فرزندتان می فهمد ! حقیقت هایی که نباید از او پنهان کنید.
ما اغلب داستانهایی برای خودمان می سازیم ؛ مانند ؛ فرزندم خیلی کوچک است که متوجه آن شده باشد ؛ یا ؛ غیر ممکن است که او به این نکته پی برده باشد ؛ اما... نه. اگر شما چیزی را در محیط خود متوجه شده اید فرزندتان هم متوجه شده است.
کودکان ؛ به طور کلی ؛ در تامین ایمنی خود ناتوانند – آنها مشاهده گران تیزبینی هستند زیرا توجه به تغییرات ( یعنی تهدیدهای بالقوه ) چیزی است که به آنها اجازه میدهد به دنبال امنیت باشند. فرض کنید شما و دخترسه ساله تان مشغول بازی با قطعات خانه سازی هستید و همسرتان در راهرو شروع به جاروبرقی کشیدن میکند. جارو برقی اکثر بزرگسالان را نمی ترساند – ما تجربه زندگی داریم به طوری که به صورت غیرارادی به خود میگوییم : این صدای یک وسیله تمیزکننده است و ما در امان هستیم. از طرف دیگر یک کودک خرد سال این را به عنوان یک تغییر غیر منتظره دریافت میکند ؛ ممکن است گریه کند ؛ به والدین بچسبد یا در جهت مخالف بپرد. برای تایید درک فرزندتان ؛ میتوانید چیزی شبیه به این بگویید : ؛داشتیم با قطعات خانه سازی میکردیم و بعد بابا جاروبرقی را روشن کرد. صدای بلندی بود و تو انتظار نداشتی این اتفاق بیفتد. .. میدونم ؛ چیزهای بلندی که انتظارش را نداریم ؛ میتونن ترسناک باشن. اون یه جاروبرقی بود و جاروبرقیها صداهای بلند میدن !من درست کنارتم ؛جای تو امنه.؛ فرزند شما در اینجا به شما سخت نمی گیرد یا ؛ یا از هیچ چیز ؛ مساله بزرگی نمی سازد. ؛ به یاد داشته باشید ؛ این خود جاروبرقی نیست که کودک را میترساند ؛ بلکه صدای ناگهانی و بلندی است که او درک نمی کند. هدف در این سناریو این نیست که فرزندتان متوجه صدا نشود- بلکه هدف این است که اوبتواند برای آن صدا یک داستان ( و توضیح ) در ذهن خود بسازد. ؛ هنگامی که کودکان یاد میگیرند یک صدای جارو برقی را با یک راویت ذهنی مرتبط سازند ؛ و حضور حمایتی والد را احساس کنند ؛ آن صدا به تدریج کمتر ترسناک میشود. این رویکرد به همان اندازه در موقعیت هایی که ممکن است کودک واکنش آشکاری نشان ندهد ؛ اهمیت دارد.
تصور کنید شما و شریک زندگی تان در آشپزخانه مشغول ناهار خوردن هستید و صدای بحث شما بالا میگیرد. وضعیت به جایی میرسد که صداها بلند می شوند ؛ کلمات ناخوشایندی در و بدل می شوند و حالتهای چهره خشمگین به وضوح دیده میشود. در اینجا بیان واقعیت میتواند به این شکل باشد :؛ بابا و من همین الان با صدای بلند صحبت کردیم. تو حق داشتی متوجه آن بشوی. ؛ آیا من این حرف را حتی اگر فرزندم به غذا خوردن ادامه دهد و به نظر برسد که نیازی به توضیح ندارد ؛ خواهم گفت ؟ مطمینن خواهم گفت. من میدانم که سرشت کودکان طوری است که متوجه شوند و درک کنند ؛ بنابر این حتی اگر فرزندم آرام به نظر برسد ؛ احساس ترس در درون او در جریان است و نمی خواهم با آن احساسات تنها بماند. به یاد داشته باشید؛ شروع توضیح من در مورد ؛ صداهای بلند ؛ بسیار ساده بود – من فقط به بلند شدن صداها اشاره کردم و درک فرزندم را تایید کردم. این واقعا مهم است. گفتن حقیقت اغلب شامل ارایه ی ساده ترین و مستقیم ترین روایت از وقایع است. من اغلب بایدبه خودم یادآوری کنم : فقط چیزی را که اتفاق افتاده بگو. واقعیت را نام ببر و نه چیز پیچیده تری را. این به من اجازه میدهد تا آنچه را که کودک در لحظه نیاز دارد ؛ به او بدهم : حضور من + یک روایت برای درک کردن. از آنجا به بعد ؛ بسته به موقعیت ؛ ممکن است کارهای بیشتری انجام دهم. شاید به فرزندم اطمینان دهم که تقصیری متوجه او نبوده است ( این امر به ویژه زمانی که کودکان متوجه احساسات شدید یا بحث بین بزرگسالان می شوند ؛ بسیار تاثیر گذار است )یا یک عبارت کلیدی مانند مانترا ( ؛منظور یک عبارت کوتاه و ساده است که فردبرای آرام کردن ذهن ؛ مقابله با اضطراب یا تثبیت یک باور مثبت در خود ؛ آن را آگاهانه و به طور مکرر در ذهن یا زبان تکرار میکند در این بافت ؛ عبارت ؛ آن صدای بلند است ؛ من در امانم ؛ به عنوان یک مانترای اطمینان بخش عمل میکند. ؛) برای مقابله با نگرانی فرزندم طراحی کنم ( این میتواند در مثال جارو برقی مفید باشد : ؛ آن صدا بلند است و من در امانم. آن صدای بلند است و من در امانم ؛). اما همه اینها در الویت دوم قرار دارند و تایید درک کودک به عنوان یک حقیقت ؛ در الویت اول است.
یکی از دلایلی که تایید درک فرزندانمان تا این حد ضروری است ؛ این است که وقتی از واقعیت نام نمی بریم ؛ وقتی فرض میکنیم ؛ موضوع مهمی نبود ؛ یا او خیلی کوچک است ؛ مطمینم حتی متوجه نشد ؛ در واقع به کودکانمان آموزش میدهیم که به درک و دریافتهای خود شک کنند ؛: آنها ممکن است با خود فکر کنند : ؛ عجیب است پس حدسم اشتباه بود ؛ ظاهرا هیچ اتفاقی در محیط اطرافم نیفتاده است. ؛ و با گذشت زمان این پیام در ذهنشان تثبیت میشود. به این معنی که وقتی والدین ؛ درک کودک از محیط یا احساسات او را نادیده میگیرند ؛ کودک یاد میگیرد که به قضاوت خود اعتماد نکند وفکر کند ؛ من اشتباه میکنم و محیط درست است.
برگردان - منصوره نصرتی کردکندی - از کتاب ذات خوب ؛ دکتر بکی کندی