«شطرنج باد» نمایش مردگان است
«شطرنج باد» حکایت دستهاست. پنج مهره اصلی مثل پنج انگشت یک دست هستند. به هم وابسته و به خونخواهی هم که سرنوشت هریک از دیگری جدا نیست. دستهای بسیاری که بالای دست است و نبود قطعیت اراده فردی در سلطه عناصر طبیعی و گاهی ماوراالطبیعی جهان. باد یکی از این عناصر طبیعت است. بیقطعیت، نافرمان و بیشبینیناپذیر. بهمثابه ذات و طبیعت آدمی که در شخصیتهای فیلم آشکار میشود. باد است شاید که مهرههای شطرنج را در اتاق اقدسالملوک تکان میدهد. همچنان که حضور سمبلیک او در دقایق پایانی فیلم تبدیل به یکی از عناصر دراماتیک میشود. اگر برداشتهای بلند با دوربین خنثی و ناظر متعلق به رختشورها را در یک چینش ترتیبی بهعنوان یک موتیف ربطدهنده و تکرارشونده براساس تقدم و تأخر در نظر بگیریم، در اولین برداشت روز است و در آخرین برداشت به شب، سیاهی و توفان میرسیم. بادی که ابتدا در لابهلای ملافهها و رختهای تماما سفید روی طناب میپیچید، در دو، سه برداشت آخری رفتهرفته تبدیل به توفان میشود. کانسپتی که ماهیت حضور رختشورها را بهعنوان یکی از مهمترین عناصر روایی فیلم توجیه میکند و به دیالوگهای آنها شکل و بوی خطابهها و به بودشان شمایل همسرایان یا دانای کل را میدهد که پیشگو هستند و قصهپرداز. وقتی که اقدسالملوک به ترغیب شعبون حاج عمو را با تعلیمی میکشد و میخواهد که جسدش را در تیزآب حل کند، این رختشورها هستند که در سکانس قبل، خبر از این حادثه شوم را میدهند و از تیزآب و زرگری اتابک صحبت میکنند. این پیشگویی مترادفی است از کلام پیشگویانه و گاه توصیفی در همسرایان نمایش یونان باستان که مصادیق آن در نمایش سنتی ایرانی هم وارد میشود. در همین حین این تابلوها علاوه بر هدف نقطهگذاری در روایت، استقلال روایی مجزایی را برای خود در حین خردهروایت بودن کسب میکنند؛ یک روز کاری از زنان طبقه فرودست در یک خانه اشرافی که با تبادل دیالوگهایشان که گاهی بهسختی شنیده میشود و به زمزمه میماند، یک داستان از یک خاندان قاجاری را روایت و تحلیل میکنند. گویی آنها نیز خود را برای هولناکی رخدادی که در پیشروست، آماده میکنند. از این دست است برگشت رو به دوربین کاملا تهاجمی پیرمرد آشپز با چشمان ترسیده قبل از سکانس شام. سکانسی که نقطه آغاز کشمکشها در سفره شام در میان ساکنان خانه است. در خانهای که جبر و گریزناپذیری را از آنچه مقدر است، حین تکیه بر کنشهای انسانی به حاکمیت میشناسد. شاید که تمام این بازیگران فقط اجراکننده بیچونوچرای یک طلسماند؛ همان جادویی که خنثیکننده تمام دسیسهها و طرحریزیهای انسانی است و دایه سعی در باطلکردن آن دارد. «تمام این آدمها جادوگرند». دایه میگوید؛ اما خود او که با اسپند و خوراندن باطل سحر به اقدسالملوک سعی در راندن نیروهای شیطانی دارد، نیز خارج از گود نیست و درست وقتی که باید به داد فرزند معنوی خود برسد، بدون دلیل واضحی ناپدید میشود.
«شطرنج باد» نمایش دستهاست. دستهایی که مهره میچینند، مهرهها را تکان میدهند، بازی میکنند و دست آخر حذف میشوند. اولین قاب از این چیدمان بصری نمایش دستهای اقدسالملوک است. با تعلیمی و آلت قتاله در دست. فیلم همراه با معرفی یکییکی شخصیتها دستها را نیز معرفی و دراماتیزه میکند. دستهای حاج عمو در نمای درشت به نشانه دستبوسی برای زیردستانش. دستان شعبون که سکهها را میشمرد تا به زن لکاته بدهد. دستهای دایه و پسر نوجوانش که از نگاههایی که میان او و کنیزک ردوبدل میشود، نمایان است که بخشی از نقشههای اوست در ریختن نمادین نمکدان بر سر سفره مالک و ولینعمت خود. دراینبین نمایش دستهای کنیزک بیشتر از همه عیان است و هر بار در یک موقعیت متفاوت کنشی جایگزین را برای او رقم میزند. جایی نبض خانم خود را میگیرد و آماده مرگ اوست و جایی به فرمان او در جعبه جواهرات و صندوقچه خان عمو به دنبال مهرهای تقلبی که با آنها عمارت را به نام خود زده است، میگردد. جایی با دستهای اقدسالملوک گره میخورند و نیاز زن اشرافی را به کنیز بیسروپای خود تأکید میکند. همانطور که در قتل خان عمو این دستان کنیزک است که تعلیمی را به دست اقدسالملوک میدهد و بعدها اسلحه را برای کشتن شعبون برای او آماده میکند. در اینجا نمایش دستهای کنیزک در آمادهسازی طپانچه یکی از نمادینترین این سکانسهاست. در نهایت این کنیزک است که جان سالم به در میبرد و پایان بازی، نتیجهبخشی انتقام اوست از طایفهای که زندگی و مرگ رقتبار پدرش را بر او تحمیل کردهاند و این مقدمهای است برای رهاییاش، با سپردن خانه به پسر نوکرزاده و با گشودن درِ چوبی آبیرنگ بزرگ، خارجشدن از بند خانه و گمشدن در پیچ کوچه. وقتی که تنها ارتباط زن افلیج اشرافی، با جهان پیرامونش، زنی که نقطه مقابل کنیزک است و محرکه تمام حسرتهایش، تنها در سکانسی است که لوطیها به داخل حیاط آمده، میزنند و میرقصند، رفتن کنیزک شاید سرآغاز یک رستگاری است. همزمان با آن مخاطب از موقعیت مکانی کلاستروفوبیک فیلم رها میشود و در همنشینی عمارت با فضای پیرامون، تمام پیشفرضهای قصه در هم میشکند و این یکی از تأثیرگذارترین پایانهاست در تاریخ سینمای ایران. کلیت جهان کامل، عمارت اشرافی، یک تمامیت مطلق که برای تصاحب آن جنگ درمیگیرد، حالا خود تبدیل به جزئی از یک کل میشود و در چیدمان محیطی دیگری، مفهوم جدیدی میگیرد. خرد، حقیر و ناچیز. شطرنج باد با نقارهها شروع و با صدای اذان تمام میشود. اشارتی به سازوکار دین در تجربه زیستی تاریخ یک سرزمین. در شطرنج باد، مذهب، متافیزیک، جبر و تقدیر بهعنوان عناصر خللناپذیر حاکم بر زندگی و جاهطلبی و آز بهعنوان عناصر انسانی تغییرناپذیر در سرشت آدمی، بیزمان و بیمکان هستند. تنها آوای اذان است که همزمان متعلق به قصه ارواح خانه قجری در زمانی دور و درعینحال متعلق به روایت حال حاضر ساکنان خانههای مدرنشده با کولرها و آنتنهاست. شطرنج باد نمایش طبقات اجتماعی و دسیسههای بیزمان و بیمکان است. دسیسههای چندوجهی و قربانیگرفتنهای جمعی؛ و قرعه تاریخ اینجا به نام اقدسالملوک، حاج عمو، شعبون، رمضون و کنیزک میافتد که بازنده نمایشی خودساختهاند؛ اما دراینبین یک سؤال در معمای شوم این خانه، در معمای این تاریخ، در تمام این کارشکنیها و درندهخوییها همچنان به قوت خود باقی میماند:
چرا شعبون تیزآب نمیخرد؟