کد خبر 205381
۱۳۹۵/۰۷/۲۴ ۱۰:۲۸

بنیاد هستی بر تنازع است یا تفاهم؟

محمدجواد غلامرضاکاشی
بنیاد هستی بر تنازع است یا تفاهم؟
dir="RTL">خشونت امری عارضی است یا ذاتی؟ باید فرض را بر این بگیریم که خشونت یک اصل است و بعد از آن نسبت به محدودسازی آن اقدام کنیم. آنچه مهم است این است که خشونت از بین نمی‌رود فقط از روشی به روش دیگر بدل می‌شود. آنگاه هر چه نگاه‌ها سیاسی می‌شود (مانند نگاه هابز در لویاتان) خشونت به انرژی و سوخت حیات سیاسی بدل می‌شود. آنچه ما را از ساحت خشونت دور می‌کند میثاق‌ها و پیمان‌ها یا قراردادهایی است که ما را از اعمال حدودی از خشونت باز می‌دارند یعنی به واسطه پیمان و میثاق از میدان خشونت مصون می‌مانیم. اما هماره این خشونت است که اصل است و پیمان‌ها بر آن عارض می‌شوند. بر این اساس، دیدگاه‌هایی که خشونت را عارضی می‌شمارند از توضیح پدیده داعش عاجزند. پس نخستین نکته من این است که به جای تجویز یا آرزو، این اصل را بپذیریم که مبنا عوض شود و قبول کنیم که مبنا، خشونت‌آلود است یعنی جریانات را بر مبنای امر سیاسی توضیح دهیم.

نکته مهم دیگر این است که باید به متافیزیکی که دیسکورس خشونت را ایجاد کرده توجه کنیم و هیچ راه فراری از این متافیزیک نیست. آنچه واقعیت دارد این است که ما در این جهان گویی جز پیام تولید نمی‌کنیم. باید قبول کنیم که قربانی یک دیسکورس هستیم و این دیسکورس هم پشتوانه دارد. ممکن است انسان‌ها نیک‌نهاد باشند اما اکنون سازمان مفهومی جدیدی شکل گرفته که به لحاظ فلسفی ما را درگیر دوگانه‌ها کرده است. سوال این است که بنیاد هستی آدمی تنازع است یا تفاهم. تنازع ناشی از بن‌بست تفاهم است یا برعکس. آنچه به نظر من مهم است اولی بودن امر سیاسی و سیطره تنازع است و تمدن و اخلاق تابع آن و بر بستر آن هستند. بر مبنای همین تنازع است که خشونت‌های گوناگون تولید می‌شود.

در رشته تحصیلی من (علوم سیاسی) سیاست یک امر جمعی و مبتنی بر رابطه با همدیگر است. این رابطه می‌تواند مبتنی بر تفاهم باشد یا مبتنی بر تنازع. هابز بر وجه تنازع‌آمیز تاکید دارد و کانت بر وجه صلح‌آمیز و تفاهمی. اما جان لاک رابطه را متناقض می‌بیند. من معتقدم در رابطه آدمیان با یکدیگر باید یکی از این دو را اصل گرفت. مثلاً هابز تمام رابطه را مبتنی بر رقابت و ستیز می‌بیند. نگاه هابز می‌تواند چشم‌انداز ما به محیط و جامعه را متحول کند. اینجا می‌توان گفت که سیاست بر خلاف جامعه‌شناسی که فقط آدرس می‌دهد به بنیادها می‌اندیشد به سرشت آدمی فکر می‌کند و خدمت‌گزار قدرت نیست. سرشت روابط آدمی خیلی اهمیت دارد. این امر در سیاست بحث می‌شود. موضوع این است که رابطه انسانی منهای رقابت بی‌معناست.

نکته مهم دیگر این است که موازنه قدرت و عوامل سامان‌بخش به منازعه در جهان متحول شده است. داعش مشتی حیوان نیست باید ریشه‌هایش را مورد کاوش قرار داد. دیسکورس هژمون بین‌المللی است که سامان‌بخش است یعنی تفاهم یا تزاحم (تنازع) را حاکم می‌سازد. سوال این نیست چرا مسلمانان خشونت می‌کنند. سوال این است که صورت‌بندی‌های منطقه‌ای چه تحولی یافته‌اند که اینجا آشوبناک شده است. به نظر من تحول این صورت‌بندی‌های منطقه‌ای است که منطقه‌ای را متزلزل و منطقه‌ای دیگر را امن می‌کند. زمانی ما در امنیت و تمدن به سر می‌بردیم و غرب ناآرام بود. اما اکنون برعکس شده است. با دگردیسی در صورت‌بندی‌هایی که نظم‌بخش بودند ساماندهی به امر سیاسی به مانند مدل‌های قبلی غیر ممکن شده و دیگر نمی‌توان جهان را به سیاق قدیم سازماندهی کرد. مدرنیته هم باید مفاهیم‌اش را بازتعریف کند. مثلاً آلمانی که بخش مهمی از جمعیتاش ترک هستند معلوم نیست که دیگر چگونه یک دولت مدرن است. این نشانه‌ها حاکی از آن هستند که صورت‌بندی‌های قبلی دیگر توضیح‌دهنده و نظم‌بخش نیستند.

نظرات کاربران

نظر شما

ساعت 24 از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین معذور است.

هنوز نظری برای این خبر تایید نشده است.

ویترین

سام
چینی زرین

ویژه
تریبون

تازه ترین اخبار
بیشتر

تبلیغات متنی

بانک