روایت عاشقانه صادق زیبا کلام
ساعت24- یکی از موضوعات مورد علاقه رسانه ها و مردم در سراسر دنیا توجه به ابعاد خصوصی زندگی افراد مطرح است. در ایران این موضوع با نگاهی منفی همراه شده و بعضاً ذهن ها در حریم خصوصی به سراغ موضوعاتی می رود که برای جامعه بار منفی دارد. اینبار استاد خود پیش قدم شده و یک پنجره از زندگی خصوصی اش را برای همه باز کرده است.
به گزارش ساعت24، دکتر صادق زیبا کلام گفت: اولین بار که عاشق شدم فکر میکنم دوازده یا سیزده سالم بود. عاشق فریده دختر همسایهمان. آن زمان خانه ما توی کوچه فریدون، خیابان مخصوص بود (خیابان شمالی جنوبی بود که از شمال به چهارراه لشکر و از جنوب به خیابان قزوین منتهی میشد.) فریده تقریباً همسن و سال خودم بود. و دو تا مشکل اساسی وجود داشت. یکی اینکه اگر پدر یا مادرم متوجه این اتفاق میشدند من را تیکه و پاره میکردند، و دو اینکه فریده هیچ احساسی به من نداشت. فقط تنها جای خوشبختی این بود که پدرش خیلی لیبرال مسلک بود. و من توی همان سن و سال مطمئن بودم که اگر او بفهمد بلایی سر من نمیآورد.
وی ادامه داد: در عین حال بابت فرشید، برادرفریده هم آسوده خاطر بودم. چرا که سه چهار سالی از من کوچکتر بود و دستش به جایی نمیرسید. ولی مشکل اصلی خود فریده بود. نه من را جدی میگرفت و نه به من نگاه میکرد و نه اصلاً متوجه نگاه معنیدار من میشد. من البته سعی میکردم به اشکال مختلف به خانه فریده راه پیدا کنم. آن زمان، خیلی از خانوادهها یخچال نداشتند. از جمله خانواده فریده اینها. در روزهای گرم تابستان، هر روز یک کاسه بزرگ یخ از یخچال خانهمان در میآوردم و خیلی وقتها کشیک میکشیدم تا فریده به خانه بیاید، بعد بلافاصله زنگ در خانهشان را میزدم و منتظر این میشدم که فریده بیاید و در را باز کند و کاسه یخ را به دستش بدهم، تا با آب شدن آن یخ، یخ دلش هم آب بشود.
دکتر زیبا کلام گفت:نمیدانم چرا هیچوقت نشد. فریده مرا جدی نگرفت، و تا آخرش هم نگرفت. بعدها که بزرگتر شدم فکر میکردم اگر روزی برای فریده خواستگار بیاید من احتمالاً دق میکنم. و یا تخم چشمهای خواستگار و همراهانش را از حدقه در میآورم ولی اینطور هم نشد. فریده ازدواج کرد و من خیلی ناراحت نشدم. نکته عجیب این بود. فریده بچهدار و متاسفانه از همسرش جدا شد. این را تا به حال برای هیچکس نگفتم. روزی که فریده جدا شد برخلاف رسم معهود من خوشحال نشدم و بی اختیار گریه کردم. فریده هنوز زنده است و متاسفانه به ینگه دنیا سفر کرده....
وی ادامه داد: در عین حال بابت فرشید، برادرفریده هم آسوده خاطر بودم. چرا که سه چهار سالی از من کوچکتر بود و دستش به جایی نمیرسید. ولی مشکل اصلی خود فریده بود. نه من را جدی میگرفت و نه به من نگاه میکرد و نه اصلاً متوجه نگاه معنیدار من میشد. من البته سعی میکردم به اشکال مختلف به خانه فریده راه پیدا کنم. آن زمان، خیلی از خانوادهها یخچال نداشتند. از جمله خانواده فریده اینها. در روزهای گرم تابستان، هر روز یک کاسه بزرگ یخ از یخچال خانهمان در میآوردم و خیلی وقتها کشیک میکشیدم تا فریده به خانه بیاید، بعد بلافاصله زنگ در خانهشان را میزدم و منتظر این میشدم که فریده بیاید و در را باز کند و کاسه یخ را به دستش بدهم، تا با آب شدن آن یخ، یخ دلش هم آب بشود.
دکتر زیبا کلام گفت:نمیدانم چرا هیچوقت نشد. فریده مرا جدی نگرفت، و تا آخرش هم نگرفت. بعدها که بزرگتر شدم فکر میکردم اگر روزی برای فریده خواستگار بیاید من احتمالاً دق میکنم. و یا تخم چشمهای خواستگار و همراهانش را از حدقه در میآورم ولی اینطور هم نشد. فریده ازدواج کرد و من خیلی ناراحت نشدم. نکته عجیب این بود. فریده بچهدار و متاسفانه از همسرش جدا شد. این را تا به حال برای هیچکس نگفتم. روزی که فریده جدا شد برخلاف رسم معهود من خوشحال نشدم و بی اختیار گریه کردم. فریده هنوز زنده است و متاسفانه به ینگه دنیا سفر کرده....