سه راه امریکا برای مهار چین کمونیست
حفظ برتري نظامي بر چين با محوريت اتحاد نظامي با ژاپن كه خود اقتصاد چهارم جهان به حساب ميآيد، تقويت مناسبات اقتصادي با كشورهاي عضو اتحاديه تجاري مهم آسهآن و ساير سازمانهاي منطقهاي با هدف هم مسير كردن كشورهاي عضو با منافع بلندمدت امريكا و سرانجام گفتوگوي استراتژيك با رهبران چين.
در مقدمه اين تحليل كه از سوي محمد زارع ارايه شده آمده است بر اساس پروژهاي كه ويليام فولبرايت رييس كميته روابط خارجي سنا در اواخر سال ۱۹۵۸ به ارزش ۳۰۰ هزار دلار مبني بر شناخت وضعيت ساير مناطق و كشورها تعريف نموده بود، گزارشي منتشر شد كه در ان بر نقش و اهميت چين در معادلات آينده بينالمللي و به خصوص دو مساله يعني ۱- اذعان به باثبات بودن رژيم چين و اينه اين نظام حادثهاي اتفاقي و گذار نيست و ۲- قدرتيابي چين در حوزههاي سياسي، اقتصادي و نظامي و تبديل چين به يكي از قدرتهاي بزرگ جهاني در اواخر قرن بيستم، تاكيد شده بود.
قريب به همين مضمون را نيز مائو در زمان طراحي جنبش جهش بزرگ به جلو بيان داشته بود. وي در ملاقات با تجار و كساني كه براي توسعه صنايع و تجارت چين به اين كشور آمده بودند بيان داشت: «هدف ما رسيدن به امريكا است، ما تا زماني كه به هدفمان دست نيابيم، آرام نخواهيم نشست». اگرچه اين مساله آن گونه كه مائو براي خود پيشبيني كرده بود محقق نشد ليكن واقعيت تحولات امروز سياست بينالملل نشان ميدهد كه بخش زيادي از اين رويا در حال محقق شدن است. رشد و توسعه چين به خصوص از دهه ۱۹۹۰ به بعد، تغييري اساسي در ماهيت نظميافتگي سياست بينالملل و به تبع آن شكلگيري ايده انتقال مركز ثقل قدرت به شرق آسيا داشته است. طبيعتا قدرتيابي چين و ايجاد چنين نقل و انتقالي در سامان سياست بينالملل ميتواند چالشي اسايي براي نقش و جايگاه سنتي ايالات متحده در شرق آسيا و حتي در ساير مناطق جهان تلقي شود. در نتيجه همين تغيير در نظميافتگي منطقه شرق آسيا و قدرتيابي چين است كه باراك اوباما بيان داشته است: «محور اساسي سياستهاي امريكا در شرق آسيا حفظ تسلط استراتژيك بر اين منطقه است.»
انجام بازي استراتژيك گفتگو – همكاري
بررسي سياستهاي امريكا نسبت به چين را نه تنها ميتوان از زاويه روابط دوجانبه مورد بررسي قرار داد بلكه همچنين ميتوان اين روابط را از چشمانداز سياستها و استراتژي منطقهاي امريكا نيز مورد بررسي قرار داد. در اين مسير ميتوان سه شاخص تحليلي را كه استراتژي امريكا در منطقه بر مدار آن در حال چرخش است را شناسايي نمود. اولين شاخص موجود در اين زمينه را ميتوان به نقش و جايگاه منطقه پاسفيك در استراتژي امنيت ملي امريكا و تلقي از اين منطقه به عنوان مرزهاي دفاعي امريكا مربوط دانست. از منظر امريكاييها، پايگاههاي نظامي اين كشور در منطقه پاسفيك، نقش حايز اهميتي در حفاظت از امنيت سرزميني امريكا و همچنين چگونگي هدايت مداخلات نظامي در ديگر مناطق جهان دارد.
دومين شاخصي كه ميتوان در اين زمينه به آن اشاره داشت مساله ايدئولوژي است. ماهيت الگوهاي رفتاري امريكا اين گونه القا مينمايد كه تنها بازيگراني كه اشتراك و همساني ايدئولوژيك با اين كشور دارند ميتوانند به عنوان متحد اين كشور تلقي شوند و همچنين چنين اشتراك ايدئولوژيكي است كه از بروز جنگ با يكديگر جلوگيري ميكند. بر اين اساس ميتوان گفت كه در نگرش امريكايي، كشورهايي كه در منطقه شرق آسيا تفاوت و اختلاف ايدئولوژيك با اين كشور دارند، ميتوانند در جايگاه دشمني و خصومت نسبت به امريكا قرار گيرند كه به نحوي ميبايست اين رفتار را مديريت نمود.
حور و ركن اساسي ديگري كه بايد به آن اشاره داشت در واقع نگراني امريكا از ظهور يك هژمون رقيب است. امريكا همواره تلاش داشته است تا از شكلگيري و ايجاد يك هژمون رقيب جلوگيري به عمل آورد تا از اين طريق بتواند نظم خودساخته در حوزههاي مختلف سياسي، اقتصادي و امنيتي را تداوم بخشد. از اين رو قدرتيابي چين و ايجاد تصور تلاش اين كشور براي رسيدن به جايگاه هژموني منطقهاي ميتواند يكي از عوامل نگرانيزا براي امريكا تلقي شود.
با توجه به آنچه كه در فوق بيان شد ميتوان گفت كه امريكاييها همواره تلاش داشتهاند تا حفظ ثبات منطقهاي و همچنين مهار چين را از طريق تقويت اتحادهاي نظامي، گسترش دامنه شركا و متحدين خود، اتخاذ رويكردهاي دوگانه نسبت به برخي مسائل منطقهاي از جمله مساله تايوان و نهايتا تضعيف و مهار چين از طريق گسترش دموكراسي در محيط پيراموني اين كشور و تاكيد خاص بر مساله حقوق بشر دنبال نمايد.
هر چند امريكا تلاش دارد تا با به كارگيري ابزارهاي مختلف كه در فوق نيز مورد اشاره قرار گرفت، رفتار و كنشهاي چين براي رسيدن به هژموني را مديريت نمايد ولي به نظر ميرسد كه اين كشور مايل است تا بخشي از اين مديريت رفتار را از طريق بازيهاي گفتگو – همكاري در حوزههاي مختلف سياسي، اقتصادي و نظامي انجام دهد. باراك اوباما نيز در ادوار مختلف بر اين مساله تاكيد نموده و بيان داشته است كه امريكا به دنبال مهار چين نيست بلكه تلاش مينمايد تا از طريق انجام همكاريهاي مفيد و مثمرثمر، نگرانيها و چالشهاي فيمابين را حل و فصل نمايد.
طبيعتا اين رهيافت تنها بخشي از پازل رفتاري امريكا است و ماهيت رفتارهاي اين كشور در منطقه شرق آسيا و همچنين عدم تغيير ساختارهاي بنيادي تلقي از چين به عنوان رك رقيب استراتژيك براي امريكا در آسيا، باعث ايجاد و تشديد بياعتمادي استراتژيك در روابط دوجانبه خواهد شد.