مینوی گمشده!
اکبر اوتی در بنبست
تیمی که مدتهاست نخندیده در دوئل با تفنگچیهای مسجدسلیمان نیز زمینگیر شد تا همچنان دنبال بهشت گمشدهاش بگردد. با شکست شاگردان اکبر اوتی در آن سوی کوه سنگی این فراز کمالوند و پسرانش بودند که روی ابرها قدم زدند و در چشمان خوشبختی وضو گرفتند. اینکه پدیده در این عرصات قبای ژنده خود را به کجای شب تیره خواهد آویخت مشخص نیست.
از احمدآباد تا رکنآباد
آبادان نفت گریست وقتی طلاییها در خانه جان نداشتند و نود دقیقه اسیر نقشههای بکر کاکوها شدند. وقتی تیم علی منصور خودخواسته به استقبال خزان رفت، هوای حوصله نخلها ابریتر از همیشه شد. کمی آن طرفتر توپچیهای دیار سعدی از احمدآباد تا رکنآباد بر طبلها کوبیدند و بیهیچ غصهای به خانه برگشتند. حالا سپاسی میتواند به تعبیر خواب بهار نارنجها در باغ ارم بیشتر بیندیشد.
طفلک آقای گل باستانی!
محرم برای آنکه رضا عنایتی را با شکست بدرقه کند تا لبه پرتگاه رفت و بارها و بارها سر از کوچههای خاموش درآورد. شاید اگر بازیکنان هوادار کمی خوش اقبال بودند و راز مانایی خویش را در کنار عالیقاپو فاش نمیکردند، ماشین زرد در خانه متوقف میشد و دیگر کسی از بوسههای نصف جهانیها در مرتع سبز چیزی نمینوشت. طفلک رضای آقای گل که باز هم در حسرت بوییدن یک شاخه خرزهره ماند.
سفر ناتمام
آبیها برای آنکه ۹ امتیازی شوند و از صدر تکان نخورند نبرد بینقصی را در برابر سهندنشینان ارایه کردند. آنجا در سکوتستان آزادی وقتی تراکتورسازی با چنگ و دندان از قفس توری خود محافظت نکرد این ارسلان مطهری بود که بر گیتارش نواخت و سفر ناتمام به اعماق آرزو را به پایان برد. انگار این رسم روزگار بود که در جدال مربی و شاگرد، مربی چشمانش تر شود و بیچتر و بیکلاه زیر باران تند شوربختی قدم بزند. برای فیروز عصر تنبل آزادی طعم بادام سوخته میداد.
شلیک به کابوسها
عبداله برای آنکه از محدوده گرگ و میش دور شود و پس از دو هفته کمی نفس بکشد باید رفسنجانیها را کمی آنسوتر از کیانپارس به مسلخ میفرستاد و جامهای نو برای شاگردانش میدوخت. اتفاقی که در عصر ولرم اهواز افتاد تا با دو گل چشمنواز، فولاد آرنا به کابوسها شلیک کند و به این پی ببرد که فرزند رامهرمز از گروهان بزدلها نیست. حالا عبداله میتواند از روی طناب پایین بیاید و خودش را در آینه ورانداز کند.
این ساکت شلوغ
در روزی که ساکت به شلوغترین مربی جهان بدل شد و به خاطر یک دستمال قیصریه را در آتش سوزاند، مردان پرادعای گلگهر نتوانستند پشت مازنیها را به خاک بمالند و سومین پیروزی مداوم خود را تقدیم سکوهای خالی کنند. اینگونه شد که پس از آخرین سوت قاضی همهچیز عادلانه تقسیم شد تا امیر قلعه در خلوت به این بیندیشد که گاه، مرگ هروله تا پشت هیچستان است، نه فتح تپههای کم ارتفاعی که تنهایی را به دوش میکشند.
در حسرت معجزه
چه کسی فکر میکرد یحیی با آن همه علم و کتل در اراک اسیر تاکتیکهای ترک اوغلان شود و در قامت ارتشی مغلوب مرکز ایران را به مقصد تهران ترک کند. پرسپولیس در روزی که کاملا بد بود مزد تشویش و ترس خود را با شکست در برابر آلومینیوم گرفت. حالا اراک مینوی گمشده تیمی است که میخواست در خاکریز سوم توفان بهپا کند، اما ناگهان فرو چکید و بیهیچ اعجاز میخکوب شد.