ویروس مهلک شایعه
وارد نشوید
۶۰ کیلومتری رشت بود که نیروهای هلالاحمر فرمان ایست به اتومبیل آقا محمود دادند، آقا محمود تا شیشه ماشین را پایین داد، پسر جوانی با ماسک در فاصله یک متری ماشین ایستاد و از او پرسید که چرا عازم رشت است و بهتر است برگردد. آقا محمود انتظار داشت که همراه این سوالها از علایم بیماری هم از او پرسوجو شود اما پسرجوان بعد از اینکه شنید آقا محمود صاحب کارخانهای در رشت است و برای سرکشی به کار از تهران عازم رشت شده، بار دیگر هشدار خود را تکرار کرد و گفت که اوضاع رشت از تهران بدتر است، بیمارستانها پر شدهاند از بیمار و تختهای بیمارستان رازی پر شده است، بیمارهای جدید را یا در راهروهای بیمارستان بستری میکنند یا به تهران و قزوین میفرستند. «اوضاع خوب نیست، لطفا برگردید.» پسر جوان چند بار دیگر این جمله را تکرار کرد آقا محمود هم میدانست که معاون پرستاری وزارت بهداشت فراخوانی برای حضور داوطلبانه پرستاران داده است، فراخوان دعوت از پزشکان و متخصصان بازنشسته گیلانی برای حضور در بیمارستانها را هم خوانده است و وقتی به اجبار کار پایش را روی پدال گاز فشار داد، زیر لب از خود پرسید که آخرین باری که چنین فراخوانی به گوشش رسیده بود، چقدر دور است. صبح شنبه از تهران به سوی رشت حرکت کرده بود، مسیر کرج تا قزوین خالی از ترافیک نبود اما پیچ جاده که به سوی رشت چرخید، از تعداد ماشینهایی که سلانهسلانه میراندند، کم شد. آقا محمود که صبح را با خواندن خبر فوت شروع کرده بود، حالا خیابانهای شهر را چنان خالی و سوت و کور دید که صدای آژیر ممتد آمبولانسها بالاتر از صدای بوق و ترافیک به گوشش رسید. «هر ادارهای سر زدیم نصف کارمندها غایب بودند، جز بانکها» آقا محمود به اجبار سری به کارخانه زد، کارخانهای که اگر چرخش نچرخد، باید به هزار و یک ارگان دولتی پاسخگو باشد، میگوید که پنج دستگاه تبسنج برای کارخانه خریدهاند و در ورودی کارخانه، ورودیای برای کنترل نیروها به راه انداختهاند، با این حال تقاضای مرخصی این روزها بیسابقه است، همانطور که بستری کردن بیمارها در راهروهای بیمارستان رازی و دعوت از نیروهای پزشکی بازنشسته یادآور خاطرات روزهای بمباران و دور جنگ است.
شایعه نسازید
«شکایت میکنیم. شکایت میکنیم و خود من هم یک سیلی به صورت آن مثلا خبرنگاری میزنم که گفت تست کرونا مثبت بود و فیلم جعلی ساخت. نه با ما صحبت کرد و نه اجازه گرفت» از بستگان درجه یک مجید جمشیدی است که هفته گذشته فوت کرد، میگوید جواب تست کرونا پس از مرگ مجید به دستشان رسیده و پاسخ منفی است. میگوید مجید بیماری قلبی داشت و بعد از فوت برادرش، اندوه بود که او را از پای درآورد، نه کرونا. خبر فوت برادران جمشیدی، موسیقیدانان اهل لنگرود، هفته گذشته منتشر شد. خبرها میگفتند که برادر بزرگتر با هفتاد سال سن، مشکلات زمینهای ریوی داشت و بعد از یک روز بستری شدن در بیمارستان فوت کرد، برادر کوچکتر، مجید هم با فاصله پنج روز کرونا گرفت و به سوی برادرش شتافت. آقا علی از پشت تلفن با عصبانیت فریاد میکشد که چطور ممکن است بعد از پنج روز تماس، مجید هم کرونا بگیرد و هم فوت شود، چرا رسانهها منتظر نتایج آزمایش نشدند. به دنبال خبرها و شایعات سیاهی که از لنگرود میآمد، فیلم دلهرهآوری دست به دست میچرخید، فیلمی که در آن لودری خاک را از اعماق زمین میکند و در انتهای تصویر جسدی آماده دفن بود. آقاعلی میگوید تا آمدن جواب شکایت اسم من را بنویس آقا علی و بگو که این فیلم نه مربوط به «آمادهسازی قبرستان لنگرود برای دفن فوتیهای کرونا» بود و نه مربوط به دفن مجید: «مجید طاقت مرگ برادرش را نداشت و از غصه مرد.» آقا علی از وحشت اطرافیان میگوید، از اینکه انتشار فیلمی موسوم به کندن گور در لنگرود چه آشوبی را در این شهر کوچک به وجود آورده است، از اینکه آموزشگاه مجید حدود ۳۰۰ هنرجو داشت و این وحشت بیش از همه حالا گریبان دختران و پسران جوانی را گرفته است که مرز نادرست و مبهم شایعه و واقعیت، حاصلی جز استیصال برای آنها نداشته است. آقا علی پیش از قطع کردن تلفن میگوید: «مجید مرد آرام و بیدردسری بود، چرا مرگ این مرد را سیاسی کردند و آواز و دهلش را تا آن سوی دنیا کشاندند. ما شکایت میکنیم. ما حتما شکایت میکنیم.»
نامم را فاش نکنید
پنجمین پرستار رشتی است که میگوید اجازه صحبت کردن ندارد، میگوید روز شنبه به آنها اخطار داده شده است که نه تنها حق گفتوگو ندارند، بلکه حسابهای کاربری آنها در اینستاگرام هم مرتبا رصد میشود و نباید تصویری منتشر کنند یا از وضعیت بنویسند. او حتی حاضر نیست جنسیتش فاش شود، کوتاه صحبت میکند و میگوید جسته و گریخته از پچپچهای همکارانش میشنود که انبار مرکز بهداشت رشت خالی از ماسک، الکل و ژلهای ضدعفونی است، بستههای ۸۰ هزارتومانی نیز تمام شدهاند و مردم از خانههای بهداشت سرخورده به خانه باز میگردند. تایید میکند که تا آخرین تخت بیمارستان رازی هم مریض خواباندهاند، تایید میکند که آمارها چندان دقیق نیستند، تایید میکند که تعداد نیروهای کادر درمانی، مخصوصا پزشکهای متخصص عفونی کفاف بیماران را نمیدهد و رشت و لنگرود به شدت به حضور پزشکان و پرستاران نیاز دارند، تایید میکند که بیمارستان پورسینا که قبلا پذیرای تصادفات و شکستگیها بود، حالا میزبان بیماران مشکوک به کروناست و احتمال ساخت بیمارستان صحرایی در این شهر هم نه شایعه، بلکه حقیقت است. بیش از این پاسخگو نیست و چراها را بیجواب باقی میگذارد.
مینا سهشنبه هفته پیش بود که با علایم تنگی نفس و سرفههای خشک به پزشک متخصص رجوع کرد. مدتها پیش بود که به زندگی با آسم خفیف عادت کرده بود اما تا قبل از سهشنبه، هیچ وقت چنین سرفههای خشکی را تجربه نکرده بود، تا پیش از این چنین درد سنگینی روی سینهاش تلنبار نشده بود. روز دوشنبه که برای ملاقات پزشک رفته بود، خیابانهای لنگرود پر بودند از پلاکهای تهران و کرج، رستورانها باز بودند و خانوادهها خوشحال و خندان از تعطیلی مدرسهها، غذا میخوردند و میخندیدند. مینا صبح چهارشنبه برای انجام آزمایش رادیولوژی به چند آزمایشگاه خصوصی سر زده بود اما در همان روزهایی که هنوز خیل ماشینهای پلاک تهران به سمت گیلان روانه بود، آزمایشگاهها و درمانگاههای خصوصی لنگرود درهای خود را بسته بودند. مینا به ناچار سراغ بیمارستان امینی رفت، تنها بیمارستان شهر لنگرود که چهارشنبه هفته گذشته مثل امروز شلوغ نبود و هنوز تختهایی خالی در آن وجود داشت. روز پنجشنبه تریاژ بیماران مشکوک به کرونا در آن بیمارستان بالاخره جدا شده بود، مینا نیز خود را مشکوک به کرونا معرفی کرده بود، گفته بود که جز تب، تمام علایم بیماری و آسم دارد. نداشتن تب به معنای جدی نبودن بیماری بود، از مینا آن روز فقط عکس رادیولوژی از قفسه سینه گرفتند و با همان عکس تشخیص دادند که کرونا ندارد. مینا میگوید تقریبا بیشتر افرادی که به کرونا مشکوک بودند به رادیولوژی معرفی میشدند اما کادر اجرایی بیمارستان در بخش رادیولوژی بدون استفاده از ماسک و دستکش مشغول به کار بودند و پیش از مینا نیز مردی شصت ساله در صف بوده که بعد از گرفتن عکس رادیولوژی، با تمهیدات خاصی به سوی آیسییو منتقل شد. مینا به فیلم کندن قبر در لنگرود اشاره میکند و از شایعه دفن مجید و برادرش در این قبر میگوید، از اینکه خانواده دو برادر جمشیدی پشت درهای اتومبیلی از دور شاهد خاکسپاری عزیزانشان بودند و اجازه خروج از ماشین را نداشتند، از اینکه پس از انتشار این عکس خیابانهای لنگرود خالی شده است و دیگر خبری از تردد ماشینهایی با پلاک تهران و کرج نیست: «لنگرود یه شهر کوچیکه، مگه اینجا باید چه خبر باشه که دیگه بیمارستان جای خالی نداره، چرا به ما نمیگن توی شهرمون چی میگذره؟ ما غریبهایم؟»