کد خبر 562157
۱۴۰۰/۰۶/۲۱ ۱۳:۵۵
گفت‌وگوی با فرید براتی‌سده؛ روان‌شناس درباره تاثیر فقر و نزول اجتماعی و اقتصادی

بینوایان شهر ما

ساعت 24-راهروهای متروی تهران، دو سال است که پیاده‌راه «تازه دستفروشان» شده؛ دختران و پسران و مردان و زنانی که از این واگن به واگن بعد می‌روند و برای کتاب و دفتر یادداشت و دستبند دست‌ساز و پازل چوبی و اجناسی از این قبیل تبلیغ می‌کنند؛ اجناسی که به کار نیاز روزمره نمی‌آید و قیمت ارزانی هم ندارد و این فروشندگان سیار هم، ناشیانه، بدون دستگاه کارتخوان، ناآشنا با تکان‌های واگن، خجل و گریزان از هر ایستادن طولانی‌تری که خطر آشنایی بدهد، روی مدار زندگی زیرزمینی، لق لق می‌خورند و ایستگاه به ایستگاه، محو می‌شوند.
بینوایان شهر ما
html>

تعداد این تازه‌دستفروش‌ها، هر روز بیشتر می‌شود. تا دو سال قبل، واگن‌های مترو، پاتوق فروشندگانی بود که باند و دسته داشتند و عضوگیری می‌کردند و اجناس بنجل و یکبار مصرف را از این واگن به آن قطار می‌رساندند و معروف بود که اینها، عوامل عمده‌فروشان بازار هستند. حالا، در این 20 ماه، تصویر واگن‌های مترو، فرق کرده. جنس دستفروشان، جنس اجناس‌شان، جنس تبلیغ و کلماتی که به کار می‌بندند، انگار واگن‌های مترو، یک شعبه فرعی دانشگاه است، یک شعبه فرعی شرکت و اداره خصوصی یا دولتی. چند ماه قبل که رد دو، سه نفرشان را دنبال کردم، کاسب ورشکسته بودند و کارمند اخراجی و نگهبان ساختمان و سرباز وظیفه. دستفروشی در مترو، اولین انتخاب‌شان بود چون سرمایه قابلی نداشتند که به شغل آبرومندانه‌ای بزنند، دستفروشی در مترو، آخرین انتخاب‌شان هم بود چون هر اندوخته فنی و ریالی و ذهنی، پیش از این، در بازار کار خرج شده بود. ولی چرخ زندگی باید می‌چرخید؛ چه پشت میز و دخل و در لباس کارمند و کاسب، چه سرگردان و سیار در راهروهای شهر زیرزمینی. فرشاد مومنی؛ اقتصاددان ایرانی، چند هفته قبل، درباره این جماعت؛ این جماعتی که به جبر فقر، تن به مشاغل بی‌ارزش و بی‌هویت می‌دهند و از چاله گودش هم خلاصی ندارند به سبب ورشکستگی اقتصاد کشور، تعبیر «شاغل در مشاغل انگلی» را به کار برد. مشابه این آدم‌ها در جامعه ایران زیاد است، زیاد شده، زیادتر شده. در این دو سال، در این دو سال هجوم بیماری به ایران و جهان، معادله زندگی خیلی از آدم‌ها درهم ریخت. جور دیگری حساب کرده بودند، سرانجام جور دیگری شد. وقتی موج بلند اخراج‌ها و تعدیل‌ها راه افتاد، کارگر و کارمند، در آن انزوای خانه‌نشینی که تمام هم نمی‌شد برخلاف وعده‌های خوش‌بینانه دولت‌ها، سراغ آن اندک پس‌اندازی رفتند که برای روز مبادا کنار گذاشته بودند. بسیاری دولت‌ها، زیر بال فقرای جدید و ورشکستگان جدید را گرفتند تا این نیز بگذرد. در ایران، برای اثبات اینکه چه کسی محق است و چه کسی محق نیست، مدرک و سند خواسته شد. مدرک و سند از آدم‌هایی که به سبب سال‌ها اجرا نشدن قوانین کار، حتی زنده بودن‌شان در ساعت کار قابل اثبات نبود. نتیجه چند ماه وعده دولت، یک کمک بلاعوض معادل حداقل‌هایی برای زنده ماندن بود در حالی که پیش‌بینی می‌شد در همان موج اول بیکاری و تا نیمه سال 1399، حداقل 6 میلیون نفر از کارگران غیررسمی و روزمزد، اخراج شده‌اند. تبعات این 20 ماه برای خیلی از ایرانی‌ها، تبعات 20 ماه شیوع بیماری برای خیلی از ایرانی‌ها، کمترینش، از دست دادن شغل بود، بدترینش، سقوط خیلی‌ها به موقعیت‌هایی دون‌تر و نازل‌تر. دستفروشی در مترو، آبرومندانه‌ترین سقوط بود و کوچ از یک خانه اجاره‌ای 30 متری در خیابان نظام‌آباد به یک اتاق پیش‌ساخته 12 متری اجاره‌ای در انتهای راه‌پله‌های یک ساختمان 5 طبقه در حاشیه اتوبان آزادگان، بدترینش.....

در نتایج پیمایش سلامت روان که سال 1391 منتشر شد و هنوز، مستندترین مرجع برای محاسبه شیوع اختلالات روانی در جامعه ایران است، تاکید شده: «23.6درصد از افراد 15 تا 64 ساله ساکن کشور دچار یک یا چند اختلال روانپزشکی در 12 ماه قبل از بررسی (در سال 1390) هستند. این رقم در مردان 20.8درصد و در زنان 26.5درصد است. افراد بیکار نسبت به افراد شاغل و افراد دارای وضعیت اجتماعی و اقتصادی پایین نسبت به افراد با وضعیت اقتصادی اجتماعی بالاتر، از گروه‌های با شیوع بالاتر ابتلا به هرگونه اختلال روانپزشکی طی 12 ماه گذشته (سال 1390) هستند. این مطالعه نشان داد که حدود یک‌سوم (32درصد) از افراد بزرگسال جامعه (15 تا 64 سال)، در طول یک سال، احساس نیاز به مراجعه برای مشکلات اعصاب و روان را دارند. حدود 20درصد (8/19درصد) از افراد بزرگسال جامعه، در طول یک سال، از خدمات بهداشتی درمانی برای مشکلات اعصاب و روان استفاده می‌کنند. بیش از نیمی از افراد مبتلا (56درصد) گرچه از اختلالات روانپزشکی رنج می‌کشند، لیکن از مداخلات بهداشتی درمانی نیز بهره‌مند نمی‌شوند. این مطالعه نشان داد که 44درصد از بیماران روانپزشکی، به دلیل مشکلات اعصاب و روان از خدمات بهداشتی درمانی استفاده کرده‌اند. بررسی میزان ناتوانی افراد مبتلا به اختلال روانپزشکی نشان داد که این افراد به ‌طور میانگین، 40درصد توانایی بالقوه خود را برای انجام فعالیت‌های روزمره از دست می‌دهند. میزان بیکاری در گروه بیماران 1.6 برابر بیشتر از گروه غیربیمار است. همچنین از کارافتادگی در گروه بیماران 3.5 برابر گروه غیربیماران است.»

فرید براتی‌سده؛ روانشناس و استاد دانشگاه، در گفت‌وگویی که با «اعتماد» دارد، ضمن تحلیل بروز و تشدید اختلالات روانی ایرانی‌ها به دلیل تنزل جایگاه اجتماعی و اقتصادی طی 20 ماه اخیر، برای قربانیان ناکارآمدی سیاست‌ها و تصمیمات دولت، یک عنوان تلخ انتخاب کرد؛ یک عنوان مبتنی بر شواهد علمی: «مبتلایان اسکیزوفرنی اجتماعی و اقتصادی...»

طی 20 ماه گذشته؛ در جریان امواج بزرگ اخراج و بیکاری مردم به دلیل رکود اقتصادی کشور و زیان‌دهی مشاغل خرد و حتی بنگاه‌های بزرگ، در متروی تهران، دستفروش‌هایی دیدم که معلوم بود تازه‌وارد و ناشی هستند؛ اجناس متفاوت می‌فروختند، طرز تبلیغ‌شان همراه با خجالت بود و انگار ماسکی که به صورت داشتند، کمک می‌کرد هویت‌شان از انظار پنهان بماند. راننده‌های تاکسی‌های اینترنتی هم وضعیت مشابهی داشتند؛ بیکار شده‌ها و اخراجی‌های تحصیلکرده‌ای که مشغول مسافرکشی در تاکسی‌های اینترنتی بودند و طرز رفتار این گروه هم در مقایسه با راننده‌های حرفه‌ای؛ راننده‌هایی که شغل انتخابی‌شان، مسافرکشی بود، کاملا تفاوت داشت. همزمان با این مشاهدات، خبرهایی خواندم درباره کوچ مستاجران به مناطق ارزان‌تر و خانه‌های فرسوده‌تر به دلیل گرانی هزینه زندگی و کاهش درآمد خانوار. مجموع این شواهد و اخبار، به یک نتیجه مشترک ختم می‌شد؛ فقر، عامل سقوط این آدم‌ها از پله‌های زندگی بود. اجبار به اشتغال کاذب و اجبار به کوچ از موقعیت و مکان بهتر به موقعیت و مکان بدتر، چه تاثیری در روحیه و روان افراد دارد؟

از منظر روانشناسی اجتماعی و جامعه‌شناسی، در تحلیل علت بیماری‌های روانی با دو نظریه اصلی مواجهیم؛ فرضیه «علیت اجتماعی» که می‌گوید فقر و شرایط اقتصادی و اجتماعی نامناسب باعث می‌شود افراد، مبتلا به بیماری روانی شده و به محلات فقیرنشین مهاجرت کنند و به همین دلیل، تعداد این جمعیت، در این مناطق بیشتر است. در سال‌های 1950 تا 1960 میلادی، محققان امریکایی، در بررسی پرونده بیماران بیمارستان‌های روانی ایالتی، متوجه شدند که اغلب بیماران، ساکنان مناطق پایین شهر و اغلب، افراد بی‌بضاعت هستند. این محققان، در نتایج تحقیقات خود اعلام کردند که بیماری روانی، ناشی از شرایط اقتصادی است و فقر، موجد بیماری روانی است. فرضیه این محققان، «علیت اجتماعی» نام گرفت. به موازات این تحقیق، محققانی هم با بررسی شرایط و وضعیت فردی و تحصیلی و معاش بیماران روانی و خانواده آنها، متوجه شدند که اتفاقا، وضعیت درآمد و تحصیلات این بیماران از والدین‌شان بهتر بوده و بنابراین، اگر فقر عامل صرف بیماری روانی بود، والدین این بیماران باید مبتلا می‌شدند. این محققان، به این فرضیه رسیدند که بیماری روانی، می‌تواند ناشی از علل مختلف و از جمله فقر، استرس و مشکلات زندگی، مسائل ژنتیک و بیولوژیک باشد. نتیجه دیگری که از این تحقیقات به دست آمد این بود که یک فرد، بعد از ابتلا به بیماری روانی، به دلیل از دست دادن شغل و کاهش درآمد، دیگر قادر به پرداخت هزینه‌های زندگی نخواهد بود و بنابراین، اگر ساکن در مناطق مرفه‌نشین بوده، باید به مناطق فقیرنشین نقل مکان کند تا قادر به پرداخت هزینه‌های زندگی باشد. به نظر می‌رسد این نظریه، توجیه بهتری برای علت و تبعات بیماری روانی است به جای آنکه فقر را تنها عامل موثر در بروز بیماری روانی بدانیم. چون با این زاویه دید، به فقرا هم انگ بیمار روانی می‌زنیم. محققان، این فرضیه را به نام «نزول اجتماعی» نامگذاری کردند. براساس این فرضیه، فرد، در اثر بیماری دچار پسرفت اجتماعی و اقتصادی شده و ناچار به نقل مکان به مناطق فقیرنشین می‌شود. من با استناد به این فرضیه، به سوال شما جواب می‌دهم و جواب سوال شما هم مثبت است. به نظر می‌رسد وضعیت روانی این افراد، دچار نزول می‌شود ولی این نزول، به دلیل تغییر شرایط اقتصادی آنهاست که البته بخشی از این تغییر، ناشی از شیوع بیماری کووید 19 بوده و بخشی، ناشی از تحریم یا تورم یا بیکاری. مجموع دلایل به علاوه افزایش هزینه‌های زندگی و مسکن و خوراک، باعث می‌شود فرد، دیگر نتواند به روال سابق برگردد. بنابراین، تمام شرایط زندگی و حتی محل سکونتش، تحت تاثیر این دلایل قرار می‌گیرد و به ناچار، به مناطق جنوبی شهر، به مناطق ارزان‌تر کوچ می‌کند. پس زندگی و وضعیت روانی این افراد، دچار نزول می‌شود؛ نزول وضعیت اجتماعی در اثر بر هم خوردگی شرایط طبقاتی. نتیجه نزول اجتماعی به عنوان عامل تاثیرگذار بر بروز بیماری‌های روانی این است که شرایط اجتماعی یک فرد، به دلیل شرایط اقتصادی بر هم خورده است. اما تاثیرات روانشناختی این اتفاق چیست؟ در منابع روانشناسی، بیکاری، از دست دادن شغل و از دست دادن درآمد، به عنوان استرس‌های اجتماعی دارای تاثیرات بسیار شدید بر وضعیت روانشناختی افراد معرفی شده‌اند چون سازمان ذهنی و طرح واره‌های ذهنی افراد را بر هم می‌زنند و باعث درهم‌ریختگی شناختی و عاطفی افراد می‌شوند. فردی که درآمد و شغلش را از دست می‌دهد، دچار بی‌انسجامی و گسست رفتاری هم خواهد شد. گسست رفتاری و درهم ریختگی عاطفی و هیجانی و شناختی، شخصیت فرد و تمامیت وجودی او را به‌شدت تحت تاثیر قرار می‌دهد و ما با یک شخصیت تجزیه شده مواجه می‌شویم؛ همان شرایطی که در بیماران اسکیزوفرنی شاهد هستیم با این تفاوت که این افراد؛ افرادی که درآمد و شغل خود را از دست داده‌اند، دچار اسکیزوفرنی اجتماعی اقتصادی می‌شوند و چرا؟ چون ناچارند برای ادامه زندگی، مثل همان بیمار روانی، خود را با شرایط جدید تطبیق دهند در حالی که زیر بار آن حجم فشار روانی، در وهله اول، طرحواره و الگوی ذهنی از خودشان بر هم می‌ریزد و تمام نمادهای زندگی‌شان تحت تاثیر قرار می‌گیرد. نقل مکان به مناطق ارزان و محروم برای فردی که ساکن در منطقه مرفه بوده و در آن منطقه، برای خود منزلتی داشته، طرحواره شناختی او را بر هم می‌ریزد و این برهم ریختگی طرحواره‌های شناختی باعث می‌شود نگاه او به محیط و به زندگی و نسبت به دیگران و حتی نسبت به سیستم‌های موجود تغییر کند. چنین فردی دچار یک نگاه بدبینانه شده و بنا به تعریف منابع روانشناختی، دچار شخصیت فقر زده، دچار بدبینی و شک و بی‌اعتمادی می‌شود و به دلیل تجربه ناکامی، حتی از نظر عاطفی هم دچار بدبینی خواهد شد. این فرد، دچار خشم و پرخاش می‌شود و به دلیل حس بیگانگی از اطرافیان و همسایگان، دچار احساس تبعیض شدید می‌شود و بنابراین، به احساس از خود بیگانگی و دگر بیگانگی هم می‌رسد. تمام این تغییرات بر رفتار این فرد تاثیر می‌گذارد و حتی ممکن است به دلیل احساس ناکامی، پرخاشگری و فحاشی کند. مجموع این تغییرات رفتاری، بر آن دسته از مولفه‌های اجتماعی موسوم به مولفه‌های «به‌زیستی» یا «به‌باشی اجتماعی» تاثیر خواهد گذاشت. یکی از اصلی‌ترین انشعابات به‌باشی اجتماعی -به‌زیستی- ادغام اجتماعی است و ادغام اجتماعی به معنای احساس تعلق به جامعه است که بیگانگی فردی، این احساس را از بین می‌برد.

یعنی این فرد به انزوا هم خواهد رسید.

بله و علاوه بر اینکه در چنین شرایطی، مشارکت اجتماعی به عنوان یکی دیگر از انشعابات به‌باشی اجتماعی هم از دست می‌رود که تاثیر چنین اتفاقی را به‌طور آشکار در برخی اتفاقات همچون انتخابات شاهد هستیم. این فرد همچنین بر اثر تغییر شرایط اقتصادی، احساس می‌کند در یک جامعه غیرمنطقی و پیش‌بینی‌ناپذیر زندگی می‌کند. با چنین احساسی و تلقی اینکه دیگرانی یا موقعیت‌هایی؛ افراد دیگر یا شرایط بیرونی، برای زندگی او تصمیم می‌گیرند، انسجام اجتماعی او هم کاهش می‌یابد که انسجام اجتماعی هم یکی دیگر از انشعابات بسیار جدی به‌زیستی اجتماعی است. مجموع این تغییرات رفتاری و هیجانی و شناختی، باعث می‌شود که این فرد به تدریج، خودش را قبول نداشته باشد و سپس، احساس می‌کند که خانواده و جامعه هم او را قبول ندارند و در این شرایط، پذیرش اجتماعی فرد کاهش می‌یابد که نتیجه نهایی آن، نابودی سرمایه اجتماعی است. این افراد، حتی احساس می‌کنند که دیگرانی در تعیین سرنوشت آنها دخالت دارند و بنابراین، حتی انگیزه‌های‌شان را از دست می‌دهند و دچار بی‌انگیزگی نسبت به شرایط جامعه می‌شوند و چون خود را در شرایط اجتماعی سیاسی جامعه، تاثیرگذار نمی‌دانند، برای کمک به هیچ بحرانی هم وارد میدان نخواهند شد چون یکی از ویژگی‌های شخصیت فقرزده، احساس انزوا و در خود فرورفتگی و تحقیرشدگی است که اگر شرایط اقتصادی، به چنین نتایجی منجر شود و کنترل این هیجانات و وضعیت رفتاری هم مورد توجه نباشد، ممکن است این افراد، علیه خود، خانواده و دیگران، خشم فروخفته را به شکل انفجاری و با رفتارهای پرخاشگرانه بروز دهند. این ابراز هم منشعب از همان بی‌اعتمادی است چون خود را در شرایطی می‌بینند که با طرحواره‌های‌شان سازگاری ندارد. «چرا من به چنین وضعی گرفتار شدم؟» به هر حال هر فردی برای خودش چشم‌اندازی را پیش‌بینی می‌کند.

واقعا هم‌چنین انتظاری از خودشان نداشتند. شاهد بودم که فارغ‌التحصیل یک دانشگاه معتبر، شغلش را از دست داده بود و کنار خیابان، دستفروشی می‌کرد.

این فرد براساس همان طرحواره شناختی و ذهنی، از خودش انتظاراتی داشته اما حالا با تغییرات شرایط اقتصادی، دچار تعارضاتی می‌شود که نتیجه این تعارضات، همان اسکیزوفرنی اجتماعی است و تاثیرات مخربی بر سلامت روان فرد و جامعه خواهد داشت. براساس نظریه‌های جدید سلامت روان، سلامت روانی فردی، ارتباط تنگاتنگی با سلامت جامعه دارد.

مجموع تبعاتی که نام بردید، حتما در توسعه کشور هم تاثیر می‌گذارد.

براساس اعلام بانک جهانی و سازمان‌های بین‌المللی طراح شاخص‌های توسعه انسانی، توسعه کشورها صرفا مبتنی بر شاخص اقتصادی نیست اگرچه که شاخص اقتصادی، مهم است اما در اعلامیه‌های جدید، شاخص‌های دیگری همچون شاخص شادکامی و امید هم به عنوان شاخص توسعه مطرح می‌شود. اگرچه که برای تحقق این شاخص‌ها، نیازمند سرمایه‌های مختلف و از جمله سرمایه‌های مادی و امکانات هستیم که خوشبختانه ما در کشور این سرمایه‌ها را داریم. از دیگر شاخص‌های توسعه، شاخص انسانی است؛ نیروی با انگیزه و آماده ورود به میدان که دولت‌ها باید مراقب باشند که نیروی انسانی، انگیزه‌اش را از دست ندهد. از دیگر شاخص‌های توسعه، سرمایه اجتماعی و سرمایه روانشناختی است. امروز، دولت‌ها در حال کمی‌سازی این شاخص‌ها هستند چون این شاخص‌ها در توسعه کشورها نقش دارد. وقتی فردی، خود را عضو جامعه نمی‌داند، با همین شرایط امروز و آمار بالای مهاجرت به خارج از کشور مواجه می‌شویم. خطر نزول اجتماعی این است که از تغییرات جامعه، نتیجه معکوس بگیریم و تصور کنیم آنچه اتفاق افتاده، نتیجه برنامه‌ریزی‌های ما بوده. چند ماه قبل، گزارشی می‌خواندم که اعلام می‌کرد مهاجرت به روستاها افزایش یافته و یکی از مسوولان هم گفته بود که این مهاجرت معکوس، نتیجه سرمایه‌گذاری یک میلیارد دلاری برای مهاجرت به روستاها بوده در حالی که اتفاقا علت اصلی این است که خانواده‌های مهاجر، نه با عاملیت، بلکه به دلیل شرایط اقتصادی و برخلاف میل باطنی‌شان به روستاها مهاجرت کرده‌اند.

انتخاب نیست بلکه جبر است.

بله و چون جبر است، باید منتظر پیامدهای آن هم باشیم. ممکن است این خانواده‌های مهاجر، در روستا تبدیل به کانون‌های مخالف شوند که حتما چنین اتفاقی در توسعه کشور هم تاثیرگذار خواهد بود.

در طول 20 ماه گذشته، در بعضی سایت‌های فروش کالا و خدمات، اتاق‌هایی برای اجاره به مجرد یا خانواده تبلیغ شد؛ اتاق‌های 20 متری و 12 متری و 25 متری در مناطق جنوبی تهران، با رقم اجاره ماهانه 500 هزار تومان یا یک میلیون تومان. به بهانه اجاره، سه مورد از این اتاق‌های اجاره‌ای را از نزدیک دیدم؛ در پامنار و حاشیه اتوبان آزادگان و دروازه‌غار؛ اتاق‌های 12 متری و 20 متری که در واقع، انبارهای کوچک برای نگهداری کالا بود. در یکی از این اتاق‌ها 4 جوان کارگر زندگی می‌کردند که رقم اجاره را بین خود تقسیم می‌کردند. در همین اتاق، حتی نفس کشیدن هم سخت بود چون هیچ پنجره و راه عبور نور نداشت و تنها تهویه اتاق، در باریک فلزی اتاق بود. از این جوان‌ها پرسیدم شما چطور می‌توانید اینجا زندگی کنید و شوق و شوری برای فردای بهتر داشته باشید؟ و یکی از آنها در جواب من گفت: «ما اصلا به فردا فکر نمی‌کنیم. ما فقط به زنده بودن فکر می‌کنیم.» اغلب افرادی که در 20 ماه گذشته، گرفتار دشواری‌های اقتصادی شدند، نسل جوان و نسل در سن تولید و کارآفرینی هستند و نسل جوان ما به جای امیدواری به آینده، امروز دچار افسردگی و یأس و ناامیدی شده و فقط به گذران یک روز دیگر فکر می‌کند. شرایط اقتصادی تا چه حد روی سلامت روان این نسل تاثیر می‌گذارد؟

بی‌آیندگی که در قالب از دست دادن قدرت پیش‌بینی و احساس کنترل نداشتن بر زندگی، خود را نشان می‌دهد، به تدریج، به ایجاد عصیان علیه جامعه منجر می‌شود. گزارشی از دفتر اسکان سازمان ملل متحد می‌خواندم که اعلام می‌کرد در ایران بیش از 23درصد جمعیت، حاشیه‌نشین هستند. اگر همین عدد را بپذیریم، فرد حاشیه‌نشین از نظر روانشناختی، بسیار شکسته می‌شود چون روزمرّگی و بی‌مفهوم بودن آینده را تجربه می‌کند و به نقطه‌ای می‌رسد که صرفا، امروز را به شب رساندن برایش مهم خواهد بود که این هم چیزی نیست جز بی‌آیندگی و احساس تعلق نداشتن به جامعه. بهترین مثال برای این شرایط، شعر لنگستون هیوز؛ شاعر معروف امریکایی است که می‌گوید: «سگ، سگ را می‌درد و توانا، ناتوان را لگدمال می‌کند.» به نظر می‌رسد جامعه ما متاسفانه دچار پدیده عادت و پذیرش این شرایط شده است. در بحث استیگما، معضل آنجا آغاز می‌شود که فردی که به او انگ می‌زنند، این انگ را بپذیرد. به عنوان مثال، یک فرد سیاهپوست بپذیرد که چون سیاهپوست است مستحق تحقیر و مرگ است. اگر جوان یا خانواده ما به این مرحله برسد که خود را مستحق و شایسته این مدل زندگی و ناچار از این بداند که در بیغوله‌های 20 متری و 30 متری زندگی کند، حتما در توسعه کشور تاثیرگذار خواهد بود چون دستیابی به توسعه، نیازمند ذهنیت توسعه مدار و توسعه محور است. اگر آحاد جامعه، ذهنیت پیشرفت مدار نداشته باشند، توسعه جامعه، ولو با بهترین سرمایه‌های انسانی و بهترین امکانات، محقق نمی‌شود.

در بعضی زندگی‌های مشترک، زوجین به دلیل انتخاب اشتباه، دچار فروپاشی عاطفی می‌شوند و به طلاق عاطفی می‌رسند. وقتی اعضای خانواده، ناخواسته و به دلیل مشکلات اقتصادی تحمیل شده، درگیر گذران معاش روزانه می‌شوند، در چنین خانواده‌ای، آیا فرصت و فضایی برای پیشرفت عاطفی، برای استحکام روابط عاطفی باقی خواهد ماند؟

چند سال قبل، با مصداق‌هایی از پدیده ناشی از اختلافات و تعارضات خانوادگی مواجه شدیم که چندی هم مورد توجه قرار گرفت اما بین موضوعات دیگر، رها شد؛ پدیده cohabitation که در کشور ما به «همبودی» ترجمه شد و سپس، ازدواج سفید نام گرفت. این پدیده ابتدا حدود سال‌های 1970 میلادی و در کشور نروژ ایجاد شد، به این شکل که بعد از گران شدن قیمت نفت و گرانی و تورم اقتصادی، فرزندان جوان خانواده‌های کارگری که قادر به پرداخت هزینه مسکن نبودند و امکان تشکیل خانواده نداشتند، به ناچار، بدون ازدواج، تشکیل خانواده دادند. این پدیده، در سال‌های بعد به کشور سوئد رسید با این تفاوت که غیر از فرزندان خانواده‌های کارگری، دانشجویان هم از این مدل زندگی مشترک غیررسمی استقبال کردند. حدس می‌زنم که در جامعه ما هم با این وضعیت اقتصادی و مشکلات معیشتی نسل جوان، همبودی و البته طلاق و بیگانگی عاطفی هم تشدید خواهد شد و چه بسا به نتایج فراتر از این هم می‌رسیم. در سال‌های پایانی قرن بیستم، ریچارد گاردنر؛ روانپزشک امریکایی، بعد از سال‌ها پژوهش، پدیده «سندروم بیگانگی از والد» را به دنیا معرفی کرد؛ پدیده‌ای مشابه طلاق عاطفی. در این پدیده، والدین، تقصیر مشکلات زندگی را به گردن همدیگر می‌اندازند و نتیجه این اتفاق، بیگانگی و جدایی عاطفی والدین است علاوه بر اینکه والدین از هم بیگانه، سعی می‌کنند با فرزندان، علیه پدر یا مادر، ائتلاف و یارکشی کنند که تاثیر اصلی این پدیده، بر فرزندان خانواده خواهد بود. گاردنر در پژوهش‌های خود و در مراجعه به کانون‌های اصلاح و تربیت امریکا، شاهد بود که بیش از 90درصد کودکان در این مراکز، فرزندان والدین از هم بیگانه بودند.

یعنی وجود چنین خانواده‌هایی، جرایم را هم افزایش خواهد داد.

جرایم در سنین پایین در جامعه افزایش خواهد یافت. امروز هم که شاهد افزایش شکایت خانواده‌ها با مضمون مشکلات اقتصادی و متهم کردن همسران به بی‌عرضگی و درجا زدن هستیم، می‌توان پیش‌بینی کرد که سندروم بیگانگی والدین و به دنبال آن، طلاق عاطفی و تبعات آن تشدید خواهد شد.

و باید در انتظار افزایش تعداد مبتلایان اختلالات روانی باشیم؟ طبق نتایج پیمایش سلامت روان که سال 1391 در کشور انجام شد، حدود 23درصد جمعیت کشور دچار نوعی از اختلالات روانی بودند که حدود 13درصد از این جمعیت هم افسردگی داشتند. آیا رکود اقتصادی و تبعات آن، می‌تواند انگیزه و شور و نشاط فرد را زایل کرده و منجر به افزایش اختلالات روانی و افسردگی شود؟

این پیمایش، براساس پرسشنامه‌های تشخیصی اختلالات روانی انجام شد و معتقدم که شیوع 23درصدی اختلالات روانی هم عدد محتاطانه‌ای بود چون نتایج تحقیقات دهه 80 شیوع 23درصدی اختلالات روانی را تایید می‌کرد و امروز، حتما عدد شیوع، 23درصد نیست. اما حتی اگر همین عدد را بپذیریم، شیوع 23درصدی، در جمعیت 15 تا 64 سال گزارش شده و بنابراین، شیوع اختلالات روانی در کودکان کمتر از 15 سال در این عدد جایی ندارد. علاوه بر این، شیوع 23درصدی، فقط مربوط به اختلالات مشخص و شامل افسردگی و اضطراب بود در حالی که اگر علائم روانشناختی زیر آستانه‌ای این اختلالات را هم بررسی کنیم، حتما میزان شیوع بسیار بیشتر خواهد بود. ما نمی‌توانیم اعتیاد و طلاق و خشونت و پرخاشگری و اختلال ضد اجتماعی و قانون‌شکنی را از اختلالات روانی تفکیک کنیم. با تجمیع این اختلالات، حتما اعداد شیوع بیشتر از این اعداد است.

در منابع روانشناسی، بیکاری، از دست دادن شغل و از دست دادن درآمد، به عنوان استرس‌های اجتماعی دارای تاثیرات بسیار شدید بر وضعیت روانشناختی افراد معرفی شده‌اند چون سازمان ذهنی و طرح واره‌های ذهنی افراد را بر هم می‌زنند و باعث درهم‌ریختگی شناختی و عاطفی افراد می‌شوند.

افرادی که درآمد و شغل خود را از دست داده‌اند، دچار اسکیزوفرنی اجتماعی اقتصادی می‌شوند و چرا؟ چون ناچارند برای ادامه زندگی، مثل همان بیمار روانی، خود را با شرایط جدید تطبیق دهند در حالی که زیر بار آن حجم فشار روانی، در وهله اول، طرحواره و الگوی ذهنی از خودشان بر هم می‌ریزد و تمام نمادهای زندگی‌شان تحت تاثیر قرار می‌گیرد.

بنفشه سام‌گیس

اخبار مرتبط

نظرات کاربران

نظر شما

ساعت 24 از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین معذور است.

هنوز نظری برای این خبر تایید نشده است.

ویترین

سام
چینی زرین

ویژه
تریبون

تازه ترین اخبار
بیشتر

تبلیغات متنی

بانک