کد خبر 128251
۱۳۹۴/۱۱/۰۶ ۱۲:۲۳
داستان كوتاه

داستان کوتاه:ساختمان‌ها راه می روند

داستان کوتاه:ساختمان‌ها راه می روند
داستان کوتاه:ساختمان‌ها راه می روند
dir="RTL">اتوبوس لخ‌لخ‌كنان از سمت راه‌آهن خیابان ولی‌عصر را بالا می‌آمد. سر ظهر بود و دم گرما به جانمان نیش می‌زد. چهار پنج نفر وسط دالان اتوبوس ایستاده بودند و از میله‌های گرد فلزی آویزان بودند. راننده نرم و آهسته می‌راند و بدون تعجیل ملایم گاز می‌داد و ترمز می‌كرد. چند پنجره قدی اتوبوس باز بود و هر از گاهی وزشی ملایم مرهم نیش گرمای دم‌كرده می‌شد. جلوتر از من و پیرمرد تكیده‌ای كه سبیل‌های سفیدش به زردی می‌زد، جوان خوش‌سیمایی با موهای شلال كه نسیم بی‌رمق در هوا معلّقشان می‌كرد خیره به درخت‌های پیاده‌راه بود. با شاعرانگی بی‌آنكه چشمان كهربایی‌اش را از درخت‌ها و سرسبزی بیرون بگیرد با صدای رسا و كمی بلند گفت: «پدر، پدر، ببین درخت‌ها دارند با ما حركت می‌كنند. پدر، پدر می‌بینی.» مرد میانسال كه كت گشاد چهارخانه تو تنش زار می‌زد آه كشید: «بله پسرم. همین‌طوره.»

پسر همچنان به منظره بیرون خیره بود و پلك نمی‌زد: «پدر، پدر، ساختمان‌ها... ساختمان‌ها را ببین. اونها هم با ما حركت می‌كنند... پدر، پدر...» مرد میانسال پابه‌پا شد و گوشه چپ سبیل پركلاغی‌اش را جوید. جوابی نداد و فقط سر تكان داد. احساس كردم اندوهی عمیق و رنجی پینه‌بسته در چهره‌اش موج می‌زند. جز من و پیرمردی كه كنارم نشسته بود دو سه نفر دیگر هم توجهشان جلب شد. مردی كه روی صندلی جلو ما نشسته بود بی‌معطلی بلند شد و رو به جوان كرد: «بنشینید. بفرمایید بنشینید.» جوان انگار اصلاً چیزی نشنیده باشد به نقطه‌ای موهوم خیره بود. حتی سرش را برنگرداند. چند قدم جلو رفت و كف دستش را باز كرد و از پنجره بیرون داد. پیرمرد كنار دستی‌ام آهسته و زیر لب بریده بریده گفت: «گمونم نابینا بوده طفلك... حالا خوب شده.» پدر آهی كشدار از سینه‌اش بیرون آمد و سرش را آهسته به چپ و راست تكان داد. قلوه غمی همراه بغض گلویم را چنگ می‌زد. پیرمرد از جایش بلند شد و دستش را گذاشت روی شانه پدر: «بیا عزیزم. بیا بنشین. خدا را شكر كه بینایی‌اش برگشته. نابینا بود یا كم‌بینا؟»

پدر سرد و ساكن جواب داد: «هیچ‌كدام.»

ـ یعنی نابینا نبوده؟

ـ نه.

ـ پس...

پدر رفت تو حرف پیرمرد: «پسر من چِت كرده عزیزم. مشنگ شده. زندگی‌ام رو گند برداشته. شیشه می‌كشه آقا... شیشه. مصب من و زنمو گچی كرده.» پسر انگار هیچ كس آنجا نباشد، در خلسه‌ای عمیق و كرك انداخته به نقطه‌ای نامعلوم خیره بود و ته‌خنده‌ای روی لبش جا خوش كرده بود.

فرزام شیرزادی

نظرات کاربران

نظر شما

ساعت 24 از انتشار نظرات حاوی توهین، افترا، لینک، تبلیغات و نوشته‌شده با حروف لاتین معذور است.

هنوز نظری برای این خبر تایید نشده است.

ویترین

سام
چینی زرین

ویژه
تریبون

تازه ترین اخبار
بیشتر

تبلیغات متنی

بانک