کد خبر 95738
۱۳۹۴/۰۶/۲۸ ۰۸:۵۱
فضای خالی، توده‌های منتظر و انقلاب‌های ناممکن

معماری پس از یازدهم سپتامبر

ساعت 24-پس از آن بامداد وحشتناک کشتار جمعی و ویرانی ساختمان‌ها در پی برخورد هواپیماهای مسافربری به برج‌های دوقلوی مرکز تجارت جهانی به دست تروریست‌ها، حسی از پایان یک دوران به ما دست داد؛ نخوت آن دوران، خودبینی‌اش، تورمش و بی‌تفاوتی‌اش به جامعه جهانی. حسی مالامال از این نظر که جهان ظاهرا در طول یک کوچه بن‌بست به پیش می‌رود. این حس، شناخت تازه خاصی از مرگ و حسی از آسیب‌پذیری پدید می‌آورد.
div align="justify">پس از آن بامداد وحشتناک کشتار جمعی و ویرانی ساختمان‌ها در پی برخورد هواپیماهای مسافربری به برج‌های دوقلوی مرکز تجارت جهانی به دست تروریست‌ها، حسی از پایان یک دوران به ما دست داد؛ نخوت آن دوران، خودبینی‌اش، تورمش و بی‌تفاوتی‌اش به جامعه جهانی. حسی مالامال از این نظر که جهان ظاهرا در طول یک کوچه بن‌بست به پیش می‌رود. این حس، شناخت تازه خاصی از مرگ و حسی از آسیب‌پذیری پدید می‌آورد.
حمله به برج‌های تجارت جهانی، یک غایت دیستوپیایی بود برای این رؤیای مدرنیستی حرکت سیال و آزاد در یک فضای جهانْ‌شهری. نیویورک تا پیش از یازدهم سپتامبر در فانتزی زندگی می‌کرد، اما فروپاشی این دو برج، شهر را از فانتزی خارج کرد؛ با یازدهم سپتامبر همه‌چیز یک بار دیگر تغییر کرد.
حال ما باید چه می‌کردیم؟ به عقب و ریشه‌های مدرنیستی‌مان بازمی‌گشتیم و همچون سورئالیست‌ها و دادائیست‌ها، عقل از کف می‌دادیم و جهان را با اشیای بی‌معنا و یاوه پر می‌کردیم؛ با اشیایی که گواه تمسخر جهان متمدن بودند، با تپانچه‌هایی با موهای سفید یا نانِ مایه‌کوبی شده. یا همچون کامو، آن‌گونه که حین دریافت جایزه نوبل به سال ١٩٥٧ یادآور شد، وظیفه خود را بر «بازداشتن جهان از تخریب خود» مؤکد می‌‌کردیم و فعالانه به مبارزه برای پی‌افکندن «هنر زیستن در روزگار فاجعه برای تولد دوباره از طریق جنگ آشکار علیه غریزه‌ مرگی که دست در کار تاریخ ماست» همت می‌گماشتیم.
اما ما، درست یا غلط، هیچ‌کدام از اینها را پیشه نکردیم. رادیکالیسم بازار و رادیکالیسم شبکه هر نوع خیزش به سمت عرضه فرم رادیکال را دشوار و دشوارتر و در انتها محال کردند و ما در بند اسطوره‌هامان ماندیم و همان‌گونه که ارنست کاسیرر یادآور می‌شود، هیولاهای اسطوره دوباره برای ساختن جهان جدید به کار گرفته شدند، درست بر همان روال که مردوخ خدای بابِل پس از جنگ با تیامات‌ها و شکست‌شان، از بدن‌هاشان برای ساختن جهان جدید استفاده کرد و کیهان دگربار با قسمت‌هایی از تکه‌های همان اژدهای تاریکی‌ای ساخته شد که کمر بر نابودی‌شان بسته بود.
ما نپذیرفتیم خط نبرد واضح‌تر از هر زمان دیگر ترسیم شده است و باید انتخاب کنیم، یا بی‌اعتنا به خیر جمعی و هر شکلی از شور و شوق اخلاقی بر استقلال هنر پافشاریم یا دل در گرو هنری بندیم معطوف به رستگاری اجتماعی و واجد برنامه‌ای ارزشمند بیرون از خودش، معماری مجموعه یادمان برج‌های تجارت جهانی هیچ‌کدام از این بارزه‌ها را ندارد در یک شمای کلی.
معماری مجموعه‌ای که به عنوان یادمان برج‌های تجارت جهانی تجسد یافته است، در کلیات همچنان بی‌تفاوت است به جهان. این مجموعه اتکایی واضح دارد به همان نسخه محافظه‌کارانه‌ای که بازتولیدکننده همان آرزوهای فزاینده و البته مبتنی بر سازه سرمایه‌داری نیویورک است، گویی دست‌های ناپیدای سرمایه در کار بازگرداندن نیویورک به فانتزی هستند. این پروژه برخلاف اسلافش همچون یادمان صلح هیروشیما از کنزو تانگه و توپوگرافی ترور در برلین از اُرسلا ویلمز نمی‌تواند از فاجعه گذر کند و قدم به اتمسفر پس از فاجعه گذارد. این پروژه به قول ادوین هیثکوت -مقاله‌نویس معماری و طراحی فایننشال تایمزـ به هیچ‌وجه چیزی بیش از یک سرافکندگی شرکتی نیست، مجموعه از یک‌سو خیانتی آشکار می‌کند به روح و آرزوهای نیویورک مدرن متقدم، و از سوی دیگر نمی‌تواند در عصر تلاش بر تثبیت اشکال فرهنگی مشارکت‌جویانه‌تر برای طراحی، بیگانگی‌های تمدن غرب با پیرامون را بهبود بخشد؛ گزاره‌ای که در عمل یک سوءبرداشت تاریخی را تشدید می‌کند: جامعه مدرن و تبعات آن فقط در یک صحنه دستخوش تطور -یعنی غرب-قابلیت ظهور دارند.
برای تبیین تصویری واضح‌تر از این انحرافِ مبنایی می‌توان به تعقیب ردپای نیویورک در متونی نشست که توسط رم کولهاس، معمار هلندی، به رشته تحریر درآمده‌اند. کولهاس در سال ١٩٧٨، کتابی نوشت به نام «نیویورک مهذون»، کتاب مانیفستی است با نگاهی به گذشته بر توسعه عجیب‌و‌غریب شهریِ جاری در جزیره منهتن، کتاب توسعه منظر شهری تحت شمول الگوی یکنواخت حاصل از بسط شبکه شهری یکنواخت و فرهنگ تراکم حاصل از آن را به تصویر می‌کشد و در عمل به توصیف شور تجربی مستتر در طراحی رادیکال و تجربی‌ای می‌انجامد که در آسمان‌خراش‌ها متبلور می‌شوند، شهری که کولهاس توصیف می‌کند، متروپلی است گم شده در هذیانی دمی‌ که خط آسمان همیشه درحال‌تغییرش به شهر شخصیتی به لحاظ ساختاری قابل پیش‌بینی ولی به لحاظ رفتاری معجوج می‌دهد.
کولهاس در بخش انتهایی کتاب دیاگرامی آورده است به نام شهرِ جهان محبوس (١٩٧٢). این پروژه استعاری مجموعه‌ای از بلوک‌های آسمان‌خراشی مجزایی را نشان می‌دهد که روی شبکه مقرر شده‌اند. هرکدام از این بلوک‌های آسمان‌خراشی در فقدان تاریخ واقعی و به واسطه قطع ارتباط و انشقاق، فرهنگ آنی خود را بسط می‌دهند. این ترسیم که یک تصویر حسی و شهودی از نیویورک است به پاس‌داشتی سورئالیستی برای شیدایی، هنر و علوم شهری بدل شده است و ارجاعاتی آشکار به اروپایی‌های آوانگارد شیفته شهرهای آسمان‌خراش‌گون دارد؛ لوکوربوزیه، سالوادور دالی، کانستراکتیویست‌های روس، میس ون دروهه و حتی المان‌های والاس هریسونبرای نمایشگاه جهانی ١٩٣٩ نیویورک. شهرِ جهان‌محبوس یک دیاگرام است از منهتنِ ایده‌ال رم کولهاس. این ترسیم به نوعی همان‌گونه که پیش‌تر ذکر شد تمجیدی است از فرهنگ تراکم منهتن و بازنمودی است از شبکه ابدی شکل‌دهنده به شهر. در این ترسیم هر بلوک شهری تبلوری از یک ارزش یا فلسفه متفاوت است. هر بلوک که در نوع خودش یک شهر است به واسطه سازه‌ای که کارکرد یا هویتش را نشان می‌دهد، فراز آمده و به سمت آسمان رشد کرده است و از منهتن یک انکوباتور بزرگ برای جهان ساخته. تنوع در فرم و تجمیع تمام فرم‌های رادیکال در کنار هم از دیگر بارزه‌های این دیاگرام است و مخاطب را در واقعیت به سمت روند شکل‌گیری خط آسمان نیویورک در سال‌های ١٩٢٠ تا ٣٠ که به دوران طلایی نیویورک معروف است، پس می‌راند. رم کولهاس این کتاب را یازده سال پیش از فروپاشی دیوار برلین به رشته تحریر درمی آورد، اما در عالم واقع رم کولهاس به نوعی جزء معماران متعلق به رونق پس از فروپاشی دیوار برلین (١٩٨٩) است. لحظه‌ای که نه فقط لحظه زایش اروپای جدید، بلکه لحظه زایش نظم نوین جهانی نیز است؛ نظمی نیازمند ساختمان‌ها و زیرساخت‌های شهری نوآورانه و جسورانه، نظمی که تحت شمول آن چین به عنوان یک بازیگر فائق سربرمی‌آورد و لنینیسمِ بازارْمحور به سرعت به بزرگ‌ترین کارفرمای معماران در مقیاس جهانی بدل می‌‌شود.
کولهاس دوازده سال پس از فروپاشی دیوار برلین مقاله‌ای منتشر می‌کند به نام فضای پسماند[٢] junkspace. او در این مقاله یادآور می‌شود معماری در قرن بیستم محو شده است. مقاله که عملا آیندهْ‌خوانی امروز است، نشان می‌دهد در فضای فارغ از ایدئولوژی پس از فروپاشی دیوار برلین تنها چیزی که باقی می‌ماند نوعی نئولیبرالیسم است که فضای پسماند ضرباهنگ فرمی و فضایی‌اش خواهد بود در محیط مصنوع و زیستْ‌شهرهای ما. مقاله در زیرین‌ترین لایه‌هایش تمام ایده‌آل‌های چپ‌گرایانه را فاقد اعتبار می‌خواند و یادآور می‌شود؛ گرایش‌های چپ فکری بر آینده‌ای که نخواهد آمد شرط بسته‌‌اند، چراکه مسئله مواجهه با فضا بعدی سیاسی ندارد، بلکه وجهی اخلاقی دارد و این تمنای اخلاقیات در شرایطی مطرح می‌شود که تحت ‌شمول فضای پسماند هیچ مرز و محدوده‌ای باقی نمی‌ماند و هیچ حوزه خارجی‌ای وجود عینی نخواهد داشت. یازدهم سپتامبر درست در چنین فضایی رخ می‌دهد و دیوارهای جدید فراز می‌آیند، بلندتر و پراکنده‌تر و طویل‌تر از دیوار برلین.
در پناه این دیوارهای نامحسوس، نیویورک جدیدی در حال سربرافراشتن است؛ نیویورکی که معمارْستاره‌ها طراحانش هستند، زاها حدید، رنتزو پیانو، ژان نوول، هرزوگ و دمورن، فرانک گری، شیگرو بان، رافائل ویونلی، دیلرْ اسکوفیدیو رنفرو، دفتر معماری بیگ و حتی خود رم کولهاس با دفتر معماری برای متروپلیتن، همه اینها بخشی از بازْساخت پروژه منهتن هستند، این معمارْستاره‌ها در سایه سازشی compromise که دانیل لیبسکیند[٣] بدان اشاره می‌کند، شهر را تبدیل به یک نمایشگاه جهانی (اکسپو) کرده‌‌اند، شاید هم یک سوپرمارکت یا هالیوودِ معماران یا حتی دیسنی اسپیسی که جین جیکوبز بدان اشاره می‌کند؛ گویی شهر بسیج شده است تا فاجعه و حتی خاطره یازدهم سپتامبر لا‌به‌لای معماری فراموش شود. بسیاری بر این باورند که با یازدهم سپتامبر بیش از هر زمان دیگر نیازمند طراحانی هستیم قادر به ابداع مجدد مناسبات میان امر زیبایی‌شناسانه و امر اجتماعی، اما این ایده با شکست مواجه شده است، نیویورک دوباره به فانتزی فرو رفته است، اما این بار نه در قامت نیویورک مهذون، بلکه در قامت نیویورکی مظلوم و مخدوش.
حال آنکه در همین بازه زمانی پس از یازدهم سپتامبر جهان شاهد بحران‌های مالی سال‌های ٢٠٠٧ و ٢٠٠٨ بوده است و فجایع زیست‌محیطی برآمده از توفان کاترینا (٢٠٠٥) و سندی (٢٠١٢) و البته فاجعه زیست‌محیطی‌اتمی فوکوشیما (٢٠١١)، بحران هجوم پناه‌جویان به اروپا (٢٠١٥) وقایعی که هنوز نتوانسته‌‌اند رشد واگیر فضای پسماند در مقیاس جهانی را متوقف کنند.
ما هنوز از غبار ناشی از فروپاشی برج‌ها در یازدهم سپتامبر بیرون نیامده‌ایم، اما در همین اتمسفر غبارآلود می‌توان یک واقعیت را به وضوح مشاهده کرد، مرکز تخلیه شده است، مرکز را با خلأ پر کرده‌اند[٤]، خلأیی که همچنان در انتظار توده انبوه انقلابی است؛ توده‌ای که چه در قامت جنبش اشغال، چه در قامت بهار عرب و چه در قامت پناه‌جویان راهی اروپای غربی، پشت دیوارها مانده‌‌اند و به مرکز نمی‌رسند، دیوارهایی که توسط معمارانی که کنش‌شان ضدانقلابی است تجهیز و بلندتر و ضخیم‌تر می‌شود و این دقیقا نقطه روبه‌روی آمال معماران مدرن بوده است. بازی فعلا تمام شده است، هرچند تماشاگران مدت‌هاست که به تماشای زمین بازی خالی خیره شده‌اند.

اخبار مرتبط

نظرات کاربران

نظر شما

ساعت 24 از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین معذور است.

هنوز نظری برای این خبر تایید نشده است.

ویترین

سام
چینی زرین

ویژه
تریبون

تازه ترین اخبار
بیشتر

تبلیغات متنی

بانک