کد خبر 179163
۱۳۹۵/۰۵/۰۵ ۱۱:۰۲

گزارش تکان‌دهنده ای از سالن تشریح پزشک قانونی

ساعت24-تنها دختری نوجوان که همراه با خواهر و شوهر خواهرش برای تحویل جسد برادرش آمده، با صدای بلند گریه می‌کند. هرازگاهی روسری سیاهش را روی چشم‌هایش می‌گذارد و دوباره برمی‌دارد و اطراف را تماشا می‌کند. به هق‌هق افتاده.
اینجا همه با هم همدرد هستند. سیاه پوشیده‌اند و پریشان اطراف را تماشا می‌کنند. گاهی درد همدیگر را می‌پرسند و ابراز همدردی می‌کنند. کمتر کسی است که اشک به چشم داشته باشد.


تنها دختری نوجوان که همراه با خواهر و شوهر خواهرش برای تحویل جسد برادرش آمده، با صدای بلند گریه می‌کند. هرازگاهی روسری سیاهش را روی چشم‌هایش می‌گذارد و دوباره برمی‌دارد و اطراف را تماشا می‌کند. به هق‌هق افتاده. «برادرش در تصادفی مشکوک به قتل در یکی از جاده‌های اطراف تهران کشته شده.» این را پیرزنی می‌گوید که برای گرفتن برگه گواهی فوت دخترش بعد از ٥ ماه از تحویل جسد آمده است. اشک‌ها در میان شیارهای باریک چروک‌های صورتش پخش می‌شوند. با چادرش صورتش را پاک می‌کند و می‌گوید: «مردم دیگه واسه مرگ عزیزاشونم گریه نمی‌کنن. منتظرن جنازه رو بگیرن و برن. مرگ و میر زیاد، مردم رو بی‌احساس کرده.» این را می‌گوید و دوباره چشم‌هایش پر از اشک می‌شود. تندی چشم‌هایش را با چادرش پاک می‌کند و به صورت آدم‌ها زل می‌زند.
جلوی در بیرونی طبقه دوم ساختمان، یک سکو ساخته‌اند که جسدها از آمبولانس‌های حمل جسد مستقیم وارد سردخانه می شود. ماموران جوان ماشین حمل جسد لباس‌های فرم سورمه‌ای تیره پوشیده‌اند و به سوال و جواب‌های مردمی که سراغ مرده‌های‌شان را می‌گیرند جواب نمی‌دهند. میان جمعیت زنی آرایش کرده همراه با برادری که روی ویلچر نشسته از راه می‌رسند. مرد کمربند طبی روی لباس سیاهش بسته و کفش‌های ورنی سفید و کلاه لبه‌دار سفید رنگ به سر دارد. مرد تلاش می‌کند تا چرخ‌های ویلچر را از پله‌های ورودی سالن بالا ببرد اما نمی‌تواند. دو مرد جوان دوسر ویلچر را می‌گیرند و او را وارد سالن می‌کنند. زن پریشان به سمت پذیرش می‌رود و فرم‌ها را پر می‌کند. آرام و قرار ندارد و تند از این سر سالن به آن سر می‌رود. کفن‌های روی ویترین انتهای سالن را یکی یکی زیر و رو می‌کند. متصدی از او می‌پرسد: «واسه کی می‌خواین؟ زنه یا مرده؟» ناگهان صورت زن در هم می‌شکند و با بغض می‌گوید: «زن. مادرم بوده.» سایه سفید پشت پلک‌هایش با سیاهی میان چشم‌ها به هم می‌آمیزد و همراه با اشک فرو می‌ریزد. برادرش روی ویلچر از راه می‌رسد. می‌گوید: «دیروز برادرم برای گرفتن ارث و میراث به خانه مادرم رفت و با هم جروبحث کردند. دعوای‌شان شدید شد و برادرم با قیچی و گوشتکوب به جان مادرم افتاد و او را کشت.» زن گریه‌اش را می‌خورد و دور چشم‌هایش را پاک می‌کند. با تندی از زن‌های اطرافش می‌پرسد: «شما واسه چی اومدین؟»
جلوی در ورودی سالن زن و مردی میانسال ایستاده‌اند که آرام و زیرلب با هم صحبت می‌کنند و گاهی در سکوت اطراف را زیرنظر دارند. زن می‌گوید: «دختر خواهرم ١٦ سالش بود. تازه عقدش کرده بودن. داده بودنش به یک مهندس ٢٢ ساله. یک ماه هم از ازدواجشون نگذشته بود. شوهرش نصفه شب تو خواب با آجر زده تو سرش و کشتش» زن جوانی که کنار این زن و شوهر ایستاده بلند می‌گوید: «خبرش دیروز تو روزنامه‌ها نوشته بودن. گفتن به خاطر تلگرام بوده.» زن میانسال ناگهان عصبانی می‌شود و از کوره در می‌رود. فریاد می‌زند: «این چیزا رو تو روزنامه‌ها نوشتن. دختر خواهر من هم مثل همه شما تلگرام داشته.

شوهرش باید بزنه بکشش؟» شوهر سعی می‌کند زن را آرام کند اما فریادهای زن همچنان ادامه دارد. دیگر کسی به فریادها توجه نمی‌کند، همه گوشه‌ای نشسته‌اند و بی‌حرف فقط همه‌چیز را تماشا می‌کنند.

اعتماد

نظرات کاربران

نظر شما

ساعت 24 از انتشار نظرات حاوی توهین، افترا، لینک، تبلیغات و نوشته‌شده با حروف لاتین معذور است.

هنوز نظری برای این خبر تایید نشده است.

ویترین

سام
چینی زرین

ویژه
تریبون

تازه ترین اخبار
بیشتر

تبلیغات متنی

بانک