کلافگی مردم وتعطیلی نظام تصمیم گیری
مزید اطلاع آقای قالیباف باید گفت اقتصاددانان و فعالان اقتصادی بارها و سالهاست میگویند شهروندان از اقتصاد سردرگم، ناتوان و سرگیجه گرفته و کوچک شده کلافه هستند. اما درباره دلایل سرگیجه گرفتن اقتصاد ایران دو آدرس داده میشود: یک آدرس از سوی کسانی همچون محمدباقر قالیباف است که هشت سال است بدون حتی یک روز درنگ و خسته شدن تیغ بر چهره دولتهای روحانی کشیده و از پیامدهای تحریم و تحدید اقتصاد ایران از سوی آمریکا چیزی نمیگویند و آدرس دیگر این است که از بدبختی ایرانیان که ناشی از سیاستهای اقتصادی بزدلانه و دارای اندام نارسای دولت و نیز دخالتهای بیرون از دولت است چیزی نمیگویند. در حال حاضر تشدید تحریم و پیامد اصلی آن یعنی ناتوانی ایران در فروش نفت و کسب درآمد ارزی سرچشمه تنگناها شده است. تجربه اقتصاد بدون درآمد نفت یا درآمدهای اندک صادرات نفت در سه سال تازهسپریشده نشان میدهد قدرت ابتکار و نوآوری برای عبور از این وضعیت دست کم در کوتاهمدت ناممکن است و اگر درآمد ارزی مناسب به اقتصاد ایران تزریق نشود دخلوخرج کشور همان تعادل نیمبند سابق را نیز نخواهد داشت.
این وضعیت ترسناک است که فعالان اقتصادی را نسبت به آینده فعالیتهای سالم و رشدیابنده با تردید مواجه کرده و آنها روزمرگی را بر برنامهریزی و بقا را بر توسعه ترجیح میدهند و دنبال این هستند که در دره مرگ نیفتند. آیا سیاست خارجی ایران از بلاتکلیفی بیرون میآید و سمتگیری تثبیتشدهای را تجربه خواهد کرد؟ آیا حکومت ایران میخواهد اقتصاد ایران از سرگیجه بیرون شده و همانند اقتصاد کشورهای دیگر زندگی عادی داشته باشد؟ به نظر میرسد راهبرد ایران در منازعه با غرب بیشتر روی داشتههایش متمرکز شده است نه اینکه بخواهد از ابزاری غیر از ابزار تسلیحات نظامی استفاده کند. این راهبرد تا چه اندازه تابآوری دارد و تا چه اندازه میتوان از ابزار نظامیگری استفاده کرد؟ این سیاست خارجی موجود به زمینگیر شدن نهاد اقتصاد پس از سرگیجه گرفتن منجر میشود. پا در هوا نگه داشتن اقتصاد ایران به دلیل تداوم تحریمها و به سرگیجه افتادن بیشتر فعالیتهای اقتصادی به افت فشارخون شهروندان و از کار افتادن سلسله اعصاب آنها منجر میشود و کلافگی نیز بدون واکنش نخواهد ماند. قبول کنیم که در حال حاضر تداوم تحریم و پیامد اصلی آن یعنی ناتوانی ایران در فروش نفت و کسب درآمد ارزی سرچشمه کلافگی مردم شده و این عامل به نوبه خود منجر به سردرگمی دولت و خانوادهها و بنگاهها و در نهایت آچمز شدن نظام تصمیمگیری شده است.