هر دوره زندگی درسهای خودش را دارد
ادامه داستان و اصل ماجرا
بعد از اینکه فروشنده رفت، در را باز کردم ،دستکش پوشیدم فرش یک اتاق را جمع کردم ،ٍکیسه های بزرگ از قبل اماده شده را آوردم که کیسه کالاهایی که آورده شده بود را خالی کنم . به نظرم می رسید شاید انها حامل ویروس باشند و قصدم این بود آنها را به داخل خانه نیاورم . برای اینکه دستم به کیسه های جدید نخورد از همسرم کمک خواستم خواهش کردم او نیز دستکش بپوشد و در کیسه ها را باز کند ( البته دستم به کیسه ها جدید هم برخورد می کرد) . در حالی که این کاررا انجام می دادیم متوجه شدم همسرم با ناراحتی کمک می کند. از آنجا که او فرد مهربانی است و از کمک کردن ناراحت نمی شود از او او پرسیدم،احساس می کنی این کار یعنی عوض کردن و دور ریختن پلاستک های بسته بندی شده در دیجی کالا ضرورتی ندارد؟ گفت بله، فکر می کنم ضرورتی ندارد . من از این نگاه وی ناراحت شدم گفتم شما که مرتب درباره این ویروس می خوانید و می شنوید چرا احساس ضرورت نمی کنید؟ او این میزان احتیاط را وسواس می داند که البته از نظر من قابل قبول نبود. خلاصه من کیسه های جدید را با کمک همسرم پر می کردم و ایشان می برد در اتاق که درون سینی های بزرگ هم از قبل گذاشته بودم قرار می داد و منتظر می شدم برگردد. موقع برگشتن او دیدم دستش به شلوارش برخورد می کند . گفتم ،شلوارت هم آلوده شد ، بعدا باید عوض کنی . او که به طور کلی از اول ازاین کار عصبانی بود و آن راضروری نمی دانست - و شاید نحوه بیان من نیز نامناسب بود - از کوره در رفت و به نشانی عصبانیت سرش را درمیان دستهایش گرفت و گفت ، دستم با شلوارم برخورد نکرد. من اما گفتم وای سرت راهم آلوده کردی ، برو حمام لباسهایت هم همانجا بگذار . اوبه حمام رفت ومن به تنهایی کاررا ادامه دادم .شاید اگر به جای خشمگین شدن باهم بیشتر حرف می زدیم دلخوری کمتری پیش می امد. این درس سوم بود که کاش به جای خشمگین شدن در روزها و دقایق سخت بتوانیم باهم حرف بزنیم و تا اخر در کنارهم بمانیم. این جوری کیسه های جدید بیشتر با دستم تماس پیدا می کرد و دردل می گفتم کاش این رخداد پیش نمی امد. خوانده بودم که ویروس ها 72 ساعت روی پلاستیک می مانند و من می خواستم این توصیه متخصصان را تمام و کمال اجرا کنم.
داستان ادامه دارد
در حالی که با جدیت کارم را انجام می دادم همسرم مرا صدا کرد که برایش حوله ببرم .گفتم باید صبر کند چون من دستهایم آلوده است که دیدم خودش از حمام بیرون آمده و با حوله کوچکی سرش را خشک می کند. با توجه به اینکه او وسواس ندارد و تصور می کند این همه مراقبت لازم نیست احساس کردم موهایش را با آب خالی و بدون شامپو شسته است وقتی به او یادآوری کردم ، دوباره خشمگین شد . سخت گیری نکردم و کار را ادامه دادم. برای اینکه ماست و پنیر و کره خراب نشود با آب گرم ومایع ظرفشویی آغشته به سرکه شستم خشک کردم و درون پلاستیک جدید قرار داده و گره زدم وآنها را در یخچال – که البته آن را یک روز قبل با جوش شیرین شسته بودم ) قرار دادم .
نتیجه گیری
همه ساعتهای بعد را به این موضوع فکر می کردم ،آیا کسانی که می خواهند پیوند زناشویی ببندند و یک عمر در کنارهم باشند ممکن است یا می شود قبل از ازدواج درباره این جزییات نیز گفت وگو کنند. شاید دوره نامزدی بدون عقد کردن به درد همین چیزها می خورد. درهمین روزها آدمها باید بیشتر همدیگر را بشناسند که کمتر به چنین مسایلی برخورد کنند.با این همه می توانم بنویسم ، در زندگی مشترک هیچ دو همسری درجزییات مثل هم فکر نمی کنند اما به قول عزیزی دوهمسر مانند دوچرخ دنده هستند که بستگی دارد چقدر بتوانند در کنار هم و با بردباری برخی از اصطکاک ها چرخ زندگی را آسان تر بچرخانند. سازگاری بیشتر در جزییات با بردباری و مدارای بیشتر چرخ ها را روان تر می چرخاند.