هاشمی رفسنجانی:اگر با مردم نباشیم، باختیم
ساعت 24-حرف آخر آقای هاشمی واکنش به تعبیر یکی از میهمانان است که گفته بود آقای هاشمی! نگذارید جبهه ندیده ها مدعی شوند. آقای هاشمی رو به همان رزمنده می گوید نگران اینها نباشید. اینها تریبون زیاد دارند. ولی مردم را ندارند. این را هم همه باید بدانند. "اگر با مردم نباشیم، باختیم". مطمئن باشید خواست مردم امروز صلح و توافق عزتمندانه است. هر کسی هم که دنبال جنگ و قطع مذاکره است حرف خودش را می زند. نه حرف مردم را ...
پایگاه اطلاع رسانی آیت الله هاشمی در حاشیه نگاری از دیدار جمعی از رزمندگان دفاع مقدس با رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام نوشت: ظاهرالصلاحی کار دلدادگان دفاع مقدس نیست. مردان دفاع مقدس از ایمان قلبی سپر می ساختند نه ریاکاری. رزمندگانی که هاشمی را دوست دارند. یکی از دلایلش همین است. هاشمی اهل ظاهر سازی نیست. تظاهر به ساده زیستی هم نمی کند. هر رزمنده ای هم که هاشمی را دوست دارد. مثل خودش است. لباس ریاکاری بر تن نمی کند.
به گزارش ساعت 24 به نقل از پایگاه اطلاع رسانی آیت الله هاشمی رفسنجانی، در متن کامل این حاشیه نگاری آمده است:
امروز سه شنبه سوم خرداد ۹۴ است. ۳۳ سال بعد از آزادسازی خرمشهر. رزمندگان و جانبازان به دیدار آقای هاشمی می آیند. حتماً دیدار صمیمانه ای خواهد شد. به همان صمیمیت دوران دفاع مقدس. خیلی ها تا امروز فتنه ها کرده اند. برای جدایی هاشمی از رزمندگان. ولی انگار که نه انگار. مثال بارزش همین چند روز پیش بود. در ایام ولادت علی(ع). فرزند سردار شهیدی نامه ای به هاشمی نوشت. از یکی از روستاهای شمال کشور. نوشت روز پدر که می شود دلم خیلی هوای شما را می کند. یادگاری می خواهم. دستخطی بدهید بس است. آقای هاشمی که این را خواند، انگشتری روانه کرد. انگشتر که نه، نشانه ای فرستاد. تا فرزند سردار شهید بداند. در قلب هاشمی همیشه جای بزرگی برای آنها هست.
وارد جلسه که می شوم. چهره ها خیلی بوی جبهه و جنگ نمی دهند. امّا دلها لبالب از عطر آن روزهاست. "فریبکاری های تو خالی" کار جبهه ندیده هاست. رزمنده واقعی از ظاهرش برای مردم، نشان نمی سازد. ظاهرالصلاحی کار دلدادگان دفاع مقدس نیست. مردان دفاع مقدس از ایمان قلبی سپر می ساختند نه ریاکاری. رزمندگانی که هاشمی را دوست دارند. یکی از دلایلش همین است. هاشمی اهل ظاهر سازی نیست. تظاهر به ساده زیستی هم نمی کند. هر رزمنده ای،که هاشمی را دوست دارد. مثل خودش است. لباس ریاکاری بر تن نمی کند.
آیت الله که می آید. صدای صلواتی غرّا مجلس را پر می کند. چشمان هاشمی برق عجیبی می زند. انگار رفقای قدیمی اش را دیده. احوالپرسی گرمی با همه می کند. در میانشان می نشیند. نوبت سخن به یاران دفاع مقدس می رسد. فرمانده هم درست مثل آن روزها، آماده شنیدن است. آماده شنیدن درد دلها و ناگفتنی ها.
نفر اول میهمانان، از رساله حقوق امام می گوید و از صحیفه سجادیه . آنهم در ایام شهادت امام سجاد(ع). از لزوم حفظ حقوق انسان به دیگر مخلوقات. از حکم رعایت حقوق انسانها به یکدیگر حتی در دشمنی. بعد هم به تلخی می گوید: آقای هاشمی! امروز رعایت حقوق دوستان هم نمی شود. چه برسد به دشمنان!. دل پری از برخی مدعیان ولایت دارد. می گوید ولایتی که انتسابش به امیرالمومنین(ع) است. مگر می شود مدعیانش اینهمه بی اخلاق باشند؟. آخرش هم می گوید چقدر علی(ع) این روزها دوباره مظلوم شده است.
نفر دوم میهمانان از زخم ۸ ساله دولت قبل می گوید. از بذر کینه ای که کاشتند. تا امروز درخت تناوری از تفرقه بسازند. می گوید آقای هاشمی! رزمندگان هیچی نمی خواهند. نه سهمی و نه سهمیه ای. خواست رزمندگان خواست مردم است. اگر مردم امروز توافق عزتمند هسته ای می خواهند مگر می شود رزمندگان مخالف باشند؟. رزمنده ای که مقابل خواست مردمش بایستد رزمنده اسلام نیست. رزمنده انحراف است. خواست رزمندگان از شما این است. آقای هاشمی نگذارید مردم را ناامید کنند.
میهمان سوم آقای هاشمی خاطره ای از گردان ۴۱۰ ثارالله می گوید. از گردان بچه های "رفسنجانی". با فرماندهی قاسم سلیمانی. از گردانی که غواص مجروحش اجازه پاره کردن لباسش را نمی داد. تا مبادا یکدست لباس غواصی کم شود. "دوره، دوره ولایت پذیری واقعی بود. ولایت پذیری وسیله تکسب و تعیش نبود". وسیله اختلاس نبود. وسیله دروغ و تقلب و ظلم نبود. بعد هم می گوید آقای هاشمی! ماها با شما اینگونه ولایت پذیر بودیم. چون نگاهمان به شما بود. حالا ببینید شما را چند سالی کنار زدند و چه بلایی سر ولایت پذیری آوردند؟. کلامش که به اینجا می رسد . از شهادت دو خواهرزاده آقای هاشمی در آن عملیات میگوید.
میهمان چهارم خاطره ای می گوید. بالاخره جلسه رزمندگان است و بازار خاطره گویی داغ. می گوید در عملیات خیبر اولین بار شما را دیدم. بدون عبا و عمامه. همانجا بود که شیفته شما شدم. بیشتر روحانیون با لباس خود به جبهه می آمدند. ولی شما روحانی بودید که با لباس نظامی آمدید. آنهم در خط مقدم. به عنوان فرمانده جنگ. خاطره گویی اش که تمام می شود. حرف بسیار مهمی می زند. می گوید، آقای هاشمی! شرایط منطقه بسیار حساس است. تو را خدا مراقب اوضاع باشید. نگذارید جبهه ندیده ها، آنها که بوی باروت به مشامشان نرسیده و یک شب هم در سنگر نخوابیده اند، مدعیان دوران دفاع مقدس شوند و آن را انحصاری کرده و پیشکسوتان و فرماندهان واقعی را کنار بزنند.
میهمان پنجم حرف آخرش را اول می زند. می گوید حاج آقا! الان که ما زنده هستیم دارند تاریخ جنگ را تحریف می کنند. وای به روزی که ما دیگر نباشیم. هر چه مستند و سریال راجع به دفاع مقدس می سازند، فرمانده جنگش را سانسور می کنند!. واقعاً آخر و عاقبت تاریخ دفاع مقدس با اینها چه می شود؟.
حرف میهمان آخر، هم خاطره است هم عبرت. خاطره اش این است. می گوید سال ۶۴ برخی اجساد شهدا را آب به سواحل ما نمی آورد. وزارت خارجه کویت پیغام می داد که وسیله شناسایی بدهید. از روی عکس. از روی مشخصات فیزیکی. از روی پلاک یا حتی از روی پوتین. یک شهیدی بود که به هیچ صورتی قابل شناسایی نبود. جسدش را که بدست ما دادند. سر و پا نداشت. فقط بازوبندی بر دست داشت. داخل بازوبند کاغذ کوچکی بود. به خط خود شهید. نوشته بود "اگر برای خداست بگذارید گمنام باشم". خاطره که تمام می شود. سکوت تمام جلسه را فرا می گیرد. بغض تلخی در گلوی آقای هاشمی می پیچد. از اشک گوشه چشمانش پیداست. تازه می فهمم که چرا هاشمی سالهاست که هشدار می دهد " از شهداء استفاده ابزاری نشود!".
نوبت سخن که به آقای هاشمی می رسد صدایی صاف می کند. گویی بغض این خاطره آخر را کنترل می کند. با حرف اولش هم دل رزمندگان را گرم می کند. می گوید حرف شما حرف مردم است. اینهایی را که گفتید هیچ تردیدی در آنها ندارم. ولی مطمئن باشید در راه خدا باید از همین سنگلاخ ها عبور کرد. فکر نکنید که حوادث در کمین ما نیست. حوادث همیشه در کمین ماست. ولی باید با رنج و تلاش از آنها عبور کنیم.
حرف بعدی آقای هاشمی حرف انقلاب و دفاع مقدس است. حرف مردم است. از دورانی که همدلی نیازمند شعارنبود. این خود مردم بودند که برای همزبانی هجوم می آوردند. وگرنه نه انقلاب و نه دفاع مقدس پیروز نمی شد. آقای هاشمی سالهاست که همین را می گوید. اصلاً اسم رمز کلامش این شده است. از سال ۶۲ که در نمازجمعه گفت. "مردم سیاهی لشگر انقلاب نیستند". تا سال ۸۹ که در خبرگان گفت. "روحانیت به مردم پشت کند، مردم هم به روحانیت پشت می کنند". اصولگرایی هاشمی، پایه اش حق النّاس است. درست همانطور که امام در همان سالهای اول انقلاب فرمودند. "خمینی، مردم را رهبر خود می داند".
حرف سوم آقای هاشمی، رمزگشایی است. رمزگشایی از اینکه "چرا فرمانده جنگ شدم؟". اول مطایبه ای می کند. می گوید من که چیزی از نظامی گری نمی دانستم. دوماه سربازی رفته بودم که بعدش هم فراری شدم!. آقای هاشمی بعد از این شوخی حرف اصلی را می زند. حرف اختلافات سپاه و ارتش را بعد از آزادسازی خرمشهر. که کدام نقش بیشتری در پیروزی داشته باشند و نیز در شیوه جنگیدن که ارتش جنگ کلاسیک آموخته و میخواهد و سپاه و بسیج به گونهای دیگر. آقای هاشمی می گوید قبل از فتح خرمشهر، بحث جهاد بود. بعدش شد بحث میراث. بخاطر همین هم جبهه ها تقسیم شد. به دو جبهه موازی. جبهه ارتش. جبهه سپاه. شاید برای همین هم بود. که عملیاتهای جداگانه بعدی پیروز نشد. مثل عملیات رمضان. مثل والفجر(۱) هم مقدماتی اسم گرفت. امام برای رفع همین اختلافات در جبهه ها. فرمانده ائتلافی می خواستند. فرمانده ای که ارتش و سپاه اطاعتش کنند. پس مرا به عنوان فرمانده جنگ انتخاب کردند. چون آیتالله خامنهای هم زخم شدید ترور بر جانشان بود و هم مسئولیت سخت ریاستجمهوری بر دوششان. ولی من چون رئیس مجلس بودم و دو نائب رئیس داشتم. در غیاب من مجلس را اداره میکردند.
رمزگشایی اخیر آقای هاشمی را که می شنوم تازه می فهمم عده ای چرا اینقدر از بازخوانی تاریخ جنگ می ترسند. آقای هاشمی از هزاران ناگفته اش، یکی دوتا را که می گوید مشت خیلی ها باز می شود. چه برسد به آنکه بخواهد روزی همه آنها را بگوید. گنج ناگفته های دفاع مقدس در سینه هاشمی است. نه از برای تهدید به افشاء. که از برای مقابله با انکارها. تا دیگر کسی جرآت نکند خطاهایش را به پای دیگران بنویسد. درست مثل گوشه ای که درباره مقصر سقوط فاو زد. درباره دادگاههای نظامی و صحرایی. تا از پس سالها فراموشمان نشود. جنگ هنوز فرمانده دارد. فرمانده ای زنده و حاضر.
حرف آخر آقای هاشمی واکنش به تعبیر یکی از میهمانان است که گفته بود آقای هاشمی! نگذارید جبهه ندیده ها مدعیان دفاع مقدس شوند و آن را به انحصار خود بگیرند. آقای هاشمی رو به همان رزمنده می گوید نگران اینها نباشید. اینها تریبون زیاد دارند. ولی مردم را ندارند. این را هم همه باید بدانند. "اگر با مردم نباشیم، باختیم". پس شما مطمئن باشید خواست مردم امروز صلح و توافق عزتمندانه است. هر کسی هم که دنبال جنگ و قطع مذاکره است حرف خودش را می زند. نه حرف مردم را. پس مطمئن باشید اینها راه به جایی نخواهند برد. همانطور که در انتخابات ۹۲ نبردند.
جلسه که به پایان می رسد. احساس بسیار خوبی دارم. هم از تازه شدن دیدار رزمنده ها و آقای هاشمی. هم از حرفهای مهم و صمیمانه ای که زده شد. امّا دو جمله است که خیلی در گوشم زنگ می زند: یکی تعبیر آن رزمنده است که آقای هاشمی نگذارید جبهه ندیده ها مدعی شوند و دیگری هم جمله آقای هاشمی در پاسخ آن است. "خواست مردم امروز صلح و توافق عزتمندانه است" و اگر با مردم نباشیم، باختیم.
روایت مصلحت همچنان باقی است...
به گزارش ساعت 24 به نقل از پایگاه اطلاع رسانی آیت الله هاشمی رفسنجانی، در متن کامل این حاشیه نگاری آمده است:
امروز سه شنبه سوم خرداد ۹۴ است. ۳۳ سال بعد از آزادسازی خرمشهر. رزمندگان و جانبازان به دیدار آقای هاشمی می آیند. حتماً دیدار صمیمانه ای خواهد شد. به همان صمیمیت دوران دفاع مقدس. خیلی ها تا امروز فتنه ها کرده اند. برای جدایی هاشمی از رزمندگان. ولی انگار که نه انگار. مثال بارزش همین چند روز پیش بود. در ایام ولادت علی(ع). فرزند سردار شهیدی نامه ای به هاشمی نوشت. از یکی از روستاهای شمال کشور. نوشت روز پدر که می شود دلم خیلی هوای شما را می کند. یادگاری می خواهم. دستخطی بدهید بس است. آقای هاشمی که این را خواند، انگشتری روانه کرد. انگشتر که نه، نشانه ای فرستاد. تا فرزند سردار شهید بداند. در قلب هاشمی همیشه جای بزرگی برای آنها هست.
وارد جلسه که می شوم. چهره ها خیلی بوی جبهه و جنگ نمی دهند. امّا دلها لبالب از عطر آن روزهاست. "فریبکاری های تو خالی" کار جبهه ندیده هاست. رزمنده واقعی از ظاهرش برای مردم، نشان نمی سازد. ظاهرالصلاحی کار دلدادگان دفاع مقدس نیست. مردان دفاع مقدس از ایمان قلبی سپر می ساختند نه ریاکاری. رزمندگانی که هاشمی را دوست دارند. یکی از دلایلش همین است. هاشمی اهل ظاهر سازی نیست. تظاهر به ساده زیستی هم نمی کند. هر رزمنده ای،که هاشمی را دوست دارد. مثل خودش است. لباس ریاکاری بر تن نمی کند.
آیت الله که می آید. صدای صلواتی غرّا مجلس را پر می کند. چشمان هاشمی برق عجیبی می زند. انگار رفقای قدیمی اش را دیده. احوالپرسی گرمی با همه می کند. در میانشان می نشیند. نوبت سخن به یاران دفاع مقدس می رسد. فرمانده هم درست مثل آن روزها، آماده شنیدن است. آماده شنیدن درد دلها و ناگفتنی ها.
نفر اول میهمانان، از رساله حقوق امام می گوید و از صحیفه سجادیه . آنهم در ایام شهادت امام سجاد(ع). از لزوم حفظ حقوق انسان به دیگر مخلوقات. از حکم رعایت حقوق انسانها به یکدیگر حتی در دشمنی. بعد هم به تلخی می گوید: آقای هاشمی! امروز رعایت حقوق دوستان هم نمی شود. چه برسد به دشمنان!. دل پری از برخی مدعیان ولایت دارد. می گوید ولایتی که انتسابش به امیرالمومنین(ع) است. مگر می شود مدعیانش اینهمه بی اخلاق باشند؟. آخرش هم می گوید چقدر علی(ع) این روزها دوباره مظلوم شده است.
نفر دوم میهمانان از زخم ۸ ساله دولت قبل می گوید. از بذر کینه ای که کاشتند. تا امروز درخت تناوری از تفرقه بسازند. می گوید آقای هاشمی! رزمندگان هیچی نمی خواهند. نه سهمی و نه سهمیه ای. خواست رزمندگان خواست مردم است. اگر مردم امروز توافق عزتمند هسته ای می خواهند مگر می شود رزمندگان مخالف باشند؟. رزمنده ای که مقابل خواست مردمش بایستد رزمنده اسلام نیست. رزمنده انحراف است. خواست رزمندگان از شما این است. آقای هاشمی نگذارید مردم را ناامید کنند.
میهمان سوم آقای هاشمی خاطره ای از گردان ۴۱۰ ثارالله می گوید. از گردان بچه های "رفسنجانی". با فرماندهی قاسم سلیمانی. از گردانی که غواص مجروحش اجازه پاره کردن لباسش را نمی داد. تا مبادا یکدست لباس غواصی کم شود. "دوره، دوره ولایت پذیری واقعی بود. ولایت پذیری وسیله تکسب و تعیش نبود". وسیله اختلاس نبود. وسیله دروغ و تقلب و ظلم نبود. بعد هم می گوید آقای هاشمی! ماها با شما اینگونه ولایت پذیر بودیم. چون نگاهمان به شما بود. حالا ببینید شما را چند سالی کنار زدند و چه بلایی سر ولایت پذیری آوردند؟. کلامش که به اینجا می رسد . از شهادت دو خواهرزاده آقای هاشمی در آن عملیات میگوید.
میهمان چهارم خاطره ای می گوید. بالاخره جلسه رزمندگان است و بازار خاطره گویی داغ. می گوید در عملیات خیبر اولین بار شما را دیدم. بدون عبا و عمامه. همانجا بود که شیفته شما شدم. بیشتر روحانیون با لباس خود به جبهه می آمدند. ولی شما روحانی بودید که با لباس نظامی آمدید. آنهم در خط مقدم. به عنوان فرمانده جنگ. خاطره گویی اش که تمام می شود. حرف بسیار مهمی می زند. می گوید، آقای هاشمی! شرایط منطقه بسیار حساس است. تو را خدا مراقب اوضاع باشید. نگذارید جبهه ندیده ها، آنها که بوی باروت به مشامشان نرسیده و یک شب هم در سنگر نخوابیده اند، مدعیان دوران دفاع مقدس شوند و آن را انحصاری کرده و پیشکسوتان و فرماندهان واقعی را کنار بزنند.
میهمان پنجم حرف آخرش را اول می زند. می گوید حاج آقا! الان که ما زنده هستیم دارند تاریخ جنگ را تحریف می کنند. وای به روزی که ما دیگر نباشیم. هر چه مستند و سریال راجع به دفاع مقدس می سازند، فرمانده جنگش را سانسور می کنند!. واقعاً آخر و عاقبت تاریخ دفاع مقدس با اینها چه می شود؟.
حرف میهمان آخر، هم خاطره است هم عبرت. خاطره اش این است. می گوید سال ۶۴ برخی اجساد شهدا را آب به سواحل ما نمی آورد. وزارت خارجه کویت پیغام می داد که وسیله شناسایی بدهید. از روی عکس. از روی مشخصات فیزیکی. از روی پلاک یا حتی از روی پوتین. یک شهیدی بود که به هیچ صورتی قابل شناسایی نبود. جسدش را که بدست ما دادند. سر و پا نداشت. فقط بازوبندی بر دست داشت. داخل بازوبند کاغذ کوچکی بود. به خط خود شهید. نوشته بود "اگر برای خداست بگذارید گمنام باشم". خاطره که تمام می شود. سکوت تمام جلسه را فرا می گیرد. بغض تلخی در گلوی آقای هاشمی می پیچد. از اشک گوشه چشمانش پیداست. تازه می فهمم که چرا هاشمی سالهاست که هشدار می دهد " از شهداء استفاده ابزاری نشود!".
نوبت سخن که به آقای هاشمی می رسد صدایی صاف می کند. گویی بغض این خاطره آخر را کنترل می کند. با حرف اولش هم دل رزمندگان را گرم می کند. می گوید حرف شما حرف مردم است. اینهایی را که گفتید هیچ تردیدی در آنها ندارم. ولی مطمئن باشید در راه خدا باید از همین سنگلاخ ها عبور کرد. فکر نکنید که حوادث در کمین ما نیست. حوادث همیشه در کمین ماست. ولی باید با رنج و تلاش از آنها عبور کنیم.
حرف بعدی آقای هاشمی حرف انقلاب و دفاع مقدس است. حرف مردم است. از دورانی که همدلی نیازمند شعارنبود. این خود مردم بودند که برای همزبانی هجوم می آوردند. وگرنه نه انقلاب و نه دفاع مقدس پیروز نمی شد. آقای هاشمی سالهاست که همین را می گوید. اصلاً اسم رمز کلامش این شده است. از سال ۶۲ که در نمازجمعه گفت. "مردم سیاهی لشگر انقلاب نیستند". تا سال ۸۹ که در خبرگان گفت. "روحانیت به مردم پشت کند، مردم هم به روحانیت پشت می کنند". اصولگرایی هاشمی، پایه اش حق النّاس است. درست همانطور که امام در همان سالهای اول انقلاب فرمودند. "خمینی، مردم را رهبر خود می داند".
حرف سوم آقای هاشمی، رمزگشایی است. رمزگشایی از اینکه "چرا فرمانده جنگ شدم؟". اول مطایبه ای می کند. می گوید من که چیزی از نظامی گری نمی دانستم. دوماه سربازی رفته بودم که بعدش هم فراری شدم!. آقای هاشمی بعد از این شوخی حرف اصلی را می زند. حرف اختلافات سپاه و ارتش را بعد از آزادسازی خرمشهر. که کدام نقش بیشتری در پیروزی داشته باشند و نیز در شیوه جنگیدن که ارتش جنگ کلاسیک آموخته و میخواهد و سپاه و بسیج به گونهای دیگر. آقای هاشمی می گوید قبل از فتح خرمشهر، بحث جهاد بود. بعدش شد بحث میراث. بخاطر همین هم جبهه ها تقسیم شد. به دو جبهه موازی. جبهه ارتش. جبهه سپاه. شاید برای همین هم بود. که عملیاتهای جداگانه بعدی پیروز نشد. مثل عملیات رمضان. مثل والفجر(۱) هم مقدماتی اسم گرفت. امام برای رفع همین اختلافات در جبهه ها. فرمانده ائتلافی می خواستند. فرمانده ای که ارتش و سپاه اطاعتش کنند. پس مرا به عنوان فرمانده جنگ انتخاب کردند. چون آیتالله خامنهای هم زخم شدید ترور بر جانشان بود و هم مسئولیت سخت ریاستجمهوری بر دوششان. ولی من چون رئیس مجلس بودم و دو نائب رئیس داشتم. در غیاب من مجلس را اداره میکردند.
رمزگشایی اخیر آقای هاشمی را که می شنوم تازه می فهمم عده ای چرا اینقدر از بازخوانی تاریخ جنگ می ترسند. آقای هاشمی از هزاران ناگفته اش، یکی دوتا را که می گوید مشت خیلی ها باز می شود. چه برسد به آنکه بخواهد روزی همه آنها را بگوید. گنج ناگفته های دفاع مقدس در سینه هاشمی است. نه از برای تهدید به افشاء. که از برای مقابله با انکارها. تا دیگر کسی جرآت نکند خطاهایش را به پای دیگران بنویسد. درست مثل گوشه ای که درباره مقصر سقوط فاو زد. درباره دادگاههای نظامی و صحرایی. تا از پس سالها فراموشمان نشود. جنگ هنوز فرمانده دارد. فرمانده ای زنده و حاضر.
حرف آخر آقای هاشمی واکنش به تعبیر یکی از میهمانان است که گفته بود آقای هاشمی! نگذارید جبهه ندیده ها مدعیان دفاع مقدس شوند و آن را به انحصار خود بگیرند. آقای هاشمی رو به همان رزمنده می گوید نگران اینها نباشید. اینها تریبون زیاد دارند. ولی مردم را ندارند. این را هم همه باید بدانند. "اگر با مردم نباشیم، باختیم". پس شما مطمئن باشید خواست مردم امروز صلح و توافق عزتمندانه است. هر کسی هم که دنبال جنگ و قطع مذاکره است حرف خودش را می زند. نه حرف مردم را. پس مطمئن باشید اینها راه به جایی نخواهند برد. همانطور که در انتخابات ۹۲ نبردند.
جلسه که به پایان می رسد. احساس بسیار خوبی دارم. هم از تازه شدن دیدار رزمنده ها و آقای هاشمی. هم از حرفهای مهم و صمیمانه ای که زده شد. امّا دو جمله است که خیلی در گوشم زنگ می زند: یکی تعبیر آن رزمنده است که آقای هاشمی نگذارید جبهه ندیده ها مدعی شوند و دیگری هم جمله آقای هاشمی در پاسخ آن است. "خواست مردم امروز صلح و توافق عزتمندانه است" و اگر با مردم نباشیم، باختیم.
روایت مصلحت همچنان باقی است...