لحاظ لجیستیک و نظامی این حمایت ناچیز است. به یاد داشته باشیم که این عربستان بود که باعث شد امارات هم سفیرش را دوباره به دوحه برگرداند. کویت هم همین وضعیت را دارد و چون کشور کوچکی است یا باید ضمانت و مالکیت کشور را به ریاض بدهد -همان طور که بحرین گفته است از هر سیاست امنیتی و خارجی که عربستان پیش بگیرد حمایت خواهد کرد- ، یا اینکه کجدار و مریض رفتار کند، به گونه ای که شکل همکاری به هم نخورد. دیدیم که عمان عضو این ائتلاف نیست. در یک شرایط ویژه، نیاز است که ائتلاف شکل بگیرد.
گفته می شود عربستان بدش نمی آید یمن به همان وضعیت جدای شمالی، جنوبی دو دهه پیش بازگردد.
بعید نیست. خیلی ها معتقدند عربستان مایل است یمن به دو قسمت تقسیم شود. چون در اینصورت کنترلش آسان تر خواهد شد.
به نظر میرسد رشد داعش باعث شده که کشورها به نوعی با آن واد رقابت شوند. این امر به چه شکلی است؟
اتفاقا برخی معتقدند حضور داعش از دلایل حمله عربستان به یمن بوده است. عربستان قصد داشته به مردم نشان دهد که فقط داعش نیست که با شیعه ضدیت دارد. عربستان تا حدی قربانی سیاستهای افراطی خودش است. چون اگر به دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ برگردیم، در می یابیم که القاعده از درون نظام سیاسی عربستان متولد شد و به خاطر سیاستهای مذهبی- افراطی عربستان القاعده شکل گرفت. داعش، نسل بعدی القاعده است. دوباره عربستان باید سیاستهایی را پیاده کند که بگوید از داعش مسلمان تر است.
می دانید که در حال حاضر قسمت عمدهای از خاک سوریه و عراق در دست داعش است و به این زودیها نمی توان انتظار داشت که این گروه از بین برود. حتی گفته می شود که داعش مهارت های دولتی خود را هم تقویت کرده است. به نظر شما این گروه در میان مدت یا بلندمدت ماندگار است؟
سوال مدت زمان ماندگاری داعش، سوالی است که این روزها همه می پرسند. یک جنبش درصورتیکه بتواند در دراز مدت شهر یا منطقه ای را اداره کند، موفقیتش بیشتر است. برای اداره یک شهر باید زباله ها جمع شوند، مدارس بگردد، آب و برق تامین شود. می بینیم که در زمان طالبان در افغانستان، کشور به هر نحوی اداره میشد و درنهایت از درون یا از خارج اتفاقاتی رخ داد که باعث شد طالبان متلاشی شود. برای داعش هم همینطور است. اگر دولت های مرکزی در بغداد یا دمشق و بازیگران خارجی منطقه ای و فرامنطقه نتوانند یا نخواهند قدرت داعش را متلاشی کنند، این گروه فعلا ماندگار خواهد ماند. چرا که مردم بلاخره باید به روند زندگی خود ادامه دهند. چرا که همه نمیتوانند مهاجرت کنند. بستگی دارد تا چه حدی قدرت های منطقه ای و فرامنطقه ای من جمله آمریکا، ایران، روسیه ، عربستان و قدرتهای مرکزی مثل بشار اسد یا دولت مرکزی عراق بتوانند این مسئله را کنترل کنند. می دانید قبل از این که داعش به وجود آید هم خیلی از جادههای بین عراق و سوریه را گروه های افراطی این چنینی کنترل میکردند. وقتی رانندههای کامیون از سوریه به عراق میرفتند، توسط گروه های افراطی متوقف میشدند و میبایست امتحانهای مذهبی پس میدادند. این امتحانات مذهبی برای این بود که تعیین شود آنها شیعه هستند یا سنی که اگر شیعه بودند همانجا کشته میشدند. یعنی حکومت مرکزی سوریه و عراق یک دهه است که به اندازه کافی قدرت نداشته که بتواند نواحی حاشیه را کنترل کنتد.
درباره داعش گفته میشود که ساختارش با گروههای اسلامی دیگر بسیار فرق میکند. گروههایی مثل جبهه النصره، احرار شام. .. می گویند داعش از گروههای دیگر پیشرفتهتر و متفاوت تر است و کارآمدتر عمل می کند. چرا؟
سوال بسیار خوبی است. این امر دو دلیل دارد: اول اینکه در مقایسه با القاعده داعش انعطاف ایدئولوژیکی بیشتری دارد و از اسلام تنها بهعنوان ابزار استفاده میکند و اسلام برایش تنها یک شعار است. با این که اسلام برای القاعده نیز ابزار بوده است، اما آن ها یکسری اصول داشتند که پیرو آن بودند. اما داعش تنها از یک برداشت بسیار افراطی از اسلام صرفا بهعنوان یک ابزار استفاده میکند. این خود به داعش انعطاف بسیار زیادی میبخشد. داعش جنایتهایی را مرتکب میشود که القاعده هرگز به خود اجازه انجام آنها را نمیداد و این خود باعث ترس و واهمه مردم میشود. وقتی شایعه میشود داعش دارد به نقطهای پیش روی میکند، خیلی از سربازان روحیه خود را میبازند و فرار میکنند. مهرههای اصلی داعش اکثرا افسران بعثی صدام حسین هستند که در ارتش عراق تعلیم دیدهاند و از لحاظ انضباط و مدیریت بسیار خبرهاند. اغلب آنها در جنگ ایران و عراق و آمریکا و عراق حضور داشتهاند. آنها افرادیاند که از لحاظ مذهبی بسیار منعطفاند اما از لحاظ مدیریت و تعیین استراتژی نظامی قوی یا بهتر است بگوییم نسبت به رقبایشان قویترند. همانطور که میدانید، به تازگی مدارکی از داعش به دست آمریکاییها رسیده است که در آنها به طور عمیق و دقیق راجع به چگونگی ارتباط برقرار شدن بین سربازان و فرماندهان صحبت شده است. داعش فقط یک گروه اراذل و اوباش اسلحه به دست نیستند، بلکه گروهیاند که با استراتژی ها وبرنامههای قبلی جلو میروند. اگر یادتان باشد القاعده فقط با آمریکاییها میجنگید. آمریکاییها را سر میبرید. القاعده فقط با کفر به معنای عام، چه عرب، چه سنی و شیعه میجنگید. استراتژی داعش گستردهتر است. مادامی که تضادهای اقتصادی و ساختاری، به جاب دموکراسی در جوامع وجود دارند، گروههایی مثل داعش و القاعده پتانسیل رشد و پیدایش زیادی دارند. ناگفته نماند همین تضادها و کمبودها در جوامع اروپایی هم به چشم میخورد. همانطور که میدانید، بیشترین اعضای خارجی داعش فرانسوی و بلژیکی هستند.
داعش ادعای خلافت دارد اما القاعده این گونه نبود.
درست است. می توان داعش را القاعده نسل جدید یا القاعده به توان دو دانست! آنها آمدند تا ضعف ها و کمبودهای القاعده را برطرف کنند. داعش نه تنها افراطیتر است و خودی و غیرخودی برایش فرقی نمیکند، بلکه برنامههایی را پیاده میکنند که القاعده حتی به ذهنش هم نرسیده بود. القاعده ائتلاف با طالبان چیزی بود که القاعده در نظر داشت، اینکه بتواند با طالبان سیستمی حکومتی پیاده کند. داعش طالبانی نداشت تا با آن ائتلاف کند و خود به تنهایی میبایست سیستم حکومتی ایجاد کند. داعش هم البته به دنبال متحدان جدید است و با طالبان و باقیمانده های القاعده مذاکره می کند. در حال حاضر القاعده خود ضعف اساسی پیدا کرده است چون بعضی از رهبران اصلیاش از دنیا رفتهاند. از لحاظ استراتژی هم بین اعضای آن بحث داخلی وجود دارد که آیا بهتر است استراتژی داعش را دنبال کنیم یا استراتژی قبلی خود را ادامه دهیم.
آنها هم احساس تهدید می کنند.
بله درست است. بعضی ها می گویند این استراتژی قبلی تا کنون بازده نداشته است و باید استراتژی جدیدی را دنبال کنیم. به همین علت بین آن ها شکاف افتاده است. در طلبان به خاطر رهبر جدیدشان شکاف افتاده است.
گفته میشود که اوباما در آمریکا زیاد محبوب نیست و بیشتر طرفداران او در آمریکا سیاهپوستان هستند و او در قشرهای دیگر زیاد محبوبیتی ندارد. یعنی هر زمان می خواهد کاری انجام دهد، مثل قضیه بیمه درمانی با او مخالفت میشود. آیا این درست است؟
خیر، به این صورت نیست. درحال حاضر در فصل انتخابات هستیم. یعنی از حدود ۶-۷ ماه پیش فصل انتخابات در آمریکا شروع شده است. در فصل انتخابات هرکاری اوباما انجام دهد، هرچقدرهم جمهوری خواهها با او موافق باشند باز هم باید الزاما با او مخالفت کنند. چرا که نمی توانند با رئیس جمهوری که از حزب مخالف است، موافقت کنند. البته گروههای لابی هم بسیار موثرند. اوباما در سال اولی که روی کار آمد، قول داد زندان گوانتانامو را ببندد اما هنوز موفق نشده است. حتی قضیه بیمه هم کارش به دیوان عالی رسید. سیستم آمریکا به گونهای است که به خصوص اگر رئیس جمهور برای بار دوم انتخاب شود، مردم در کنگره به حزبی رای می دهند که در کاخ سفید حضور ندارد. همیشه همین طور بوده است. حتی اگر نمایندهها از حزب رئیس جمهور باشند، برای بقای خود از سیاستهای او فاصله میگیرند. این باعث میشود که همواره درباره مسائل کمی حاد، جنجال به وجود آید. به علاوه اگر دقت کنید، رئیس جمهور آمریکا به خصوص بعد از جنگ جهانی دوم به ندرت توانسته است سیاست های غیرمترقبه یا از روند عادی خارج را دنبال کند. بخاطر اهمیت شبکه های اجتماعی و تلوبزیونی و نفوذ رسانهها و لابی، اکثر رئیس جمهورها طیف وسط سیاسی را دنبال میکنند. به این معنا که نه به طور کامل لیبرال هستند و نه محافظه کار. حتی نیکسون و کارتر و فورد و ریگان هم همگی پیرو طیف وسط بودهاند. یک رئیس جمهور تنها هنگامی میتواند خودی نشان دهد و سیاستهای کمی متفاوت دنبال کند که در دور دوم ریاست جمهوری و دو سال آخر آن باشد. چون که در دو سال آخر دیگر نگران انتخاب مجدد و یا معرفی حزب خود به کنگره نیست، بلکه نگران میراث خودش است. اگر به یاد داشته باشید، ریگان در دو سال آخرش با شش سال اول بسیار متفاوت بود ومذاکره با شوروی را در آن دو سال آغاز نمود. کلینتون که ۶ سال با فلسطینی ها کاری نداشت، در دو سال آخر روی این مسئله تمرکز کرد و سعی کرد میراث خود را نجات دهد. آقای اوباما هم دو کار کرد. اول این که سعی کرد رابطه با کوبا را عادی کند و دوم، با ایران مذاکره کند. این هم جزو میراث او است. این تحولاتی که الان دارد اتفاق می افتد به ندرت ممکن است چنین تحولاتی در دور اول ریاست جمهوری رخ دهد. در چند دهه اخیر تنها کسی که این کار را کرد جورج بوش اول، چهل و یکمین رئیس جمهور آمریکا بود. میدانید که وی دیگر نتوانست انتخاب شود. جورج بوش اول بعد از جنگ با عراق محبوبترین رئیس جمهور آمریکا بود و براساس نظرسنجی، ۸۵ درصد مردم از حمایت میکردند. اما یکسال بعد او نتوانست مجددا رای بیاورد، چرا که اسرائیل را وادار کرد با فلسطین وارد مذاکره شود. او تل آویو را تهدید کرده بود که اگر با فلسطینی ها مذاکره نکند، به وام گیری اسرائیل از خزانه داری آمریکا ضمانت نخواهند داد و این قرض را ضمانت نخواهند کرد. این مسئله باعث شد لابیهای آمریکایی از او پشتیبانی نکنند. البته مردم آمریکاهم بعد از ۱۲ سال، از حزب جمهوری خواه خسته شده بودند و خواستار تحولات بودند.
درباره توافق هسته ای پیش بینی می شود که کنگره توافق را رد کند اما تعداد رای ها به دو سومی نرسد و اوباما بتواند وتو کند. آیا برآورد شما هم همین است؟
بله. بعید نیست. البته معلوم هم نیست که کنگره الزاما توافق را رد کند. بعضی نظرسنجیها نشان میدهد که مردم طرفدار توافق با ایران هستند. نتیجه دستهای دیگر از نظرسنجیها ۵۰-۵۰ است و البته نظرسنجیهایی هم وجود دارد که با اختلاف اندک نشان می دهد مردم مخالف این توافق هستند. به هر حال بسیار مهم است که نظر سنجی را چه کسی انجام میدهد و سوالات به چه صورتی طرح شدهاند. ولی آنچه اهمیت دارد این است که درصد قابل توجهی از مردم آمریکا موافق هستند. به نظر من مخالفت بیش از حد جمهوریخواهها می تواند به ضررشان تمام شود . بههرحال معلوم نیست و نمی توان پیش بینی کرد. اما می دانیم که اوباما می تواند وتو کند.
اگر اوباما وتو کند، رئیس جمهور جدید چه کار می تواند بکند؟
اگر وتو کند، وارد قانون می شود و رئیس جمهور جدید باید این قانون را نگه دارد. البته می توان از راه قانونی آن را لغو کرد اما هزینهاش برای ایالات متحده سنگین خواهد بود. ۵ کشور دیگر دنیا با این توافق موافقند و یکی از دلایلی که وزرای اروپایی مثل اسپانیا و فرانسه، به تهران میآیند و آقای روحانی را به کشورهایشان دعوت میکنند، قدرت دادن به اوباما است. این یک استراتژی پیش بینی شده است که توافق را قوی کنند.
در رابطه با بهار عربی برخی تحلیل ها دایر بر این است که یکی از عواملی که باعث وقوع ناآرامی در کشورهای عربی شد، اقداماتی بود که آمریکا در دوره جورج بوش تحت عنوان ترویج دموکراسی انجام داد. این تا چه حد به واقعیت نزدیک است؟
در خاورمیانه عمده مردم، مخصوصا طبقه متوسط و تحصیل کرده، می دانستند که بحث ترویج دموکراسی آمریکا تنها یک شعار است. درواقع منطق حاکم بر سیاست خارجه آمریکا، منافع این کشور است. رفتن آمریکا به عراق نه به خاطر ترویج دموکراسی، بلکه بخاطر تسخیر منابع نفتی بود. این را همه می دانند و فکر نمی کنم طبقه های شهری و متوسط از آمریکا قوت قلب می گرفتند. سیستم های استبدادی در خاورمیانه یک سری تضادها و ضعفهای اساسی داشتند که باعث شد وقتی که مردم با انسجام بیشتر تظاهرات کردند، سیستم متلاشی شود. مثلا اگر سیستم سیاسی مصر در زمان مبارک را در نظر بگیرید، خواهید دید که در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ میلادی، پشتوانه این سیستم ارتش بود. اما از دهه ۱۹۷۰ به بعد، به خصوص پس از جنگ ۱۹۷۳ به بعد، گروه های نظامی در پشت پرده قرار گرفتند. پس از آن سیستم مصر، به سیستمی اطلاعاتی تبدیل شد. یکی از ارکان اصلی سیستم اطلاعاتی ترس مردم است. میتوان گفت که سوریه و تا حدی تونس هم وضعیتی مشابه داشتند. یکی از قدرتهای اصلی دولت، ترس و واهمه مردم بود و وقتی از میزان این ترس کاسته شد، مردم به خود آمدند و توانستند کمی انسجام داشته باشند و تظاهرات کنند و سیستم ناگهان متلاشی شد. این همان عواملی است که در ایران در زمان شاه باعث شد انقلاب به وجود آید و ترس مردم از سیستم استبدادی شاه کم شود و مردم پذیرای رهبری جدید باشند. همین اتفاقات هم در مصر و تونس و لیبی رخ داد. دلایل اصلی این انقلاب ها یا بهار عرب در درون خود سیستمها بوده است. نمیتوان در بیرون سیستم و یا حتی در سیاست خارجه ایالات متحده به دنبال دلایل آن گشت.
آیا بهار عربی مشابهتی با وقایع تاریخی مشابه دارد؟
اگر به تاریخ سده نوزدهم نگاه کنیم، میبینیم که در سال ۱۸۴۸ یک سری بیثباتی منطقه ای در اروپا شروع شد. این بیثباتیها از انگلیس آغاز شد و به کشورهای دیگر قاره اروپا نیز سرایت کرد. چندین هزار نفر از مردم کشته شدند و سیستم های حکومتی متلاشی گشتند. در همان زمان هم از اصطلاح "بهار کشورها" Springs of Nations استفاده شد. بعد از اینکه بی ثباتیها به مرور کمتر شدند، سیستمهای استبدادی بازگشتند. چرا که شرایط اجتماعی، به خصوص شرایط اجتماعی طبقه متوسط عوض نشد. طی این انقلابهای ملی شرایط اجتماعی طبقه متوسط به طور خاص، و شرایط اجتماعی به طور کل عوض نشد و این بی ثباتی های باعث نشدند که سیستمهای دموکراتیک یا سیستمهای دگرگون شده روی کار بیایند. اما سیستمهای استبدادی با چهرههای مختلف دوباره برگشتند. که این بهار عربی در ۲۰۱۱ نیز همان پروسه را طی کرد. چون یکسری تحولات سیاسی در کشورها شروع شد و مانند یک دومینو به کشورهای مجاور سرایت کرد، اما سیستم اجتماعی و در حقیقت ضابطههای حکومت و مردم عوض نشد. این امر باعث شد که سیستمهای استبدادی، در برخی کشورها مثل مصر خیلی شدیدتر، برگردند. البته در تونس روندی کمی متفاوت را شاهد هستیم، این که گروههای اجتماعی با هم بحث و دیالوگ دارند. این بحث باعث می شود که یکسری قواعد بازی طرح شود و گروه های اجتماعی در تلاشاند این قواعد را در قانون اساسی درج کنند. در حال حاضر پروسه بسیار جالبی در تونس در حال وقوع است که البته هنوز کامل نشده و امکان دارد به چند مسیر مختلف منحرف شود. ولی این طور که به نظر میرسد، انتهای این مسیر تا حدی میتوان گفت دموکراتیک است اما هنوز هم معلوم نیست. جالب است که تونس دارد به مسیری می رود که لهستان و چکسلوواکی سابق در سال ۱۹۸۹ طی کردند. گروههای اجتماعی با هم بحث و تبادل نظر کردند و به توافق هایی رسیدند. سپس به وسیله انتخابات این توافقها را به دادگاه های مردمی بردند و از رای مردم خواستند تا به این توافقها مشروعیت بدهند. حال باید منتظر باشیم که ببینیم مسیری که تونس در آن قرار دارد هم به همان مسیر منجر می شود یا خیر.
در ابتدای بهار عربی به نظر می رسید که عربستان با این خیزشهای مردمی مخالف بود و سعی می کرد وضعیت موجود را حفظ کند. الان هم دست به اسلحه برده و در یمن مداخله نظامی کرده است.
چرا عربستان اصرار دارد وضعیت قبلی کشورهای عربی حفظ شود؟
دو تحول اتفاق افتاد. یکی تحول بزرگ یا زمینهای که به عربستان بسیار نزدیک بود. یک هم اینکه بهار عرب باعث شد که فرمولهای منطقهای و نظامهایی که عربستان با آنها روابط دیرینه داشت، مثل مصر و تونس به هم بخورند. سیستم حکومتی عربستان به گونهای است که با تحولات مخالف است و میخواهد موقعیتها را حفظ کند. این تحولاتی هم که اتفاق افتادند، باعث شدند که عربستان حامی "ضدانقلاب" شود. یعنی یک روند ضد تحولاتی را که در حال رخ دادن بود در پیش گرفت. حتی خود قطر هم تا سال ۲۰۱۰ بانک مرکزی مصر را پشتیبانی میکرد و ضمانتی ۱۰ میلیارد دلاری به حساب این بانک واریز کرد که مبارک بتواند بر سر کار بماند. اما زمانی که دید که سیستم درحال متلاشی شدن است، از تحولات انقلابی حمایت کرد. عربستان حاضر نشد از تحولات حمایت کند و تا حد ممکن تلاش کرد از این روند جلوگیری کند. تا این که تحولات به سواحل خلیج فارس رسید و در بحرین بهطور ملی قیامی علیه سیستم استبدادی آل خلیفه اتفاق افتاد. بحرین به نوعی حیاط خلوت عربستان به شمار میرفت و برای عربستان موفقیت قیام ملی در بحرین، گران تمام میشد. اگر این قیام در بحرین موفق می شد، بعید نبود که قیام به شرق عربستان هم سرایت کند. همانطور که می دانید، شرق عربستان هم یک منطقه غنی از نفت است و اکثر شیعیان عربستان هم در این منطقه زندگی میکنند. این یک تهدید اساسی برای آل سعود به شمار میرفت. این شد که عربستان به یمن حمله کرد. با نگاه به بهار عربی در می یابیم که چند روند اتفاق افتاده است. یکی پیدایش گروه های اجتماعی در تونس بود که با هم مبادله و مناظره می کنند و دیگر این بود که در مصر سیستم عوض شد، بازیگران عوض شدند اما ضابطههای نظام پابرجا ماندند. یعنی به طور موقت مرسی به جای مبارک آمد، ارتش او را کنار گذاشت و اکنون سیسی، سیستم مبارک را با شدت بیشتر ادامه می دهد. در بعضی کشورها جنگ داخلی شد. جنگ داخلی در کشورهایی رخ دادند که در آن های نظام سیاسی متلاشی شد و خلا سیاسی به وجود آمد، مثل لیبی، سوریه و یمن. گروهها نتوانستند با هم مذاکره کنند. این خلا باعث شد گروه های افراطی فرامرزی مثل داعش که اکثرا خارجی بودند هم بتوانند در این کشورها قد علم کنند و اهداف خود را جلو ببرند. با اینکه اعضای داعش در عراق اکثرا عراقی بودند اما گروه های غیر عراقی دیدند که می توانند از این خلا استفاده کنند. در سوریه خلا سیاسی باعث شد که غیرسوریها، از عربستان و کشورهای دیگر از این خلا استفاده کنند. در یمن هم همین اتفاق افتاد. چون یمن کشوری است که از لحاظ قومی پیچیده است و همیشه سیستمی استبدادی در آن جا بوده که روی هویت و اهداف مخصوص این اقوام به طور استبدادی ایستاده است و باعث به وجود آمدن یک نظام سیاسی ملی شد. بنابراین وقتی سیستم حکومتی از بین رفت، خلائی به وجود آمد که باعث شد گروههایی مثل ثارالله یا حوثیها بتوانند اهداف خود را جلو ببرند. عربستان همیشه نسبت به یمن حساسیت مخصوصی داشته است چرا که فکر میکند، یمن می تواند تهدید بزرگی باشد. زخمی است که می تواند به عربستان لطمه بزرگی بزند. چون کنترل یمن بسیار مشکل است و در آن گروه های افراطی زیاد هستند. به علاوه جغرافیای یمن به گونهای است که بهعلت کوهستانی بودن به سختی می شود حکومت مرکزی برای کنترل آن داشت. پس عربستان نگران تحولات و خلا سیاسی یمن بود. این ترس زمانی داشت شکل می گرفت که در سیستم حکومتی خود عربستان تحولاتی در حال شکل گیری بود. پادشاه قبلی عربستان فوت کرد و یکسری افراد جوانتر و افرادی با دید امنیتی متفاوت روی کار آمدند. درباره دیدگاه امنیتی عربستان باید بگویم که در عربستان و هم چنین امارات و به طور کمتر در قطر و کویت، در درون محافل سیاسی و حکومتی بحثی در سه چهار سال اخیر به وجود آمده است. بحث درباره این است که تا چه حد باید مسائل امنیتی خود را به دست آمریکا بسپارند و اینکه آیا میلیاردها دلاری که از آمریکا و کشورهای اروپایی تسلیحات خریداری می شود، می تواند باعث شود این کشورها بتوانند در مواقع احتیاج از آمریکا کمک بگیرند. این بحث محافل حکومتی در زمانی پدیدار شده است که در آمریکا دو پدیده جدید داریم: اول، محوریت آسیای شرقی است که بهاین معناست که آمریکا باید به آسیای شرقی اهمیت بیشتری بدهد. دیگری هم مذاکره با ایران است. از جمله دلایل مذاکره با ایران می توان به پیدایش گروه های افراطی مثل داعش اشاره کرد. البته باید یادآور شد که تنش بین ایران و آمریکا بعد از ۳۷ سال به حدی رسیده است که نمی توان آن را به این ترتیب ادامه داد و ادامه این تنش شاید منجر به جنگ گرم هم بشود. همان طور که می دانید، تنش بین ایران و آمریکا برای کشورهای خلیج فارس موقعیتی استثنایی بوده است که از این وضعیت بهره ببرند و میلیاردها دلار از آمریکا وسایل نظامی بخرند و در منطقه سرمایه گذاریهای کلان داشته باشند. این محوریت آسیای شرقی و مذاکره آمریکا با ایران باعث تشدید ترس کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس از بهار عربی شد. توافق هستهای هم مزیدی بر این واهمهها بود. همان طور که میدانید بعد از اسرائیل، عربستان دومین کشوری است که مصمم است بین ایران و آمریکا توافقی پیش نیاید. بههرحال این مسائل باعث شد در عربستان نظام جدید روی کار آمده تصمیم بگیرد تحولات امنیتی منطقه را خودش کنترل کند. چرا که آمریکا یا مشغول مذاکره با ایران است و یا سرگرم مسائل آسیای شرقی است. به همین دلیل بود که عربستان به طور عجولانه و بدون تدارکات لازم به یمن حمله کرد. البته دو هفته بعد از حمله هوایی دریافتند که فقط از طریق هوایی نمی توانند یمن را کنترل کنند و از پاکستان خواستند برایشان سرباز بفرستد که پاکستان این درخواست را قبول نکرد. سپس از مصر خواستند که نیروی زمینیشان را تامین کند که مصر هم نپذیرفت. نحوه رد این درخواست از جانب پاکستان هم به نوبه خود جالب بود. وزیر خارجه پاکستان اعلام کرد که حاضر به همکاری با کشور متحدشان، عربستان است اما طبق قانون درباره این مسئله مجلس تصمیم میگیرد. بنابراین مجلس پاکستان بود که این درخواست را رد کرد. پاکستان با استفاده از یک مانور سیاست داخلی، خود را کنار کشید. مصر هم اعلام کرد که بهخاطر بی ثباتی حکومت نظامی در وضعیتی نیست که بتواند برای عربستان سرباز بفرستد. بههرحال حمله عربستان بسیار عجولانه بود. ناگفته نماند که بین عربستان و امارات هم رقابتی نظامی وجود دارد و هر دو کشور می خواستند ثابت کنند که توانایی های نظامی زیادی دارند. امارات هم به همین علت وارد ائتلاف حمله به یمن شد.
همان طور که میدانید، این ائتلاف نظامی در خلیج فارس کم سابقه بوده است و حتی در مقابله با اسرائیل هم تاکنون رخ نداده است. یعنی این کشورها تا این حد احساس تهدید کردهاند که اختلافات داخلی خود را فراموش کرده و یک ائتلاف تشکیل داده اند که حتی قطر و کویت هم در آن شرکت دارند؟
می دانید که عمان جزو این ائتلاف نیست. چیزی که باید در نظر گرفت این است که شورای همکاری خلیج فارس درزمان بحران، در بحبوحه جنگ ایران و عراق، به وجود آمد و فقط در زمان بحران منسجم می شود. وقتی بحرانی وجود ندارد کشورهای شورای همکاری خلیج فارس با هم رقابت و حتی خصومت دارند. مثل قطر و عربستان. عربستان و بحرین تا فوریه امسال به خاطر کمک های مالی و سیاسی قطر به اخوان المسلمین، سفرای خود را از دوحه فراخواندند. پس این کشورها در همه شرایط ائتلاف نمیکنند و باید حتما شرایط ویژهای به وجود بیاید. بعد ازبهبود روابط عربستان و قطر، قطر مایل نیست که با عربستان مخالفت کند و به همین علت می بینیم که از لحاظ لفظی یا دیپلماتیک از این حمله پشتیبانی می کند اما از لحاظ لجیستیک و نظامی این حمایت ناچیز است. به یاد داشته باشیم که این عربستان بود که باعث شد امارات هم سفیرش را دوباره به دوحه برگرداند. کویت هم همین وضعیت را دارد و چون کشور کوچکی است یا باید ضمانت و مالکیت کشور را به ریاض بدهد -همان طور که بحرین گفته است از هر سیاست امنیتی و خارجی که عربستان پیش بگیرد حمایت خواهد کرد- ، یا اینکه کجدار و مریض رفتار کند، به گونه ای که شکل همکاری به هم نخورد. دیدیم که عمان عضو این ائتلاف نیست. در یک شرایط ویژه، نیاز است که ائتلاف شکل بگیرد.
گفته می شود عربستان بدش نمی آید یمن به همان وضعیت جدای شمالی، جنوبی دو دهه پیش بازگردد.
بعید نیست. خیلی ها معتقدند عربستان مایل است یمن به دو قسمت تقسیم شود. چون در اینصورت کنترلش آسان تر خواهد شد.
به نظر میرسد رشد داعش باعث شده که کشورها به نوعی با آن واد رقابت شوند. این امر به چه شکلی است؟
اتفاقا برخی معتقدند حضور داعش از دلایل حمله عربستان به یمن بوده است. عربستان قصد داشته به مردم نشان دهد که فقط داعش نیست که با شیعه ضدیت دارد. عربستان تا حدی قربانی سیاستهای افراطی خودش است. چون اگر به دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ برگردیم، در می یابیم که القاعده از درون نظام سیاسی عربستان متولد شد و به خاطر سیاستهای مذهبی- افراطی عربستان القاعده شکل گرفت. داعش، نسل بعدی القاعده است. دوباره عربستان باید سیاستهایی را پیاده کند که بگوید از داعش مسلمان تر است.
می دانید که در حال حاضر قسمت عمدهای از خاک سوریه و عراق در دست داعش است و به این زودیها نمی توان انتظار داشت که این گروه از بین برود. حتی گفته می شود که داعش مهارت های دولتی خود را هم تقویت کرده است. به نظر شما این گروه در میان مدت یا بلندمدت ماندگار است؟
سوال مدت زمان ماندگاری داعش، سوالی است که این روزها همه می پرسند. یک جنبش درصورتیکه بتواند در دراز مدت شهر یا منطقه ای را اداره کند، موفقیتش بیشتر است. برای اداره یک شهر باید زباله ها جمع شوند، مدارس بگردد، آب و برق تامین شود. می بینیم که در زمان طالبان در افغانستان، کشور به هر نحوی اداره میشد و درنهایت از درون یا از خارج اتفاقاتی رخ داد که باعث شد طالبان متلاشی شود. برای داعش هم همینطور است. اگر دولت های مرکزی در بغداد یا دمشق و بازیگران خارجی منطقه ای و فرامنطقه نتوانند یا نخواهند قدرت داعش را متلاشی کنند، این گروه فعلا ماندگار خواهد ماند. چرا که مردم بلاخره باید به روند زندگی خود ادامه دهند. چرا که همه نمیتوانند مهاجرت کنند. بستگی دارد تا چه حدی قدرت های منطقه ای و فرامنطقه ای من جمله آمریکا، ایران، روسیه ، عربستان و قدرتهای مرکزی مثل بشار اسد یا دولت مرکزی عراق بتوانند این مسئله را کنترل کنند. می دانید قبل از این که داعش به وجود آید هم خیلی از جادههای بین عراق و سوریه را گروه های افراطی این چنینی کنترل میکردند. وقتی رانندههای کامیون از سوریه به عراق میرفتند، توسط گروه های افراطی متوقف میشدند و میبایست امتحانهای مذهبی پس میدادند. این امتحانات مذهبی برای این بود که تعیین شود آنها شیعه هستند یا سنی که اگر شیعه بودند همانجا کشته میشدند. یعنی حکومت مرکزی سوریه و عراق یک دهه است که به اندازه کافی قدرت نداشته که بتواند نواحی حاشیه را کنترل کنتد.
درباره داعش گفته میشود که ساختارش با گروههای اسلامی دیگر بسیار فرق میکند. گروههایی مثل جبهه النصره، احرار شام. .. می گویند داعش از گروههای دیگر پیشرفتهتر و متفاوت تر است و کارآمدتر عمل می کند. چرا؟
سوال بسیار خوبی است. این امر دو دلیل دارد: اول اینکه در مقایسه با القاعده داعش انعطاف ایدئولوژیکی بیشتری دارد و از اسلام تنها بهعنوان ابزار استفاده میکند و اسلام برایش تنها یک شعار است. با این که اسلام برای القاعده نیز ابزار بوده است، اما آن ها یکسری اصول داشتند که پیرو آن بودند. اما داعش تنها از یک برداشت بسیار افراطی از اسلام صرفا بهعنوان یک ابزار استفاده میکند. این خود به داعش انعطاف بسیار زیادی میبخشد. داعش جنایتهایی را مرتکب میشود که القاعده هرگز به خود اجازه انجام آنها را نمیداد و این خود باعث ترس و واهمه مردم میشود. وقتی شایعه میشود داعش دارد به نقطهای پیش روی میکند، خیلی از سربازان روحیه خود را میبازند و فرار میکنند. مهرههای اصلی داعش اکثرا افسران بعثی صدام حسین هستند که در ارتش عراق تعلیم دیدهاند و از لحاظ انضباط و مدیریت بسیار خبرهاند. اغلب آنها در جنگ ایران و عراق و آمریکا و عراق حضور داشتهاند. آنها افرادیاند که از لحاظ مذهبی بسیار منعطفاند اما از لحاظ مدیریت و تعیین استراتژی نظامی قوی یا بهتر است بگوییم نسبت به رقبایشان قویترند. همانطور که میدانید، به تازگی مدارکی از داعش به دست آمریکاییها رسیده است که در آنها به طور عمیق و دقیق راجع به چگونگی ارتباط برقرار شدن بین سربازان و فرماندهان صحبت شده است. داعش فقط یک گروه اراذل و اوباش اسلحه به دست نیستند، بلکه گروهیاند که با استراتژی ها وبرنامههای قبلی جلو میروند. اگر یادتان باشد القاعده فقط با آمریکاییها میجنگید. آمریکاییها را سر میبرید. القاعده فقط با کفر به معنای عام، چه عرب، چه سنی و شیعه میجنگید. استراتژی داعش گستردهتر است. مادامی که تضادهای اقتصادی و ساختاری، به جاب دموکراسی در جوامع وجود دارند، گروههایی مثل داعش و القاعده پتانسیل رشد و پیدایش زیادی دارند. ناگفته نماند همین تضادها و کمبودها در جوامع اروپایی هم به چشم میخورد. همانطور که میدانید، بیشترین اعضای خارجی داعش فرانسوی و بلژیکی هستند.
داعش ادعای خلافت دارد اما القاعده این گونه نبود.
درست است. می توان داعش را القاعده نسل جدید یا القاعده به توان دو دانست! آنها آمدند تا ضعف ها و کمبودهای القاعده را برطرف کنند. داعش نه تنها افراطیتر است و خودی و غیرخودی برایش فرقی نمیکند، بلکه برنامههایی را پیاده میکنند که القاعده حتی به ذهنش هم نرسیده بود. القاعده ائتلاف با طالبان چیزی بود که القاعده در نظر داشت، اینکه بتواند با طالبان سیستمی حکومتی پیاده کند. داعش طالبانی نداشت تا با آن ائتلاف کند و خود به تنهایی میبایست سیستم حکومتی ایجاد کند. داعش هم البته به دنبال متحدان جدید است و با طالبان و باقیمانده های القاعده مذاکره می کند. در حال حاضر القاعده خود ضعف اساسی پیدا کرده است چون بعضی از رهبران اصلیاش از دنیا رفتهاند. از لحاظ استراتژی هم بین اعضای آن بحث داخلی وجود دارد که آیا بهتر است استراتژی داعش را دنبال کنیم یا استراتژی قبلی خود را ادامه دهیم.
آنها هم احساس تهدید می کنند.
بله درست است. بعضی ها می گویند این استراتژی قبلی تا کنون بازده نداشته است و باید استراتژی جدیدی را دنبال کنیم. به همین علت بین آن ها شکاف افتاده است. در طلبان به خاطر رهبر جدیدشان شکاف افتاده است.
گفته میشود که اوباما در آمریکا زیاد محبوب نیست و بیشتر طرفداران او در آمریکا سیاهپوستان هستند و او در قشرهای دیگر زیاد محبوبیتی ندارد. یعنی هر زمان می خواهد کاری انجام دهد، مثل قضیه بیمه درمانی با او مخالفت میشود. آیا این درست است؟
خیر، به این صورت نیست. درحال حاضر در فصل انتخابات هستیم. یعنی از حدود ۶-۷ ماه پیش فصل انتخابات در آمریکا شروع شده است. در فصل انتخابات هرکاری اوباما انجام دهد، هرچقدرهم جمهوری خواهها با او موافق باشند باز هم باید الزاما با او مخالفت کنند. چرا که نمی توانند با رئیس جمهوری که از حزب مخالف است، موافقت کنند. البته گروههای لابی هم بسیار موثرند. اوباما در سال اولی که روی کار آمد، قول داد زندان گوانتانامو را ببندد اما هنوز موفق نشده است. حتی قضیه بیمه هم کارش به دیوان عالی رسید. سیستم آمریکا به گونهای است که به خصوص اگر رئیس جمهور برای بار دوم انتخاب شود، مردم در کنگره به حزبی رای می دهند که در کاخ سفید حضور ندارد. همیشه همین طور بوده است. حتی اگر نمایندهها از حزب رئیس جمهور باشند، برای بقای خود از سیاستهای او فاصله میگیرند. این باعث میشود که همواره درباره مسائل کمی حاد، جنجال به وجود آید. به علاوه اگر دقت کنید، رئیس جمهور آمریکا به خصوص بعد از جنگ جهانی دوم به ندرت توانسته است سیاست های غیرمترقبه یا از روند عادی خارج را دنبال کند. بخاطر اهمیت شبکه های اجتماعی و تلوبزیونی و نفوذ رسانهها و لابی، اکثر رئیس جمهورها طیف وسط سیاسی را دنبال میکنند. به این معنا که نه به طور کامل لیبرال هستند و نه محافظه کار. حتی نیکسون و کارتر و فورد و ریگان هم همگی پیرو طیف وسط بودهاند. یک رئیس جمهور تنها هنگامی میتواند خودی نشان دهد و سیاستهای کمی متفاوت دنبال کند که در دور دوم ریاست جمهوری و دو سال آخر آن باشد. چون که در دو سال آخر دیگر نگران انتخاب مجدد و یا معرفی حزب خود به کنگره نیست، بلکه نگران میراث خودش است. اگر به یاد داشته باشید، ریگان در دو سال آخرش با شش سال اول بسیار متفاوت بود ومذاکره با شوروی را در آن دو سال آغاز نمود. کلینتون که ۶ سال با فلسطینی ها کاری نداشت، در دو سال آخر روی این مسئله تمرکز کرد و سعی کرد میراث خود را نجات دهد. آقای اوباما هم دو کار کرد. اول این که سعی کرد رابطه با کوبا را عادی کند و دوم، با ایران مذاکره کند. این هم جزو میراث او است. این تحولاتی که الان دارد اتفاق می افتد به ندرت ممکن است چنین تحولاتی در دور اول ریاست جمهوری رخ دهد. در چند دهه اخیر تنها کسی که این کار را کرد جورج بوش اول، چهل و یکمین رئیس جمهور آمریکا بود. میدانید که وی دیگر نتوانست انتخاب شود. جورج بوش اول بعد از جنگ با عراق محبوبترین رئیس جمهور آمریکا بود و براساس نظرسنجی، ۸۵ درصد مردم از حمایت میکردند. اما یکسال بعد او نتوانست مجددا رای بیاورد، چرا که اسرائیل را وادار کرد با فلسطین وارد مذاکره شود. او تل آویو را تهدید کرده بود که اگر با فلسطینی ها مذاکره نکند، به وام گیری اسرائیل از خزانه داری آمریکا ضمانت نخواهند داد و این قرض را ضمانت نخواهند کرد. این مسئله باعث شد لابیهای آمریکایی از او پشتیبانی نکنند. البته مردم آمریکاهم بعد از ۱۲ سال، از حزب جمهوری خواه خسته شده بودند و خواستار تحولات بودند.
درباره توافق هسته ای پیش بینی می شود که کنگره توافق را رد کند اما تعداد رای ها به دو سومی نرسد و اوباما بتواند وتو کند. آیا برآورد شما هم همین است؟
بله. بعید نیست. البته معلوم هم نیست که کنگره الزاما توافق را رد کند. بعضی نظرسنجیها نشان میدهد که مردم طرفدار توافق با ایران هستند. نتیجه دستهای دیگر از نظرسنجیها ۵۰-۵۰ است و البته نظرسنجیهایی هم وجود دارد که با اختلاف اندک نشان می دهد مردم مخالف این توافق هستند. به هر حال بسیار مهم است که نظر سنجی را چه کسی انجام میدهد و سوالات به چه صورتی طرح شدهاند. ولی آنچه اهمیت دارد این است که درصد قابل توجهی از مردم آمریکا موافق هستند. به نظر من مخالفت بیش از حد جمهوریخواهها می تواند به ضررشان تمام شود . بههرحال معلوم نیست و نمی توان پیش بینی کرد. اما می دانیم که اوباما می تواند وتو کند.
اگر اوباما وتو کند، رئیس جمهور جدید چه کار می تواند بکند؟
اگر وتو کند، وارد قانون می شود و رئیس جمهور جدید باید این قانون را نگه دارد. البته می توان از راه قانونی آن را لغو کرد اما هزینهاش برای ایالات متحده سنگین خواهد بود. ۵ کشور دیگر دنیا با این توافق موافقند و یکی از دلایلی که وزرای اروپایی مثل اسپانیا و فرانسه، به تهران میآیند و آقای روحانی را به کشورهایشان دعوت میکنند، قدرت دادن به اوباما است. این یک استراتژی پیش بینی شده است که توافق را قوی کنند.