شاهی که گریخت
مشهور است که در گوشهای از ساختمان سفارت نشسته بود و گاهی با صدای بلند و گاهی هم بیصدا اشک میریخت. میدانست با فرار از میدان و پناهندگی به سفارتخانه یک دولت بیگانه، خودش را بیآبرو و سلطنت را بیاعتبار کرده است و دیگر راه برگشتی هم برایش وجود ندارد. برای دلداری به خود و نزدیکانش میگفت اگر به اینجا پناه نمیآوردم حتما کشته میشدم و دشمنانم من را زنده نمیگذاشتند. اعتراف میکرد که مردم دیگر او را نمیخواهند و حتی اگر هواداران مشروطه هم از جانش بگذرند، مردم رهایش نمیکنند. از این رو به تصمیم فاتحان تهران برای تغییر شاه معترض نشد و حتی گفت که از فرمانروایی خسته و دلزده است و دیگر تاج پادشاهی را هم نمیخواهد؛ همان تاجی که از روز نخست برای او بزرگ بود و به گفته شماری از حاضران در مراسم تاجگذاری درست روی سرش جای نمیگرفت. به هر رو، سران جبهه مشروطه که به کار بردن اصطلاح «آزادیخواه» برای همه آنان خالی از عیب و ایراد نیست، محمدعلی شاه را از سلطنت خلع کردند و درباره تبعید او از کشور هم رای گرفتند و به توافق رسیدند.
جز عنوان شاهی، همه جواهرات و نیز نشان سلطنتی را هم از او گرفتند و مقامش را به پسر نوجوانش احمد میرزا دادند که هنوز به سن مناسب تاجگذاری نرسیده بود. با شکست و خلع محمدعلی شاه، دوره یکساله موسوم به استبداد صغیر که از زمان به توپ بستن و سرنگونی مجلس شورای ملی شروع شده بود هم به پایان رسید. شاه مخلوع تمایلی به ترک ایران نداشت و گهگاه مخالفت خود را با رفتن به تبعید ابراز میکرد اما به اصرار مشروطهخواهان و با همراهی نمایندگان روسیه و انگلیس تن به این سفر داد. به قلمرو امپراتوری تزاری روسیه رفت و در شهر اودسا مقیم شد.»