داستان کوتاه:ساختمانها راه می روند
پسر همچنان به منظره بیرون خیره بود و پلك نمیزد: «پدر، پدر، ساختمانها... ساختمانها را ببین. اونها هم با ما حركت میكنند... پدر، پدر...» مرد میانسال پابهپا شد و گوشه چپ سبیل پركلاغیاش را جوید. جوابی نداد و فقط سر تكان داد. احساس كردم اندوهی عمیق و رنجی پینهبسته در چهرهاش موج میزند. جز من و پیرمردی كه كنارم نشسته بود دو سه نفر دیگر هم توجهشان جلب شد. مردی كه روی صندلی جلو ما نشسته بود بیمعطلی بلند شد و رو به جوان كرد: «بنشینید. بفرمایید بنشینید.» جوان انگار اصلاً چیزی نشنیده باشد به نقطهای موهوم خیره بود. حتی سرش را برنگرداند. چند قدم جلو رفت و كف دستش را باز كرد و از پنجره بیرون داد. پیرمرد كنار دستیام آهسته و زیر لب بریده بریده گفت: «گمونم نابینا بوده طفلك... حالا خوب شده.» پدر آهی كشدار از سینهاش بیرون آمد و سرش را آهسته به چپ و راست تكان داد. قلوه غمی همراه بغض گلویم را چنگ میزد. پیرمرد از جایش بلند شد و دستش را گذاشت روی شانه پدر: «بیا عزیزم. بیا بنشین. خدا را شكر كه بیناییاش برگشته. نابینا بود یا كمبینا؟»
پدر سرد و ساكن جواب داد: «هیچكدام.»
ـ یعنی نابینا نبوده؟
ـ نه.
ـ پس...
پدر رفت تو حرف پیرمرد: «پسر من چِت كرده عزیزم. مشنگ شده. زندگیام رو گند برداشته. شیشه میكشه آقا... شیشه. مصب من و زنمو گچی كرده.» پسر انگار هیچ كس آنجا نباشد، در خلسهای عمیق و كرك انداخته به نقطهای نامعلوم خیره بود و تهخندهای روی لبش جا خوش كرده بود.
فرزام شیرزادی