کد خبر 85539
۱۳۹۴/۰۵/۱۱ ۰۹:۱۱

نگاهی به فیلم «عصر یخبندان»

ساعت 24-شاید هر بیننده‌ای که عصری یخبندان را می‌بیند به این فکر کند که چه زحمت زیادی برای ساخت فیلم کشیده شده، اما قضیه این است که ملاک توفیق یک اثر ساخته‌شده تنها به زحمت طاقت‌فرسا خلاصه نمی‌شود. عوامل متعددی باید رعایت شوند و از آن مهم‌تر اینکه عامل‌ها باید سر صحنه کار کشف شوند تا فیلمی کامل متولد شود.
div align="justify">یکی از این حلقه‌های مفقوده، پیداکردن زبان سینمایی اثر است که قوام آن از سایر شاخص‌ها سخت‌تر به‌نظر می‌رسد. بی‌اغراق باید گفت این عامل ضروری حکم سلسله اعصاب را در فراشد کار بازی می‌کند، در آخرین کار مصطفی کیایی متأسفانه این امر دیده نمی‌شود و در نتیجه کلیت کار می‌لنگد.
این توضیحات سبب نشود که عصر یخبندان را واجد هیچ‌گونه ارزشی قلمداد کنیم بلکه بارزتر از همه خصوصیات اثر، این جسارت فیلم‌ساز است که بدون محافظه‌کاری‌های معمول و عادت‌شده در میان فیلم‌سازان، به چشم می‌خورد و قطعا ستایش بر‌انگیز است؛ کارگردان به‌خوبی توانسته کشف موضوع کند و معضلات اجتماعی در این پایتخت بزرگ را در زمان حاضر ببیند و مبادرت به ساخت فیلمی برای امروز جامعه کند.
فیلم در پرداخت روایت، ناتوان است، ماجرا (و نه الزاما داستان) این است که بابک از وضعیت ناگوار همسرش آگاه می‌شود، بوی یک خیانت از سوی زن معتاد و آشفته‌اش به مشام می‌رسد؛ این مضمون بارها در سینما تکرار شده اما گنجاندن نکته‌های جدید مانند حضور یک آقازاده در حلقه آدم‌ها توانسته اثر را به مقطع امروز بکشاند، همان کاری که از فیلم قبلی کارگردان به نام «خط‌ویژه» استارت خورده بود؛ به‌این‌ترتیب عمل یا اکت داستانی آغاز می‌شود، بازی مقبول فرهاد اصلانی و صرف انرژی مهتاب کرامتی دست‌کم این نوید را می‌دهد که فیلم حرام نشود اما همان‌طورکه گفته شد، فیلم زبان خود را گم کرده است و بزرگ‌ترین لطمه‌ای که به انسجام دراماتیک کار خورده از همین‌جاست! احساس می‌شود که هیچ‌چیز جای خود نیست؛ مصطفی کیایی شاید به این خلأ بزرگ پی برده که تلاش‌های ناموفقی را صورت می‌دهد تا فیلم سرپا بماند؛ از جمله تدوین خلاقانه نیما جعفری‌جوزانی است که تا حدودی توانسته با ترفند رجوع به نماهای گذشته از زاویه‌های دید اشخاص ماجرا، بیننده را سرگرم کند و شاید اگر به این شیوه مونتاژ نمی‌شد، کار به دلیل کمبود روایت در دقیقه ٤٥ به پایان می‌رسید! و تلاش دیگر فیلم‌ساز در کارکشیدن زیاد از بازیگران است؛ به‌طور مثال بازی‌گرفتن تا حد مرگ! از سحر دولتشاهی در نقش هم‌خانه آقازاده که دیگر وعده دروغین وصلت با او را برنمی‌تابد و حالا تبدیل به محفل‌گردان مرفهان دودی در آخر شب شده است، که برای این بازیگر و آن تدوینگر، به سبب تلاش و خلاقیتشان سیمرغ‌های بلورین جشنواره فجر نصیب می‌شود.
همچنین می‌توان به فیلم‌برداری حرفه‌ای مهدی جعفری که کارش را از آثار خوب مستند آغاز کرده است اشاره کرد و به‌راستی هلی‌شات‌های ماهرانه‌ای از او می‌بینیم؛ اما دریغا که همه این موارد، نتوانستند جای خالی یک عامل اساسی را پرکنند، عاملی که باید از سناریو پایه‌گذاری می‌شد که خط روایت کار را رقم می‌زد و در جلسات تمرین سر صحنه به کمک تجربه بازیگران به‌بار می‌نشست تا کار همچون آثار بزرگان سینما ماندگار شود نه آنکه مانند آثار پیشین کارگردان به‌تدریج فراموش شود. و اینک پیامدهای جدی‌نگرفتن زبان، این نتیجه را می‌دهد که با وجود زحمات فوق‌العاده تیم تولید، مخاطبان در سالن تاریک با اثری خام، پرگو و آشفته مواجه شوند که حرف‌های زیادی برای گفتن در دل دارد، اما افسوس که نتوانسته آنها را به کرسی بنشاند.
در نهایت، با شتاب‌زدگی صاحب اثر، در فیلم با سه پایان روبه‌رو می‌شویم که همه آنها از سوی بیننده پیش‌بینی می‌شوند و از سوی فیلم‌نامه‌نویس خط می‌خورند! زیرا کارگردان به هر شکلی شده می‌خواهد رضایت مخاطب را جلب کند و به‌این‌گونه دچار زیاده‌کاری شده است و چه خوب بود از آدم‌های قصه کاسته می‌شد و در عوض برای لحظات حضور شخصیت‌ها ژرفا و تمرکز بیشتری قائل می‌شد.
دراین‌میان، از همه وخیم‌تر، شخصیت آقازاده است که بی‌شناسنامه وارد ماجرا شده است و از ریشه‌های خانوادگی‌اش چیزی نمی‌بینیم، درحالی‌که او سبب بحران در سه محور ماجرا می‌شود (بازی دور از انتظار بهرام رادان نیز به این وخامت دامن زده است). همه اینها از شتاب کاری کیایی ناشی می‌شود، سزاوار بود این کار در ٢٧ شبانه‌روز تولید و قدری آرام‌تر ساخته می‌شد تا عنصر درام در فضای کار جوانه زند این‌همه شلوغی و شلختگی به ‌کار هجوم نیاورد.
البته دور از انصاف است که به مهارت دیالوگ‌نویسی مصطفی کیایی اشاره نکنیم که در برخی گفت‌وگوهای کوتاه لایه زیرین به‌خوبی حس می‌شود و این استعداد در اثر پیشین وی به نام «ضدگلوله» هم دیده شده است. خالی از لطف نیست به یکی از گیراترین دیالوگ‌های فیلم بپردازیم که نشان از تپش اثر در زمان حال دارد؛ در سکانسی شبانه، فرهاد اصلانی در جست‌وجوی عامل خیانت درخیابان‌های شهر می‌چرخد، راننده می‌پرسد: از مسیر همت بروم؟ و پاسخ می‌شنود دیگه حالا فرقی نمی‌کنه، از هر راهی که می‌تونی برو! شاید هر بیننده‌ای که عصری یخبندان را می‌بیند به این فکر کند که چه زحمت زیادی برای ساخت فیلم کشیده شده، اما قضیه این است که ملاک توفیق یک اثر ساخته‌شده تنها به زحمت طاقت‌فرسا خلاصه نمی‌شود. عوامل متعددی باید رعایت شوند و از آن مهم‌تر اینکه عامل‌ها باید سر صحنه کار کشف شوند تا فیلمی کامل متولد شود.
یکی از این حلقه‌های مفقوده، پیداکردن زبان سینمایی اثر است که قوام آن از سایر شاخص‌ها سخت‌تر به‌نظر می‌رسد. بی‌اغراق باید گفت این عامل ضروری حکم سلسله اعصاب را در فراشد کار بازی می‌کند، در آخرین کار مصطفی کیایی متأسفانه این امر دیده نمی‌شود و در نتیجه کلیت کار می‌لنگد.
این توضیحات سبب نشود که عصر یخبندان را واجد هیچ‌گونه ارزشی قلمداد کنیم بلکه بارزتر از همه خصوصیات اثر، این جسارت فیلم‌ساز است که بدون محافظه‌کاری‌های معمول و عادت‌شده در میان فیلم‌سازان، به چشم می‌خورد و قطعا ستایش بر‌انگیز است؛ کارگردان به‌خوبی توانسته کشف موضوع کند و معضلات اجتماعی در این پایتخت بزرگ را در زمان حاضر ببیند و مبادرت به ساخت فیلمی برای امروز جامعه کند.
فیلم در پرداخت روایت، ناتوان است، ماجرا (و نه الزاما داستان) این است که بابک از وضعیت ناگوار همسرش آگاه می‌شود، بوی یک خیانت از سوی زن معتاد و آشفته‌اش به مشام می‌رسد؛ این مضمون بارها در سینما تکرار شده اما گنجاندن نکته‌های جدید مانند حضور یک آقازاده در حلقه آدم‌ها توانسته اثر را به مقطع امروز بکشاند، همان کاری که از فیلم قبلی کارگردان به نام «خط‌ویژه» استارت خورده بود؛ به‌این‌ترتیب عمل یا اکت داستانی آغاز می‌شود، بازی مقبول فرهاد اصلانی و صرف انرژی مهتاب کرامتی دست‌کم این نوید را می‌دهد که فیلم حرام نشود اما همان‌طورکه گفته شد، فیلم زبان خود را گم کرده است و بزرگ‌ترین لطمه‌ای که به انسجام دراماتیک کار خورده از همین‌جاست! احساس می‌شود که هیچ‌چیز جای خود نیست؛ مصطفی کیایی شاید به این خلأ بزرگ پی برده که تلاش‌های ناموفقی را صورت می‌دهد تا فیلم سرپا بماند؛ از جمله تدوین خلاقانه نیما جعفری‌جوزانی است که تا حدودی توانسته با ترفند رجوع به نماهای گذشته از زاویه‌های دید اشخاص ماجرا، بیننده را سرگرم کند و شاید اگر به این شیوه مونتاژ نمی‌شد، کار به دلیل کمبود روایت در دقیقه ٤٥ به پایان می‌رسید! و تلاش دیگر فیلم‌ساز در کارکشیدن زیاد از بازیگران است؛ به‌طور مثال بازی‌گرفتن تا حد مرگ! از سحر دولتشاهی در نقش هم‌خانه آقازاده که دیگر وعده دروغین وصلت با او را برنمی‌تابد و حالا تبدیل به محفل‌گردان مرفهان دودی در آخر شب شده است، که برای این بازیگر و آن تدوینگر، به سبب تلاش و خلاقیتشان سیمرغ‌های بلورین جشنواره فجر نصیب می‌شود.
همچنین می‌توان به فیلم‌برداری حرفه‌ای مهدی جعفری که کارش را از آثار خوب مستند آغاز کرده است اشاره کرد و به‌راستی هلی‌شات‌های ماهرانه‌ای از او می‌بینیم؛ اما دریغا که همه این موارد، نتوانستند جای خالی یک عامل اساسی را پرکنند، عاملی که باید از سناریو پایه‌گذاری می‌شد که خط روایت کار را رقم می‌زد و در جلسات تمرین سر صحنه به کمک تجربه بازیگران به‌بار می‌نشست تا کار همچون آثار بزرگان سینما ماندگار شود نه آنکه مانند آثار پیشین کارگردان به‌تدریج فراموش شود. و اینک پیامدهای جدی‌نگرفتن زبان، این نتیجه را می‌دهد که با وجود زحمات فوق‌العاده تیم تولید، مخاطبان در سالن تاریک با اثری خام، پرگو و آشفته مواجه شوند که حرف‌های زیادی برای گفتن در دل دارد، اما افسوس که نتوانسته آنها را به کرسی بنشاند.
در نهایت، با شتاب‌زدگی صاحب اثر، در فیلم با سه پایان روبه‌رو می‌شویم که همه آنها از سوی بیننده پیش‌بینی می‌شوند و از سوی فیلم‌نامه‌نویس خط می‌خورند! زیرا کارگردان به هر شکلی شده می‌خواهد رضایت مخاطب را جلب کند و به‌این‌گونه دچار زیاده‌کاری شده است و چه خوب بود از آدم‌های قصه کاسته می‌شد و در عوض برای لحظات حضور شخصیت‌ها ژرفا و تمرکز بیشتری قائل می‌شد.
دراین‌میان، از همه وخیم‌تر، شخصیت آقازاده است که بی‌شناسنامه وارد ماجرا شده است و از ریشه‌های خانوادگی‌اش چیزی نمی‌بینیم، درحالی‌که او سبب بحران در سه محور ماجرا می‌شود (بازی دور از انتظار بهرام رادان نیز به این وخامت دامن زده است). همه اینها از شتاب کاری کیایی ناشی می‌شود، سزاوار بود این کار در ٢٧ شبانه‌روز تولید و قدری آرام‌تر ساخته می‌شد تا عنصر درام در فضای کار جوانه زند این‌همه شلوغی و شلختگی به ‌کار هجوم نیاورد.
البته دور از انصاف است که به مهارت دیالوگ‌نویسی مصطفی کیایی اشاره نکنیم که در برخی گفت‌وگوهای کوتاه لایه زیرین به‌خوبی حس می‌شود و این استعداد در اثر پیشین وی به نام «ضدگلوله» هم دیده شده است. خالی از لطف نیست به یکی از گیراترین دیالوگ‌های فیلم بپردازیم که نشان از تپش اثر در زمان حال دارد؛ در سکانسی شبانه، فرهاد اصلانی در جست‌وجوی عامل خیانت درخیابان‌های شهر می‌چرخد، راننده می‌پرسد: از مسیر همت بروم؟ و پاسخ می‌شنود دیگه حالا فرقی نمی‌کنه، از هر راهی که می‌تونی برو! شاید هر بیننده‌ای که عصری یخبندان را می‌بیند به این فکر کند که چه زحمت زیادی برای ساخت فیلم کشیده شده، اما قضیه این است که ملاک توفیق یک اثر ساخته‌شده تنها به زحمت طاقت‌فرسا خلاصه نمی‌شود. عوامل متعددی باید رعایت شوند و از آن مهم‌تر اینکه عامل‌ها باید سر صحنه کار کشف شوند تا فیلمی کامل متولد شود.
یکی از این حلقه‌های مفقوده، پیداکردن زبان سینمایی اثر است که قوام آن از سایر شاخص‌ها سخت‌تر به‌نظر می‌رسد. بی‌اغراق باید گفت این عامل ضروری حکم سلسله اعصاب را در فراشد کار بازی می‌کند، در آخرین کار مصطفی کیایی متأسفانه این امر دیده نمی‌شود و در نتیجه کلیت کار می‌لنگد.
این توضیحات سبب نشود که عصر یخبندان را واجد هیچ‌گونه ارزشی قلمداد کنیم بلکه بارزتر از همه خصوصیات اثر، این جسارت فیلم‌ساز است که بدون محافظه‌کاری‌های معمول و عادت‌شده در میان فیلم‌سازان، به چشم می‌خورد و قطعا ستایش بر‌انگیز است؛ کارگردان به‌خوبی توانسته کشف موضوع کند و معضلات اجتماعی در این پایتخت بزرگ را در زمان حاضر ببیند و مبادرت به ساخت فیلمی برای امروز جامعه کند.
فیلم در پرداخت روایت، ناتوان است، ماجرا (و نه الزاما داستان) این است که بابک از وضعیت ناگوار همسرش آگاه می‌شود، بوی یک خیانت از سوی زن معتاد و آشفته‌اش به مشام می‌رسد؛ این مضمون بارها در سینما تکرار شده اما گنجاندن نکته‌های جدید مانند حضور یک آقازاده در حلقه آدم‌ها توانسته اثر را به مقطع امروز بکشاند، همان کاری که از فیلم قبلی کارگردان به نام «خط‌ویژه» استارت خورده بود؛ به‌این‌ترتیب عمل یا اکت داستانی آغاز می‌شود، بازی مقبول فرهاد اصلانی و صرف انرژی مهتاب کرامتی دست‌کم این نوید را می‌دهد که فیلم حرام نشود اما همان‌طورکه گفته شد، فیلم زبان خود را گم کرده است و بزرگ‌ترین لطمه‌ای که به انسجام دراماتیک کار خورده از همین‌جاست! احساس می‌شود که هیچ‌چیز جای خود نیست؛ مصطفی کیایی شاید به این خلأ بزرگ پی برده که تلاش‌های ناموفقی را صورت می‌دهد تا فیلم سرپا بماند؛ از جمله تدوین خلاقانه نیما جعفری‌جوزانی است که تا حدودی توانسته با ترفند رجوع به نماهای گذشته از زاویه‌های دید اشخاص ماجرا، بیننده را سرگرم کند و شاید اگر به این شیوه مونتاژ نمی‌شد، کار به دلیل کمبود روایت در دقیقه ٤٥ به پایان می‌رسید! و تلاش دیگر فیلم‌ساز در کارکشیدن زیاد از بازیگران است؛ به‌طور مثال بازی‌گرفتن تا حد مرگ! از سحر دولتشاهی در نقش هم‌خانه آقازاده که دیگر وعده دروغین وصلت با او را برنمی‌تابد و حالا تبدیل به محفل‌گردان مرفهان دودی در آخر شب شده است، که برای این بازیگر و آن تدوینگر، به سبب تلاش و خلاقیتشان سیمرغ‌های بلورین جشنواره فجر نصیب می‌شود.
همچنین می‌توان به فیلم‌برداری حرفه‌ای مهدی جعفری که کارش را از آثار خوب مستند آغاز کرده است اشاره کرد و به‌راستی هلی‌شات‌های ماهرانه‌ای از او می‌بینیم؛ اما دریغا که همه این موارد، نتوانستند جای خالی یک عامل اساسی را پرکنند، عاملی که باید از سناریو پایه‌گذاری می‌شد که خط روایت کار را رقم می‌زد و در جلسات تمرین سر صحنه به کمک تجربه بازیگران به‌بار می‌نشست تا کار همچون آثار بزرگان سینما ماندگار شود نه آنکه مانند آثار پیشین کارگردان به‌تدریج فراموش شود. و اینک پیامدهای جدی‌نگرفتن زبان، این نتیجه را می‌دهد که با وجود زحمات فوق‌العاده تیم تولید، مخاطبان در سالن تاریک با اثری خام، پرگو و آشفته مواجه شوند که حرف‌های زیادی برای گفتن در دل دارد، اما افسوس که نتوانسته آنها را به کرسی بنشاند.
در نهایت، با شتاب‌زدگی صاحب اثر، در فیلم با سه پایان روبه‌رو می‌شویم که همه آنها از سوی بیننده پیش‌بینی می‌شوند و از سوی فیلم‌نامه‌نویس خط می‌خورند! زیرا کارگردان به هر شکلی شده می‌خواهد رضایت مخاطب را جلب کند و به‌این‌گونه دچار زیاده‌کاری شده است و چه خوب بود از آدم‌های قصه کاسته می‌شد و در عوض برای لحظات حضور شخصیت‌ها ژرفا و تمرکز بیشتری قائل می‌شد.
دراین‌میان، از همه وخیم‌تر، شخصیت آقازاده است که بی‌شناسنامه وارد ماجرا شده است و از ریشه‌های خانوادگی‌اش چیزی نمی‌بینیم، درحالی‌که او سبب بحران در سه محور ماجرا می‌شود (بازی دور از انتظار بهرام رادان نیز به این وخامت دامن زده است). همه اینها از شتاب کاری کیایی ناشی می‌شود، سزاوار بود این کار در ٢٧ شبانه‌روز تولید و قدری آرام‌تر ساخته می‌شد تا عنصر درام در فضای کار جوانه زند این‌همه شلوغی و شلختگی به ‌کار هجوم نیاورد.
البته دور از انصاف است که به مهارت دیالوگ‌نویسی مصطفی کیایی اشاره نکنیم که در برخی گفت‌وگوهای کوتاه لایه زیرین به‌خوبی حس می‌شود و این استعداد در اثر پیشین وی به نام «ضدگلوله» هم دیده شده است. خالی از لطف نیست به یکی از گیراترین دیالوگ‌های فیلم بپردازیم که نشان از تپش اثر در زمان حال دارد؛ در سکانسی شبانه، فرهاد اصلانی در جست‌وجوی عامل خیانت درخیابان‌های شهر می‌چرخد، راننده می‌پرسد: از مسیر همت بروم؟ و پاسخ می‌شنود دیگه حالا فرقی نمی‌کنه، از هر راهی که می‌تونی برو! شاید هر بیننده‌ای که عصری یخبندان را می‌بیند به این فکر کند که چه زحمت زیادی برای ساخت فیلم کشیده شده، اما قضیه این است که ملاک توفیق یک اثر ساخته‌شده تنها به زحمت طاقت‌فرسا خلاصه نمی‌شود. عوامل متعددی باید رعایت شوند و از آن مهم‌تر اینکه عامل‌ها باید سر صحنه کار کشف شوند تا فیلمی کامل متولد شود.
یکی از این حلقه‌های مفقوده، پیداکردن زبان سینمایی اثر است که قوام آن از سایر شاخص‌ها سخت‌تر به‌نظر می‌رسد. بی‌اغراق باید گفت این عامل ضروری حکم سلسله اعصاب را در فراشد کار بازی می‌کند، در آخرین کار مصطفی کیایی متأسفانه این امر دیده نمی‌شود و در نتیجه کلیت کار می‌لنگد.
این توضیحات سبب نشود که عصر یخبندان را واجد هیچ‌گونه ارزشی قلمداد کنیم بلکه بارزتر از همه خصوصیات اثر، این جسارت فیلم‌ساز است که بدون محافظه‌کاری‌های معمول و عادت‌شده در میان فیلم‌سازان، به چشم می‌خورد و قطعا ستایش بر‌انگیز است؛ کارگردان به‌خوبی توانسته کشف موضوع کند و معضلات اجتماعی در این پایتخت بزرگ را در زمان حاضر ببیند و مبادرت به ساخت فیلمی برای امروز جامعه کند.
فیلم در پرداخت روایت، ناتوان است، ماجرا (و نه الزاما داستان) این است که بابک از وضعیت ناگوار همسرش آگاه می‌شود، بوی یک خیانت از سوی زن معتاد و آشفته‌اش به مشام می‌رسد؛ این مضمون بارها در سینما تکرار شده اما گنجاندن نکته‌های جدید مانند حضور یک آقازاده در حلقه آدم‌ها توانسته اثر را به مقطع امروز بکشاند، همان کاری که از فیلم قبلی کارگردان به نام «خط‌ویژه» استارت خورده بود؛ به‌این‌ترتیب عمل یا اکت داستانی آغاز می‌شود، بازی مقبول فرهاد اصلانی و صرف انرژی مهتاب کرامتی دست‌کم این نوید را می‌دهد که فیلم حرام نشود اما همان‌طورکه گفته شد، فیلم زبان خود را گم کرده است و بزرگ‌ترین لطمه‌ای که به انسجام دراماتیک کار خورده از همین‌جاست! احساس می‌شود که هیچ‌چیز جای خود نیست؛ مصطفی کیایی شاید به این خلأ بزرگ پی برده که تلاش‌های ناموفقی را صورت می‌دهد تا فیلم سرپا بماند؛ از جمله تدوین خلاقانه نیما جعفری‌جوزانی است که تا حدودی توانسته با ترفند رجوع به نماهای گذشته از زاویه‌های دید اشخاص ماجرا، بیننده را سرگرم کند و شاید اگر به این شیوه مونتاژ نمی‌شد، کار به دلیل کمبود روایت در دقیقه ٤٥ به پایان می‌رسید! و تلاش دیگر فیلم‌ساز در کارکشیدن زیاد از بازیگران است؛ به‌طور مثال بازی‌گرفتن تا حد مرگ! از سحر دولتشاهی در نقش هم‌خانه آقازاده که دیگر وعده دروغین وصلت با او را برنمی‌تابد و حالا تبدیل به محفل‌گردان مرفهان دودی در آخر شب شده است، که برای این بازیگر و آن تدوینگر، به سبب تلاش و خلاقیتشان سیمرغ‌های بلورین جشنواره فجر نصیب می‌شود.
همچنین می‌توان به فیلم‌برداری حرفه‌ای مهدی جعفری که کارش را از آثار خوب مستند آغاز کرده است اشاره کرد و به‌راستی هلی‌شات‌های ماهرانه‌ای از او می‌بینیم؛ اما دریغا که همه این موارد، نتوانستند جای خالی یک عامل اساسی را پرکنند، عاملی که باید از سناریو پایه‌گذاری می‌شد که خط روایت کار را رقم می‌زد و در جلسات تمرین سر صحنه به کمک تجربه بازیگران به‌بار می‌نشست تا کار همچون آثار بزرگان سینما ماندگار شود نه آنکه مانند آثار پیشین کارگردان به‌تدریج فراموش شود. و اینک پیامدهای جدی‌نگرفتن زبان، این نتیجه را می‌دهد که با وجود زحمات فوق‌العاده تیم تولید، مخاطبان در سالن تاریک با اثری خام، پرگو و آشفته مواجه شوند که حرف‌های زیادی برای گفتن در دل دارد، اما افسوس که نتوانسته آنها را به کرسی بنشاند.
در نهایت، با شتاب‌زدگی صاحب اثر، در فیلم با سه پایان روبه‌رو می‌شویم که همه آنها از سوی بیننده پیش‌بینی می‌شوند و از سوی فیلم‌نامه‌نویس خط می‌خورند! زیرا کارگردان به هر شکلی شده می‌خواهد رضایت مخاطب را جلب کند و به‌این‌گونه دچار زیاده‌کاری شده است و چه خوب بود از آدم‌های قصه کاسته می‌شد و در عوض برای لحظات حضور شخصیت‌ها ژرفا و تمرکز بیشتری قائل می‌شد.
دراین‌میان، از همه وخیم‌تر، شخصیت آقازاده است که بی‌شناسنامه وارد ماجرا شده است و از ریشه‌های خانوادگی‌اش چیزی نمی‌بینیم، درحالی‌که او سبب بحران در سه محور ماجرا می‌شود (بازی دور از انتظار بهرام رادان نیز به این وخامت دامن زده است). همه اینها از شتاب کاری کیایی ناشی می‌شود، سزاوار بود این کار در ٢٧ شبانه‌روز تولید و قدری آرام‌تر ساخته می‌شد تا عنصر درام در فضای کار جوانه زند این‌همه شلوغی و شلختگی به ‌کار هجوم نیاورد.
البته دور از انصاف است که به مهارت دیالوگ‌نویسی مصطفی کیایی اشاره نکنیم که در برخی گفت‌وگوهای کوتاه لایه زیرین به‌خوبی حس می‌شود و این استعداد در اثر پیشین وی به نام «ضدگلوله» هم دیده شده است. خالی از لطف نیست به یکی از گیراترین دیالوگ‌های فیلم بپردازیم که نشان از تپش اثر در زمان حال دارد؛ در سکانسی شبانه، فرهاد اصلانی در جست‌وجوی عامل خیانت درخیابان‌های شهر می‌چرخد، راننده می‌پرسد: از مسیر همت بروم؟ و پاسخ می‌شنود دیگه حالا فرقی نمی‌کنه، از هر راهی که می‌تونی برو!

اخبار مرتبط

نظرات کاربران

نظر شما

ساعت 24 از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین معذور است.

هنوز نظری برای این خبر تایید نشده است.

ویترین

سام
چینی زرین

ویژه
تریبون

تازه ترین اخبار
بیشتر

تبلیغات متنی

بانک