انسان ایرانی در حال اذیت کردن خود است
اما رخداد نخست را میتوان ردیابی کرد. وضعیتهایی که امروز در این ناوضعیت فعلی ما به عنوان نشانه پدیدار است. معتقدم در شرایط فعلی وضعیت از لحاظ روانکاوی، تروماتیک است. یعنی امری از درون و برون به روح، روان، احساس، اعتقاد و باورهای جامعه یورش برده آن را از تعادل خارج میکند. انسانهایی که در شرایط تروماتیک به سر میبرند از داشتن روابط منطقی با پدیدهها قاصر بوده و در این شرایط هر سفیدی را سیاه و هر زیبایی را زشت میبینند. ما اکنون در چنین شرایط تروماتیکی هستیم که موجب آزار روحی و روانی جامعه ماست. برخی از آنها از طریق عطف به ما سبق رخ میدهد؛ یعنی بازگشت به اتوپیا ( آرمانشهر)، حوادث و نوستالژیهای گذشته. این وضعیت تروماتیک به عبارتی با وضعیت آکورایی تلفیق میشود تا راه برونرفت قفل شود. یعنی هر امارت که برپامیکنیم ویران میشود. بنابراین نوشدارو و دارویی به بدن جامعهای ترزیق میکنیم که آن جامعه را بیمارتر میکند.در اینجا خود تدبیر به جزئی از مشکل بدل و در ادامه نوعی احساس فقدان هم به این فضا اضافه میشود. جامعه ایران امروز بیش از هر زمان دیگری احساس فقدان و بیگانگی میکند و روح و روان انسان ایرانی را رخدادهای منفی رقم میزند. آمارها نشان میدهد ذهنیت جامعه ایرانی چندین برای منفیتر از شرایط عینی است. یعنی حتی اگر بورژوا است، احساس پرولتاریا میکند.وضعیت دیگر جامعه ما ناباروری و نازایی است. جریانها و گفتمانهای مسلط دیگی هستند که نجوشیده و قفل شدهاند. صاحبان گفتمان امروز ما دیری است دریک مقطع تاریخی خاص قفل شدهاند و این وضعیت، شکاف میان تغییر و تدبیر را ایجاد کرده است. همین امر سبب شده است تغییرات ما هندسی رقم خورده، در حالی که تدبیر ما حسابی پیش میرود. در نتیجه تاخیری به وجود آمده که هیچ ارزش افزودهای به آن بار نمیشود.
وضعیت بعدی ما، «بیکفایتی کفایت نمادین» است. این تعبیر از ژیژک است که میگوید دیگرانی که بزرگ بودند و ارزش و معنا تولید میکردند دیگر کفایت لازم را ندارند. این دیگریها مذهب، ایدئولوژی، فرهنگ و زبان جامعه میتوانند باشند. درست مانند جامعهای که گروههای مرجع کفایت تولید و بازتولید معنا را از دست داده و به موازات آن افق معنایی شکل دهنده زیر سوال میرود. این امر خود باعث ایجاد جدایی در جامعه میشود.از سوی دیگر، در کنار تمامی اینها ما دارای یک وضعیت تعلیق و انحلال هستیم. در این وضعیت خیلی چیزهایی که در دهه اول انقلاب مانند کوه آتشفشان معنا تولید میکردند، تعلیق میشوند. به تمامی اینها وضعیتی به نام فطرت نیز اضافه میشود. به تعبیر آنتونیو گرامشی قدیم در حال احتضار است، اما جدید امکان تولد ندارد. این دورانی است که بسیاری از جریانات کاذب به صورت روزافزون روییده و روح و روان جامعه را به خود مشغول میکنند. در چنین حالتی پاد واقعیت ایجاد میشود که امکان تشخیص امر واقعی از غیر واقعی را از هم دچار مشکل میکند. سوژه انقلابی قدیم در حال احتضار است، اما سوژه جمعی سیاسی جدیدی امکان تولد ندارد.همچنین دارای یک خمودگی در بالا و شیزوفرنی در پائین هستیم. یعنی درباره فضای ایجاد شده، بالا بیشتر نقش اپوزیسیون را بازی میکند تا پوزیسیون و به جای اینکه راهی را بگشاید از نشدن و نرفتن شعار و سرود میسازد. در پایین هم سوژهای وجود دارد که در حصار نمیگنجد و سعی میکند امری نو ایجاد کند؛ در حالی که امید خود را از بالا از دست داده است.
از سوی دیگر یک فضای فرانکشتاینی هم در حال شکلگیری است. یعنی موجودی خلق میکند که در نهایت این مخلوق بر خالق خود میشورد. فرزندان این شرایط و گفتمان، امروزه به شکلی بر خود خالق در حال شوریدن هستند. در چنین وضعیتی امکان رمزگذاری از افراد و جریانها به عنوان یکی از مولفههای اصلی سیاست گرفته شده است. زمانی که سیاست این امکان را از دست میدهد، آنچه در بیرون قاب قرار میگیرد، ایجاد مشکل میکند.همچنین ما امروز در حال نوعی استیضاح ستیزگرایانه خود نیز هستیم. مانند رمان ژان پل سارتر که سه نفر تصمیمگیرنده در نهایت در اتاقی پیش از آنکه به جهنم وارد شوند، نشسته و ضمن بازجویی از هم، یکدیگر را نیز محکوم میکنند. با این تعبیر، تابلویی که ما امروز از آن گریزانیم، نقش تمامی ما در آن وجود دارد. از نقاشی خود نمیتوان فرار کرد؛ بلکه باید تامل داشت و نقش را عوض کرد.وضعیت دیگر از لحاظ روانکاوی، هیستریک است. یعنی انسان ایرانی اکنون در حال اذیت کردن خود است. پنداری همه در جنگ همه هستند. همین وضعیت پرخاشگری و عدم تحمل که امروز در کف جامعه شاهد آن هستیم، خود نوعی خودآزاری محسوب میشود. احساس میکنیم همواره یکی در حال بر هم ریختن شیرازه زندگی ماست.
اینها همگی همان رد پاهایی هستند که اگر تمهید نشوند باید منتظر یک رخداد برزگ متعاقب آن باشیم. در یک وضعیتشناسی، وضعیتهای گوناگونی که ذکر شد با یکدیگر جمع شده و در نهایت یک رخداد بزرگ را رقم میزنند. به هر میزان که به این وضعیت اجازه تهییج داده شود، به همان میزان تدبیرش بسیار سخت خواهد بود.
بنا به آنچه ذکر شد، تخمین من از آینده این است که در شرایط کنونی، اگر روندها و فرآیندها به همین صورت ادامه داشته و وضعیتها باور شوند، ما باید شاهد جامعهای میل کرده به اجتماع باشیم. یعنی روح جمعی ما نخنما خواهد شد. یعنی از جمعبودگی به سمت فردبودگی میرویم که سیکل رهبری در دورن خود را میبندد و نیازی به جمع را احساس نمیکند.بنابراین، گرایشی در جامعه شکل میگیرد که با عبور آهسته و پیوسته از سیاست مرسوم به سوی اقتصاد خواهد رفت. در آنجا است که ابر مولفه اصلی که به کنشها و واکنشها شکل میدهد، بیش از آنکه سیاسی باشد، اقتصادی است. به موازات آن هویتهای ایدئولوژیک کمرنگتر و به چهلتکهای بدل میشوند که همزمان میتوانند نه این باشند و نه آن و نیز میتوانند هم این باشند و هم آن. پس در اینجا بحث هویتی دیگر معنای گذشته خود را نخواهد داشت.ما به جای آنکه در آینده جامعه ایدهآل خود را مشاهده کنیم، در حال جستجوی آن در گذشته هستیم. دیگر لذتهای جامعه ما از حالت نرمال خارج شده و نوعی فضای آنمی در سطوح مختلف در حال گسترش یافتن است تا روابط انسانها را از وضعیت عادی خارج سازد.
ما اکنون در حال عبور از ایدئولوژی گرایی هستیم، در عین حال که به سمت نوعی کلبی مشربی نیز میرویم. ایدئولوژی میگوید: من نمیدانم اما انجام میدهم، در حالی که کلبی میگوید، من میدانم اما انجام نمیدهم. در چنین وضعیتی با عبور از آرمانگرایی به واقعگرایی، سیاست نیز از حالت اتوپیایی آن خارج شده و سیاستمداری که از آینده رویایی سخن میگوید، دیگر مورد پذیرش قرار نخواهد گرفت. در نتیجه از کارگزاران پذیرفته نخواهد شد که هر جا کاستی باشد، آن را به آینده خوب و مطلوب حواله دهند. جامعه ما همچنین اکنون نوعی ترکیب حرکتهای انقلابی و اصلاحی را در خود دارد که حتی در آن رگههایی از حرکتهای خیزشی و جنبشی نیز مشاهده میشود. هر چند این خیزشها عاری از سازماندهی و رهبری است و ره به جایی نمیبرد، اما روح و روان جامعه را خواهد آزرد.
با این شرایط ما به طور فزایندهای به سمتی میرویم که نخست باید زندگی کردن را بیاموزیم و بعد به سمت فلسفه بافی برویم. ما در آینده با روشنفکران خاصی روبرو خواهیم بود که نمیخواهند تمام مشکلات بشریت را حل کنند، بلکه تمرکز آنها بر روی یک مسئله خاص برای برون رفت از یک مشکل است. با توجه به تمامی آنچه ذکر شد، مایل هستم با یک جمله از دریدا مطلب را خاتمه دهم. ما یاد گرفتهایم که سیاست علم ممکنات است، در حالی که سیاست علم ناممکنهاست. یعنی آنجایی که امکان تصمیمگیری وجود ندارد، اگر تصمیم گرفتیم و راه برون رفت را یافتیم، آنگاه سیاستورز خواهیم بود. آنجا که به تعبیری قفل میشود، آنجاست که سیاست معنا مییابد. ما امروز بیش از هر زمانی نیازمند سیاستورزی هستیم تا بتواند شرایط را فهم و راه برونرفت آن را ارائه کند. آینده ما موضوع اراده خواهد بود نه موضوع پیشبینی ما.
منبع : نامه اتاق بازرگانی – اسفند 1397