روزنامه ابتکار23اسفند
ما می خواهیم کاسب شویم
ما می خواهیم کاسب شویم
اسم «بانه» ناخوداگاه در ذهن خیلی افراد لغت «ارزانی و ال سی دی» را تداعی میکند. شهری مرزی که این روزها قلب تپنده ای دارد. مسافران از شهرهای مختلف دسته دسته به این شهر وارد میشوند. در ایام تعطیل دامنه شلوغی ها به جایی میرسد که حس میکنی شهر در آستانه انفجار است. از کنار تفاوت قیمت ها با شهر های دیگر و ارزان بودن کالاها به سادگی نمیتوان گذشت. دلیل این ارزانی ها پدیده ای به نام قاچاق رسمی است. پیامدهای شوم قاچاق برای تولید داخلی، زندگی مرزنشینان و خطراتی که آنها را تهدید میکند بر کسی پوشیده نیست. به سراغ این پدیده با نگاهی از جنس دیگر میرویم. حکایتی پنهانی و ناملموس اما خطرناک و نابودگر ما را به این شهر مرزی فراخواند. یک تهدید فرهنگی که آهسته و از درون مانند خوره ای به جان این شهر افتاده. در تیررس نشانه گیری قاچاق این بار به جای پای مرزنشینان، فرهنگ آنها نشانه گیری شده است.
اینجا ثروت بهتر از علم است!
درآمد مردم اینجا خوب است به نحوی که روزی صدهزار درآمد دیگر کسی را راضی نمیکند. ساختمان ها را که نگاه میکنی رنگ تازگی دارند. جمعیت این شهر در کمتر از پنج سال بیش از دوازده هزار افزایش داشته است. شهری مهاجر پذیر و پررونق اما...! رقم های بالا با خود تهدید های بالایی هم به همراه دارند. زمزمه هایی که آرام آرام رو به سوی یک فریاد دارند اما اینکه کجا خود را نشان خواهند داد معلوم نیست. هرساله در شهر بانه تعداد زیادی از دانش آموزان دبیرستانی و راهنمایی ترک تحصیل میکنند تا به قاچاق یا شغل های مرتبط با آن بپردازند. شاید این تعداد در زمان حال چندان آمار تهدید کننده ای نداشته باشد ولی با توجه به روند صعودی که طی میکند بدون هیچ شکی در سال های آینده یک بحران فرهنگی وسیع شهر بانه را تهدید خواهد کرد. این دانش آموزان با نگاهی ساده به اطراف خود و مشاهده سرنوشت اطرافیانشان خصوصا تحصیل کرده های شهر بانه، از تحصیل انصراف داده و وارد بازار کار میشوند. پول بهتر از علم میشود. علم روز به روز حاشیه نشین تر میشود.
سرزنش و سرخوردگی تحصیلکرده ها
وارد این شهر کوهستانی میشویم. این روزها جنبش زیادی در این شهر جریان دارد. از قیافه و نایلون هایی که دست افراد است میشود حدس زد که بیشتر آنها مسافر هستند و هدفشان از آمدن به بانه خرید جنس به قیمت ارزان است. قدم به یکی از پاساژهای ورودی شهر میگذاریم. وارد طبقه اول پاساژ میشویم و قـــدم بـــه یــکی از مغازه های پوشاک فروشی میگذاریم. مغازه دار نامش کاوه است. کاوه بیست و دوساله لیسانس تاریخ دارد و حرف های زیادی برای گفتن، او میگوید: « یکی از دلایل اصلی که لیسانسه های این شهر شروع به کار آزاد میکنند وضعیت بد استخدامی و نبودن شغل اداری است. برای ما بعد از لیسانس کار پیدا نمیشود. من خودم از تحصیل پشیمان هستم، خیلی از دوستانم که دیپلم هم ندارند وضعیت مالی شان از من خیلی بهتر است، خیلی پیش آمده از آنها پول قرض گرفته ام. نزدیکان و دوستانم من را بخاطر درس خواندن سرزنش میکنند. من را با دیگر نزدیکان که از من کوچکتر هستند و به جای تحصیل وارد بازار کار شده اند و وضعیت مالی بهتری دارند مقایسه میکنند.
درس نخوان فرزند!
کاوه در ادامه میگوید: “یک همکلاسی به نام بهرام داشتیم که شاگرد اول بود. به پیش دانشگاهی که رسیدیم این پسر اصلا انگیزه ای برای ادامه تحصیل نداشت. کنکور را به زور خانواده داد و رتبه اش ده هزار شد. درس خواندن بهرام به سال دوم نکشید و از درس کناره گرفت و وارد بازار شد. از دست فروشی شروع کرد و روزی چهل هزار تومان در آمد داشت. چند وقت پیش بهرام را دیدم میگفت الان روزی پانصد هزار تومان درآمد دارد. ازدواج کرده و وضع مالیش هم خوب است.” افرادی که دست از تحصیل میکشند وقتی وضعیت خود را با اطرافیان تحصیلکرده شان مقایسه میکنند از تصمیم خود نه تنها احساس پشیمانی نمیکنند بلکه احساس خرسندی و رضایت هم دارند. در جوانان تحصیلکرده هم نوعی احساس سرخوردگی و پشیمانی از تحصیل وجود دارد. مقایسه وضعیت بین افراد تحصیلکرده و غیر تحصیلکرده در بانه باعث شده انگیزه تحصیل در دانش آموزان راهنمایی و دبیرستانی این شهر پایین بیاید و حتی بسیاری از خانواده ها فرزندان خود را تشویق به ترک تحصیل و ورود به بازار کار نمایند.
پیامی برای نسل های بعد
به سراغ یکی دیگر از مغازه دارهای این پاساژ تازه ساز میرویم. نامش علی است و بیست و نه سال سن دارد. لیسانس بهداشت محیط را از دانشگاه تهران گرفته است. جوانی مودب و باسواد که از کتاب های روی میز میشود علاقه اش را به مطالعه کردن به راحتی فهمید. علی هم مانند کاوه دل پری از وضعیت جامعه دارد و میگوید: «من اینجا فروشنده هستم. به من ماهی پانصد هزار تومان میدهند. در بیست و نه سالگی به زور از پس درآوردن خرج زندگی خودم بر میآیم. به ازدواج و تشکیل خانواده فکر نمیکنم. قصد فرار به خارج از کشور را دارم. اصلا به وضعیت جامعه اینجا امیدوار نیستم. و حس میکنم اوضاع روز به روز بدتر میشود.» اما فاجعه زمانی عمق خود را بیشتر به ما نشان میدهد که علی از تحصیلات دیگر مغازه داران این طبقه میگوید. در بین آنها فوق لیسانس حقوق، فوق لیسانس بیولوژی، لیسانس جامعه شناسی، کاردانی عمران و کاردانی کامپیوتر به چشم میخورد. این تنها وضعیت یک طبقه از یکی از پاساژهای بانه است. در نگاه های این طبقه تحصیلکرده ناامیدی و اندوه موج میزند. اینها پدران نسل بعد هستند. آنها برای فرزندانشان چه پیغامی خواهند داشت؟ سی سال بعد که به بانه آمدیم احتمالا جوانان رشیدی در همین سن را میبینیم که تحصیل را در راهنمایی یا دبیرستان رها کرده اند. ماشین و خانه دارند ازواج کرده اند و اگر شغل پدرانشان را بپرسیم خواهند گفت: لیسانس تارخ، فوق لیسانس حقوق و...
انگیزه کور تحصیل
از سرنوشت پیشینیان عبرت بگیرید! یادتان هست که در کتاب های تحصیلی مان بسیار مرور میکردیم. یک دانش آموز راهنمایی یا دبیرستانی در شهر بانه از سرنوشت چه کسی قرار است عبرت بگیرد. انگیزه تحصیل در این شهر بسیار پایین آمده است. اگر گرایش اندکی هم به تحصیل باشد نفس هایش به زور تا لیسانس میرسد. مشکل تحصیل کرده های بیکار که کل کشور را تهدید میکند در شهر مرزی بانه دست به دست یک سری عوامل دیگر میدهد و انگیزه تحصیل را در دانش آموزان این شهر کور میکند. در شهر بانه دستفروشی به تحصیل ارجحیت داده میشود. البته این بدان معنا نیست که دیگر در بانه کسی درس نمیخواند بلکه هدف بیان این است انگیزه برای تحصیلات دانشگاهی و تحصیلات عالیه روز به روز پایین تر میآید.
طبقه اقتصادی بالا، سرمایه اجتماعی پایین
تحصیل و سواد در تمام شاخص های جهانی یک ملاک برای ارتقا فرهنگی جامعه است و از آن به عنوان ملاک توسعه فرهنگی یاد میشود. در نسل های بعدی جامعه بانه طبقه اقتصادی افراد عوض میشود اما قشر اجتماعی و فرهنگی پایین میآید. کاهش سرمایه اجتماعی و فرهنگی دامن گیر این شهر میشود و بزهکاری رو به افزایش مینهد.
فریاد مرزها
فریاد بانه فقط نیم صدایی کوتاه از وضعیت شهرهای مرزی کشور ما بود. اگر فکری برای توسعه مرزها، رونق دادن به آنها و مدیریت صحیح شان نشود بانه های کشور روز به روز بیشتر میشود. همچنان که زمزمه ها از ظهور همین وضع در شهر مرزی نوسود میگویند. حتی دامنه مشکل پا را از مرزهای غربی فراتر میگذارد از مرزهای جنوب و جنوب شرقی هم خبرهایی مبنی بر افت میزان تحصیلکرده ها به گوش میرسد. شاید با دلایلی دیگر اما در همه این نمونه ها مرزنشینی عاملی مشترک است که اگر مدیریت صحیحی نداشته باشد به افول اجتماعی و فرهنگی جامعه مرزنشین منتهی میشود.
اینجا ثروت بهتر از علم است!
درآمد مردم اینجا خوب است به نحوی که روزی صدهزار درآمد دیگر کسی را راضی نمیکند. ساختمان ها را که نگاه میکنی رنگ تازگی دارند. جمعیت این شهر در کمتر از پنج سال بیش از دوازده هزار افزایش داشته است. شهری مهاجر پذیر و پررونق اما...! رقم های بالا با خود تهدید های بالایی هم به همراه دارند. زمزمه هایی که آرام آرام رو به سوی یک فریاد دارند اما اینکه کجا خود را نشان خواهند داد معلوم نیست. هرساله در شهر بانه تعداد زیادی از دانش آموزان دبیرستانی و راهنمایی ترک تحصیل میکنند تا به قاچاق یا شغل های مرتبط با آن بپردازند. شاید این تعداد در زمان حال چندان آمار تهدید کننده ای نداشته باشد ولی با توجه به روند صعودی که طی میکند بدون هیچ شکی در سال های آینده یک بحران فرهنگی وسیع شهر بانه را تهدید خواهد کرد. این دانش آموزان با نگاهی ساده به اطراف خود و مشاهده سرنوشت اطرافیانشان خصوصا تحصیل کرده های شهر بانه، از تحصیل انصراف داده و وارد بازار کار میشوند. پول بهتر از علم میشود. علم روز به روز حاشیه نشین تر میشود.
سرزنش و سرخوردگی تحصیلکرده ها
وارد این شهر کوهستانی میشویم. این روزها جنبش زیادی در این شهر جریان دارد. از قیافه و نایلون هایی که دست افراد است میشود حدس زد که بیشتر آنها مسافر هستند و هدفشان از آمدن به بانه خرید جنس به قیمت ارزان است. قدم به یکی از پاساژهای ورودی شهر میگذاریم. وارد طبقه اول پاساژ میشویم و قـــدم بـــه یــکی از مغازه های پوشاک فروشی میگذاریم. مغازه دار نامش کاوه است. کاوه بیست و دوساله لیسانس تاریخ دارد و حرف های زیادی برای گفتن، او میگوید: « یکی از دلایل اصلی که لیسانسه های این شهر شروع به کار آزاد میکنند وضعیت بد استخدامی و نبودن شغل اداری است. برای ما بعد از لیسانس کار پیدا نمیشود. من خودم از تحصیل پشیمان هستم، خیلی از دوستانم که دیپلم هم ندارند وضعیت مالی شان از من خیلی بهتر است، خیلی پیش آمده از آنها پول قرض گرفته ام. نزدیکان و دوستانم من را بخاطر درس خواندن سرزنش میکنند. من را با دیگر نزدیکان که از من کوچکتر هستند و به جای تحصیل وارد بازار کار شده اند و وضعیت مالی بهتری دارند مقایسه میکنند.
درس نخوان فرزند!
کاوه در ادامه میگوید: “یک همکلاسی به نام بهرام داشتیم که شاگرد اول بود. به پیش دانشگاهی که رسیدیم این پسر اصلا انگیزه ای برای ادامه تحصیل نداشت. کنکور را به زور خانواده داد و رتبه اش ده هزار شد. درس خواندن بهرام به سال دوم نکشید و از درس کناره گرفت و وارد بازار شد. از دست فروشی شروع کرد و روزی چهل هزار تومان در آمد داشت. چند وقت پیش بهرام را دیدم میگفت الان روزی پانصد هزار تومان درآمد دارد. ازدواج کرده و وضع مالیش هم خوب است.” افرادی که دست از تحصیل میکشند وقتی وضعیت خود را با اطرافیان تحصیلکرده شان مقایسه میکنند از تصمیم خود نه تنها احساس پشیمانی نمیکنند بلکه احساس خرسندی و رضایت هم دارند. در جوانان تحصیلکرده هم نوعی احساس سرخوردگی و پشیمانی از تحصیل وجود دارد. مقایسه وضعیت بین افراد تحصیلکرده و غیر تحصیلکرده در بانه باعث شده انگیزه تحصیل در دانش آموزان راهنمایی و دبیرستانی این شهر پایین بیاید و حتی بسیاری از خانواده ها فرزندان خود را تشویق به ترک تحصیل و ورود به بازار کار نمایند.
پیامی برای نسل های بعد
به سراغ یکی دیگر از مغازه دارهای این پاساژ تازه ساز میرویم. نامش علی است و بیست و نه سال سن دارد. لیسانس بهداشت محیط را از دانشگاه تهران گرفته است. جوانی مودب و باسواد که از کتاب های روی میز میشود علاقه اش را به مطالعه کردن به راحتی فهمید. علی هم مانند کاوه دل پری از وضعیت جامعه دارد و میگوید: «من اینجا فروشنده هستم. به من ماهی پانصد هزار تومان میدهند. در بیست و نه سالگی به زور از پس درآوردن خرج زندگی خودم بر میآیم. به ازدواج و تشکیل خانواده فکر نمیکنم. قصد فرار به خارج از کشور را دارم. اصلا به وضعیت جامعه اینجا امیدوار نیستم. و حس میکنم اوضاع روز به روز بدتر میشود.» اما فاجعه زمانی عمق خود را بیشتر به ما نشان میدهد که علی از تحصیلات دیگر مغازه داران این طبقه میگوید. در بین آنها فوق لیسانس حقوق، فوق لیسانس بیولوژی، لیسانس جامعه شناسی، کاردانی عمران و کاردانی کامپیوتر به چشم میخورد. این تنها وضعیت یک طبقه از یکی از پاساژهای بانه است. در نگاه های این طبقه تحصیلکرده ناامیدی و اندوه موج میزند. اینها پدران نسل بعد هستند. آنها برای فرزندانشان چه پیغامی خواهند داشت؟ سی سال بعد که به بانه آمدیم احتمالا جوانان رشیدی در همین سن را میبینیم که تحصیل را در راهنمایی یا دبیرستان رها کرده اند. ماشین و خانه دارند ازواج کرده اند و اگر شغل پدرانشان را بپرسیم خواهند گفت: لیسانس تارخ، فوق لیسانس حقوق و...
انگیزه کور تحصیل
از سرنوشت پیشینیان عبرت بگیرید! یادتان هست که در کتاب های تحصیلی مان بسیار مرور میکردیم. یک دانش آموز راهنمایی یا دبیرستانی در شهر بانه از سرنوشت چه کسی قرار است عبرت بگیرد. انگیزه تحصیل در این شهر بسیار پایین آمده است. اگر گرایش اندکی هم به تحصیل باشد نفس هایش به زور تا لیسانس میرسد. مشکل تحصیل کرده های بیکار که کل کشور را تهدید میکند در شهر مرزی بانه دست به دست یک سری عوامل دیگر میدهد و انگیزه تحصیل را در دانش آموزان این شهر کور میکند. در شهر بانه دستفروشی به تحصیل ارجحیت داده میشود. البته این بدان معنا نیست که دیگر در بانه کسی درس نمیخواند بلکه هدف بیان این است انگیزه برای تحصیلات دانشگاهی و تحصیلات عالیه روز به روز پایین تر میآید.
طبقه اقتصادی بالا، سرمایه اجتماعی پایین
تحصیل و سواد در تمام شاخص های جهانی یک ملاک برای ارتقا فرهنگی جامعه است و از آن به عنوان ملاک توسعه فرهنگی یاد میشود. در نسل های بعدی جامعه بانه طبقه اقتصادی افراد عوض میشود اما قشر اجتماعی و فرهنگی پایین میآید. کاهش سرمایه اجتماعی و فرهنگی دامن گیر این شهر میشود و بزهکاری رو به افزایش مینهد.
فریاد مرزها
فریاد بانه فقط نیم صدایی کوتاه از وضعیت شهرهای مرزی کشور ما بود. اگر فکری برای توسعه مرزها، رونق دادن به آنها و مدیریت صحیح شان نشود بانه های کشور روز به روز بیشتر میشود. همچنان که زمزمه ها از ظهور همین وضع در شهر مرزی نوسود میگویند. حتی دامنه مشکل پا را از مرزهای غربی فراتر میگذارد از مرزهای جنوب و جنوب شرقی هم خبرهایی مبنی بر افت میزان تحصیلکرده ها به گوش میرسد. شاید با دلایلی دیگر اما در همه این نمونه ها مرزنشینی عاملی مشترک است که اگر مدیریت صحیحی نداشته باشد به افول اجتماعی و فرهنگی جامعه مرزنشین منتهی میشود.