کد خبر 581254
۱۴۰۱/۰۱/۰۹ ۰۸:۴۵
دکتر عباس ملکی به یاد علی رضاقلی نوشت

کوشش آن حق‌گزاران یاد باد

ساعت 24 -در را باز کرد و آمد داخل اتاق. مثل همیشه اخم کرده بود. نشست روبروی من و اول دستش را به سبیلهایش کشید. آنها را مرتب کرد. دستش را آورد پایین. من به موهای پرپشت پشت لبش و ریش پروفسوری اش خیره شده بودم. فهمید که به چشمانش نگاه نمی کنم. دوباره دستش را برد به سمت سبیلها و یکبار دیگر آنها را صاف کرد. من به چشمانش نگاه کردم. در آن هیچ لبخندی و یا رضایتی نبود. گفت: «عباس جون برای اولین بار از تو یک تقاضا دارم». و بعد چشمانش را گرد کرد و بر من خیره شد. من چیزی نمی گفتم. چون اصلا انتظار دیدن علی در آن صبح زود در دفترم در وزارت خارجه را نداشتم. دفتری که پنجره های آن رو به باغ دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی باز می شد و در میان حوض وسط باغ، فواره‌ها روشن بودند. اخلاقش را می شناختم. در طول دوستی ما خیلی کم دیده بودم که اخم نکرده باشد. البته این سالهای آخر خیلی خوش اخلاق شده بود...
کوشش آن حق‌گزاران یاد باد
html>

چند ماه پیش همسرم که یک گعده کتابخوانی با دوستانش دارند گفت که به علی تلفن بزن و بگو برای ما یک بار سخنرانی کند. در دلم گفتم اگر مثل روزهای جوانی باشد، به من جواب منفی خواهد داد. تلفن که کردم از این همه گشایش و شادی در صدایش تعجب کردم. خیلی راحت قبول کرد و سخنرانی را انجام داد. اما آن روزها این طور نبود.

اولین بار در جریان اعتصاب غذای موسوم به روحانیت مبارز خارج از کشور در کلیسای سنت مری پاریس در 1977 اسمش را در میان برگزارکنندگان دیده بودم. خیلی جدی و منظم بود. راست می گفت. در همه سالهایی که با هم دوست بودیم، اصلا برایش، بقول خودش، افت داشت که از کسی تقاضا کند. ساکت جلویش نشسته بودم. گفت انجام می دهی یا نه؟ مانده بودم چه بگویم. من چه می دانستم چه می خواهد بگوید. در گذشته ها با هم کار می کردیم. در یک دوره برای نشریه امت جنبش مسلمانان مبارز مقاله می نوشتیم. بعد از انقلاب من جایی را درست کرده بودم به نام کانون فرهنگی شمیران که کارهای توزیع کتاب و آموزش و کار در روستاها را انجام می دادیم. علی با برادرش اکبر و امیر جدلی و چندتای دیگر همین کارها را در قلهک انجام می دادند. با هم برخی از برنامه ها مثل سخنرانی های مذهبی را هماهنگ می کردیم. آیا از آن دوره کاری باقی مانده که علی برای آن صبح آمده به وزارت خارجه؟ فکرم رفت به آن دوره ای که من و علی می‌خواستیم کار کشاورزی کنیم. مرحوم احمد خان سفید و دکتر محمدعلی رسولی هم بودند. آن دوره‌ها علی یک تریلی داشت. اسب تریلی یک ولوو دماغ‌دار لیمویی بود. یک تریلر هم دنبالش بود با کف چوبی. یک بشکه خالی و کلنگ و بیل را وسط تریلر با طناب بستیم و چهار نفری پریدیم داخل اتاق تریلی و رفتیم به سمت کرج. قبلا با هیئت هفت نفره زمین که در توزیع اراضی در ابتدای انقلاب دست داشت و شهید محمود نیلی و همین مسعود آقای خوانساری خودمان در آن هیئت بودند، قطعه زمینی را برای ما تخصیص داده بودند. در محلی به نام سید ضیاء در نزدیکی محمد شهر فعلی در دشت بوئین زهرا. رفتیم. در قلعه حسن‌خان صبحانه خوردیم و رسیدیم به سر زمین. یک زمین کشاورزی بود با یک ساختمان نیمه مخروبه و یک خودرو قدیمی که مشخص شد این جا زمانی متعلق به سید ضیاء الدین طباطبایی نخست وزیر دوره مشروطه و بازیگر کودتای سوم اسفند 1299 بوده است. آنجا پیاده شدیم. علی از همه جدی تر بود. او می گفت که بازگشت انسان به زمین طبیعی‌ترین فرآیند است و حالا در پس از انقلاب برای این کار بهترین فرصت است. تا ظهر حرف زدیم و لوازم را در ساختمان جا دادیم. علی می خواست آن جا بماند. ما می خواستیم برگردیم. آمدیم کرج با تریلی رفتیم عظیمیه چلوکباب خوردیم و برگشتیم به تجریش. علی و احمد خان سفید آن کار را دنبال کردند. من و بقیه هم رفتیم به سمت کارهای دولتی.

علی روبروی من با چشمانش من را گیر انداخته بود. زل زده بود و حالا دیگر چیزی نمی گفت. منتظر بود که من پاسخ دهم که تقاضای او را می پذیرم یا نه. در ذهنم گشتم که کجا مشکلی از دوستی قدیم ما باقی مانده که علی را به این جا کشانده؟ یادم آمد مدتی با هم در وزارت نفت بودیم. او مدیر امور اداری شرکت ملی نفت ایران بود. یک مسئولیت مهم و با پرستیژ در عین حال سخت و پر از چالش. جنگ عراق علیه ایران بر فعالیت های نفتی تاثیر مخربی داشت. از سوی دیگر ضوابط و آیین نامه های شرکت نفت مشخص و غیرقابل تغییر بودند. علی در آن سالها برای روان سازی کار مدیریت انسانی نفت زحمت زیادی کشید و در عین حال در مقابل بی‌نظمی ها، استخدام های بدون ضابطه، و فشارهای گروه های سیاسی ایستادگی کرد. در آن سالها من در بخشی از معاونت بین الملل وزارت نفت کار می کردم. برخی اوقات دو تایی که بودیم، می گفت که کار سخت است، اما امید داشت که کار را پیش ببرد. علی پس از آن به وزارت ارتباطات رفت. مدیرعامل شرکت پست شد. در آن جا بنیان پست جدید و گسترش آن در سطح جامعه را بنا نهاد.

حالا علی همچنان خیره به من نگاه می کرد. حس کردم که شاید وضعیت تنگی دارد. نکند در خانواده اتفاقی افتاده؟ برای همراهی با او لبخندی زدم و گفتم: «علی جون حتما قبول می کنم. بگو مشکل چیه؟» باز هم اخمش باز نشد. سبیلش را چرخاند و به ریش پرفسوری دستی کشید و با همان چشمهای گرد و قلنبه گفت: «در این ساختمان شما روزنامه های فرانسه زبان وجود دارد. من سالهاست از خواندن آنها محرومم. من آنها را می خواهم. می دهی یا نمی دهی؟» خیالم راحت شد. پس اشکالی برای برادرانش یا دخترهایش پیش نیامده. من خندیدم. قاه قاه. بازهم چهره اش باز نشد. پرسیدم: «کدام روزنامه ها را می خواهی». باز هم با تندی جواب داد: «همه اش را. هر چیزی که به زبان فرانسه است. من دارم از نخواندن روزنامه و مجله به زبان فرانسه می میرم». علی آدم بلندنظری بود. جلوی کسی اظهار ضعف نمی کرد. می شناختمش. تلفن را برداشتم و به دفترم گفتم که با مدیر کتابخانه صحبت می کنم. کتابخانه وزارت خارجه را از ساختمان مرکزی، پس از یک حمله موشکی عراق به نزدیکی ساختمان مدرسه متقین که در جوار وزارت خارجه بود، به ساختمان دفتر مطالعات در خیابان گلستان نیاوران منتقل کرده بودیم. در آن زمان اسناد دبیرخانه ملل متحد را هم در کتابخانه به روز بایگانی می کردیم. کتابخانه قلب بخش آموزش و پژوهش وزارت خارجه بود. در علوم سیاسی و روابط بین الملل و علوم وابسته کتاب چاپ می کردیم. روزی مهندس میرحسین موسوی به من وقت داد. در دفترش کنار دستش کتاب سیاست میان ملت‌ها اثر هانس مورگنتا نظریه پرداز عمده مکتب واقعگرایی در روابط بین الملل با ترجمه دکتر حمیرا مشیرزاده بود. این کتاب را ما در دفتر مطالعات چاپ کرده بودیم. مهندس گفت: «من می خواستم 100 جلد از این کتاب را بخرم. شما برای من تهیه کنید و هزینه آن را دریافت کنید. این کتاب را باید همه مدیران سیاسی، اداری و حتی لشکری کشور بخوانند تا بدانند در جهان چه می گذرد و سیاست خارجی ما چه باید باشد». من گفتم: «آقای مهندس دفتر مطالعات متعلق به شماست، این چه حرفی است که می فرمایید؟». مهندس اصرار کرد. در ذهن من فکر پلیدی خلجان پیدا کرد. چرا من از نخست وزیر تقاضای بودجه نکنم؟ به مهندس عرض کردم: «آقای مهندس من هم از شما یک تقاضا دارم. ما در مورد تهیه کتاب و نشریات در داخل کشور مشکلی نداریم. در مورد تولید و چاپ کتاب هم با افتتاح چاپخانه خودمان مشکلی نداریم. اما چند سالی است که نمایندگان فروش مطبوعات خارجی در تهران به تدریج تعطیل شده اند. کارشناسان همکار من در دفتر مطالعات نیاز به مطالعه نشریات خارجی دارند. شما به دفتر مطالعات کمی بودجه ارزی اختصاص دهید». آن موقع هنوز فضای مجازی این چنین خدماتی را ارئه نمی داد. مهندس گفت: «چه مقدار؟» من یک عددی را گفتم، گفت: «در حدی که بتوانم کمک می کنم». من همان جا تقاضا را بر روی یک کاغذ نوشتم. جند روز بعد امور مالی نخست وزیری به من گفتند که با بخشی از تقاضای شما مبنی بر ارز موافقت شده است. بعد پول را به امور مالی وزارت خارجه فرستادند. من آن را به پنج قسمت تقسیم کردم و برای نمایندگیهای لندن، پاریس، نیویورک، قاهره و فرانکفورت فرستادم. فهرست روزنامه ها و نشریات مورد نیاز را نیز کارشناسان دفتر مطالعات مشخص کردند. از آن به بعد نشریات برای کتابخانه دفتر مطالعات ارسال می شد.

مدیر کتابخانه نشریات فرانسوی‌زبانِ آن هفته را آورد. آن طور که بخاطر دارم چند روزنامه لوموند، یک هفته نامه لوموند دیپلماتیک بود و یک مجله ماهانه ژون آفریک. همزمان قهوه هم آوردند. علی یکباره چهره اش باز شد. در چشمانش شادی را دیدم. با صدای بلند گفت: «عباس اینجا بهشت است، دستت درد نکند». من تامل کردم. داشتم فکر می کردم که روشنفکر ایرانی چه مقدار تقاضاهایش حداقلی است: چند نشریه و یک قهوه. بعد گفتم که من کاره ای نیستم. باید از مهندس موسوی که پول داد، از دکتر ولایتی که مجوز ارسال این نشریات را همراه با پست سیاسی داد، و از خانم دکتر دبیری رئیس کتابخانه که این ها را مرتب نگاهداری می کند تشکر کرد.

از آن پس هفته ای یک بار علی به دفتر مطالعات می آمد. او جامعه شناسی بود که در صحنه اجتماع و بصورت واقعی پژوهش های خود را انجام می داد. من در مورد قله های علمی علی چیزی نمی گویم. در مورد ایران دوستی و غور او در ژرفای تاریخ نیز حرفی نمی زنم. دوستان و همکاران او در چنین زمینه هایی حق مطلب را ادا کرده اند. امیدوارم پروژه های ناتمام او از جمله تاریخ اقتصاد سیاسی ایران به روایت شاهنامه فردوسی و با روش‌شناسی اقتصاد نهادگرای جدید را همکارانش به اتمام برسانند.

جادارد که این ضایعه را به همه ایران دوستان، تاریخ پژوهان، فعالان اجتماعی، دوستداران آزادی، خانواده علی رضاقلی بخصوص برادران ارجمند ایشان، اکبر آقا، محمودآقا، احمدآقا، خواهران ایشان و دختران آن عزیز سفر کرده تسلیت عرض نمایم.

عباس ملکی

8 فروردین 1400

اخبار مرتبط

نظرات کاربران

نظر شما

ساعت 24 از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین معذور است.

هنوز نظری برای این خبر تایید نشده است.

ویترین

سام
چینی زرین

ویژه
تریبون

تازه ترین اخبار
بیشتر

تبلیغات متنی

بانک